علی خوشه چرخ آرانی

 

روزبیست و هفت رجب سال سیزدهم قبل از هجرت، آنگاه که ازسوی رب جلیل، جبرائیل به رسول هستی و خواجه کونین نازل گردید و آیات «اقراء باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق» را بر قلب نازنین پیامبرخاتم(ص) فرود آورد و آن زمان که رسول اعظم(ص) به رسالت مبعوث گشت تا «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» را در پهن دشت کره هستی جاری سازد و لباس حقیقت پوشاند، درآن روزگار نه تنها شبه جزیره عربستان در جهل و جمود و خمود و رکود بود و گرفتار ظلمت، شرک و فساد و تباهی گشته بود، بلکه دنیای به اصطلاح متمدن آن روز از جمله امپراتوری های روم و ایران نیز در چنگال ظلم و فساد «لاتعدو لاتحصی» و در حال مرگ و زوال تدریجی بود.

 

شریعت غرای نبوی که در بیست و هفتمین روز شهر رجب به نزول وحی آغاز شد نه تنها نجات بخش قوم عرب گردید بلکه پرچم آزادی، استقلال، مساوات، برابری، عدالت را نه تنها در جزیره العرب که هرکجا مسلمانان به فتوحاتی دست می یافتند، برافراشته می شد و ملل و انسان های حق جو و حق طلب و حق خواه از ژرفای دل این دین حنیف را می پذیرفتند چرا که از فجایع و شنایع و ظلم و فسادهای حاکمان و اختلافات طبقاتی به جان آمده بودند و بی جهت نبود که خداوند سبحان درکتاب عزیز قرآن بعثت را منت بزرگ و نعمت عظیم بشری می خواند.

 

از همان سپیده دم طلوع آیات وحیانی قرآن مبین در عید سعید مبعث، فصحا و خطبای عرب آن گونه مجذوب و مخضوع دعوت ناصحانه رسول اکرم(ص)، و آیات کریمانه قرآن شدند که دفتر از گفته های پریشان شستند و اکثریت شاعران که سعادت شرف یابی محضر رسول را داشتند تحت تاثیر رفتار و گفتار آسمانی آن حضرت به دین مبین اسلام گرویدند و در مدح و وصف و منقبت ایشان شعرها سرودند. اما آن چه قابل تذکر و تأمل است این که نام و یاد و فضایل هیچ انسانی و یا یک حادثه و رویداد تاریخی ناخواسته در حوزه ادبیات ملل مکرر وارد نمی شود و گذشت زمان معیار خوبی را برای ماندن نام و یاد کس یا حادثه و یا عاملی برای هدم و کمرنگی آن شخصیت و حوادث مرتبط با آن است و چه بسیارند حوادث و اتفاقاتی که با گذشت زمان، نام و یاد آن و حوادث آن به گونه ای به بوته نسیان سپرده شده است.

 

از حوادث و اتفاقاتی که در ساحت مقدس ادب فارسی هر روز ازهر و تابنده تر و حلقه عشاق و مادحان آن همواره رو به فزونی است و غبار کهنگی و نسیان هرگز نتوانسته است لایه ای کم رنگ به آن واقعه عظیم و عزیز بیفکند، بعثت نبوی است؛ بعثتی که موجب تحول عمیق و بنیادین در ارواح و نفوس مردم و به دنبال آن دگرگونی در ابعاد مختلف حیات انسانی شد و به فرموده رهبر کبیر انقلاب اسلامی «درسراسر دهر من الازل الی الابد روزی شریف تر از آن نیست، زیرا حادثه ای بزرگ تر از این اتفاق نیفتاده است.»

 

در این مقال به پاره ای از شعر شاعران فارسی زبان در ذکر واقعه و نتایج و ره آوردهای بعثت از زبان آنها اشاره می شود.

 

بعثت، بشارت برانگیخته شدن انسانی به مقام آسمانی نبوت است؛ انسانی که از جنس آدمیان است و می خواست همگان را به سر منزل پاک و مطهر ایمان و هدایت ، رهنمون سازد و دریچه عقول بشری را به سمت چشم اندازهای سرسبز فکر و اندیشه بشری بگشاید.

 

احمد مرسل آن چراغ جهان

رحمت عالم، آشکار و نهان

دین بدو یافت زینت و رونق

ز آن که زو یافت خلق راه به حق

                                                 سنایی غزنوی  

کریم السجایا، جمیل الشیم

نبی البرایا، شفیع الامم

                                                        سعدی   

 

بعثت برای همه مستضعفان و پابرهنگان تاریخ و برای همه آنانی که به زندان تار هستی پا نهاده اند، رهایی است و آواز وصل، خجسته بنایی است که بر ویرانه های آدمیت و انسانیت برپا شد و سر برافلاک سایید و بعثت حلقه پیوستگی آدم با پروردگار شد.

آن که عالم را زشرک و جهل و حیرانی رها شد

با فروغ و دانش و دین، آن دل داناستی

                                                الهی قمشه ای

 

ناخوانده درس استاد شد، ویرانه ها آباد شد

کاخ کرم بنیاد شد، جای مظالم ریشه کن

شب رفت و صبح آمد زپی دوران ظلمت گشت طی

پروانگان شمع و بی جمع اند در هر انجمن

حق بر ضلالت چیره شد، روشن فضای تیره شد

چشم کواکب خیره شد، بر آن همه پرتوافکن

                                                        قاسم رسا

 

در عید مبعث و همگام با برانگیخته شدن رسول خاتم(ص) ستاره، یاس از آسمان بارید، با بعثت رسول و نزول آیات قرآن حکیم آبشار بشارت و نویدامید روان شد، خستگان زمین و مظلومان زمان را توان و تبسم برجان و لب نشست و بردل های کویرزده و پررنج، سبزه های صدق و صفا و محبت و عشق رویید و درخت سترگ رسالت جوانه زد.

زشرع او که مهر انور آمد

جهان را مهر بالای سرآمد

                                    وحشی بافقی

صبح هدی تافت از جبین محمد

عرصه ی دنیا گرفت دین محمد

                                              جامی

بعثت نقطه اوج و هدایت قافله انسانی به سوی سرمنزل سعادت است. او برانگیخته شد تا راه و رسم مهرورزی و خردورزی را به انسان هایی که از تیرگی جهان رسیده بودند، نشان دهد و طریق عشق و مهرورزی را به آنان بیاموزد. محمد امین(ص) به رسالت و پیامبری همگان در همه زمان ها و عصرها و برای همه نسل ها مبعوث شد تا سرآغاز طلوع رسالتی باشد که مکمل ادیان آسمانی و دیگر انبیای الهی باشد.

اساس شرع او ختم جهان است

شریعت ها بدو منسوخ از آن است

نظامی            

امی گویا به زبان فصیح

از الف آدم و میم مسیح

نظامی

یتیمی که ناکرده قرآن درست

کتب خانه چند ملت بشست

سعدی

ای رهروان راه حریم اله را

شرع تو تا به روز ابد شارع بین

ابن حسام خوسفی

عبدالرزاق اصفهانی شاعر قرن ششم در شاهکار ترکیب بندش در نعت رسول اکرم(ص) و در تشبیهی بسیار زیبا و در بیت:

ای مذهب ها زبعثت تو

چون مکتب ها به عید نوروز

می گوید: همان گونه که مکتب ها در عید نوروز تعطیل است، مذاهب و مکاتب دیگر هم بر اثر بعثت مبارک رسول خاتم (ص)تعطیل و از کار و رونق افتاده است.

با بعثت و به یمن رسالت پیامبراکرم(ص) که همان طلوع سپیده صادق و فجر حقایق است، خداوند یکتا کتابی شفابخش را به رسم چشم روشنی به جهان و جهانیان هدیه آورد و سرآغاز نزول تدریجی قرآن گردید. تا آن حضرت با تلاوت آیات الهی اش بر مردم، جان تازه ای در افق دید آن ها گشاید و چشم آن ها را به سوی حقایق بازکند و این همان مژده عظیمی است که خداوند برای دل گرمی و قوت روح به حضرت پیامبر(ص) می دهد که:

چاکرانت شهرها گیرند و جاه

دین تو گیرد زماهی تا به ماه

ای رسول ما تو جادو نیستی

صادقی، هم خرقه موسیستی

من کتاب و معجزت را رافعم

بیش وکم را من زقرآن مانعم

تا قیامت باقیش داریم ما

تو مترس از نسخ دین ای مصطفی

(مولوی)

با بعثت پیامبر(ص) از آسمان امید باران هور بارید و از مهتاب قطره های بشارت و نور تراوید. روح بهاران زمین از آفاق وصال دمید و عطر عطا از عرش اعلی به زمین رسید. مسیح از عرش به زیر آمد و در قدوم پیامبر در غار حرا شمع شعف افروخت و موسی با عصای ارادت، دریای شوق شکافت و درخت رنج رسولان و شاخه ی اشک خوبان به ثمر نشست، چرا که محمد(ص) عصاره همه خوبی ها و پیامبران و ادیان الهی قبلی بود.

ای شرع تو چیره چون شب، روز

وای خیل تو بر ستاره پیروز

جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی

بی شک از اهداف عالیه بعثت نبوی، اتحاد مسلمین است. او برانگیخته شد تا در پرتو بالندگی و تزکیه و با ابزار حکمت آموزی و پیام رسانی شفاف و با تمسک به آیات وحیانی قرآن تفرقه و کینه ها را از میان آدمیان بردارد و به تاسی از «تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم» روح وحدت و هم گرایی را تقویت و بذر محبت و عشق ورزی را بیفکند.

اقبال لاهوری که خود از پیشروان اصلاح و اتحاد مسلمین است در شعری زیبا و در بیان معنای رسالت رسول خاتم این گونه می سراید که:

حق تعالی پیکر ما آفرید

وز رسالت در تن ما جان دمید

از رسالت صدهزار ما یک است

جزو ما از جزو مالاینفک است

آن که شان اوست «مهدی من یرید»

وز رسالت حلقه گرد ما کشید

حلقه ی ملت محیط افزاستی

مرکز او وادی بطحاستی

از رسالت هم نواگشتیم ما

هم نفس هم مدعا گشتیم ما

پس خدا بر ما شریعت حتم کرد

بر رسول ما رسالت ختم کرد

قوم را سرمایه قوت از او

حفظ سر وحدت ملت از او

حق تعالی نقش هر دعوت شکست

تا ابد اسلام را شیرازه بست

در پایان باید گفت: بعثت نشانه مهرورزی خدای با خاکیان است و تکرار رحمت های بی منتهای او با اهل زمین و پیامبر رحمت با خود رحمت آورد و رافت پراکند و ارمغان بعثت او هم دلی و هم صدایی نسل آدم است. او برانگیخته شد تا برگ زرینی بر کتاب نبوت انبیا بیفزاید و آیات شفاعت را تلاوت کند. امید آن که امت آن مبعوث خداوندی برای همیشه برانگیخته و سرشار از بعثت باشند.

+ نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه نهم شهریور 1393 و ساعت 9:11 |

علی خوشه چرخ آرانی

 

روزبیست و هفت رجب سال سیزدهم قبل از هجرت، آنگاه که ازسوی رب جلیل، جبرائیل به رسول هستی و خواجه کونین نازل گردید و آیات «اقراء باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق» را بر قلب نازنین پیامبرخاتم(ص) فرود آورد و آن زمان که رسول اعظم(ص) به رسالت مبعوث گشت تا «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» را در پهن دشت کره هستی جاری سازد و لباس حقیقت پوشاند، درآن روزگار نه تنها شبه جزیره عربستان در جهل و جمود و خمود و رکود بود و گرفتار ظلمت، شرک و فساد و تباهی گشته بود، بلکه دنیای به اصطلاح متمدن آن روز از جمله امپراتوری های روم و ایران نیز در چنگال ظلم و فساد «لاتعدو لاتحصی» و در حال مرگ و زوال تدریجی بود.

 

شریعت غرای نبوی که در بیست و هفتمین روز شهر رجب به نزول وحی آغاز شد نه تنها نجات بخش قوم عرب گردید بلکه پرچم آزادی، استقلال، مساوات، برابری، عدالت را نه تنها در جزیره العرب که هرکجا مسلمانان به فتوحاتی دست می یافتند، برافراشته می شد و ملل و انسان های حق جو و حق طلب و حق خواه از ژرفای دل این دین حنیف را می پذیرفتند چرا که از فجایع و شنایع و ظلم و فسادهای حاکمان و اختلافات طبقاتی به جان آمده بودند و بی جهت نبود که خداوند سبحان درکتاب عزیز قرآن بعثت را منت بزرگ و نعمت عظیم بشری می خواند.

 

از همان سپیده دم طلوع آیات وحیانی قرآن مبین در عید سعید مبعث، فصحا و خطبای عرب آن گونه مجذوب و مخضوع دعوت ناصحانه رسول اکرم(ص)، و آیات کریمانه قرآن شدند که دفتر از گفته های پریشان شستند و اکثریت شاعران که سعادت شرف یابی محضر رسول را داشتند تحت تاثیر رفتار و گفتار آسمانی آن حضرت به دین مبین اسلام گرویدند و در مدح و وصف و منقبت ایشان شعرها سرودند. اما آن چه قابل تذکر و تأمل است این که نام و یاد و فضایل هیچ انسانی و یا یک حادثه و رویداد تاریخی ناخواسته در حوزه ادبیات ملل مکرر وارد نمی شود و گذشت زمان معیار خوبی را برای ماندن نام و یاد کس یا حادثه و یا عاملی برای هدم و کمرنگی آن شخصیت و حوادث مرتبط با آن است و چه بسیارند حوادث و اتفاقاتی که با گذشت زمان، نام و یاد آن و حوادث آن به گونه ای به بوته نسیان سپرده شده است.

 

از حوادث و اتفاقاتی که در ساحت مقدس ادب فارسی هر روز ازهر و تابنده تر و حلقه عشاق و مادحان آن همواره رو به فزونی است و غبار کهنگی و نسیان هرگز نتوانسته است لایه ای کم رنگ به آن واقعه عظیم و عزیز بیفکند، بعثت نبوی است؛ بعثتی که موجب تحول عمیق و بنیادین در ارواح و نفوس مردم و به دنبال آن دگرگونی در ابعاد مختلف حیات انسانی شد و به فرموده رهبر کبیر انقلاب اسلامی «درسراسر دهر من الازل الی الابد روزی شریف تر از آن نیست، زیرا حادثه ای بزرگ تر از این اتفاق نیفتاده است.»

 

در این مقال به پاره ای از شعر شاعران فارسی زبان در ذکر واقعه و نتایج و ره آوردهای بعثت از زبان آنها اشاره می شود.

 

بعثت، بشارت برانگیخته شدن انسانی به مقام آسمانی نبوت است؛ انسانی که از جنس آدمیان است و می خواست همگان را به سر منزل پاک و مطهر ایمان و هدایت ، رهنمون سازد و دریچه عقول بشری را به سمت چشم اندازهای سرسبز فکر و اندیشه بشری بگشاید.

 

احمد مرسل آن چراغ جهان

رحمت عالم، آشکار و نهان

دین بدو یافت زینت و رونق

ز آن که زو یافت خلق راه به حق

                                                 سنایی غزنوی  

کریم السجایا، جمیل الشیم

نبی البرایا، شفیع الامم

                                                        سعدی   

 

بعثت برای همه مستضعفان و پابرهنگان تاریخ و برای همه آنانی که به زندان تار هستی پا نهاده اند، رهایی است و آواز وصل، خجسته بنایی است که بر ویرانه های آدمیت و انسانیت برپا شد و سر برافلاک سایید و بعثت حلقه پیوستگی آدم با پروردگار شد.

آن که عالم را زشرک و جهل و حیرانی رها شد

با فروغ و دانش و دین، آن دل داناستی

                                                الهی قمشه ای

 

ناخوانده درس استاد شد، ویرانه ها آباد شد

کاخ کرم بنیاد شد، جای مظالم ریشه کن

شب رفت و صبح آمد زپی دوران ظلمت گشت طی

پروانگان شمع و بی جمع اند در هر انجمن

حق بر ضلالت چیره شد، روشن فضای تیره شد

چشم کواکب خیره شد، بر آن همه پرتوافکن

                                                        قاسم رسا

 

در عید مبعث و همگام با برانگیخته شدن رسول خاتم(ص) ستاره، یاس از آسمان بارید، با بعثت رسول و نزول آیات قرآن حکیم آبشار بشارت و نویدامید روان شد، خستگان زمین و مظلومان زمان را توان و تبسم برجان و لب نشست و بردل های کویرزده و پررنج، سبزه های صدق و صفا و محبت و عشق رویید و درخت سترگ رسالت جوانه زد.

زشرع او که مهر انور آمد

جهان را مهر بالای سرآمد

                                    وحشی بافقی

صبح هدی تافت از جبین محمد

عرصه ی دنیا گرفت دین محمد

                                              جامی

بعثت نقطه اوج و هدایت قافله انسانی به سوی سرمنزل سعادت است. او برانگیخته شد تا راه و رسم مهرورزی و خردورزی را به انسان هایی که از تیرگی جهان رسیده بودند، نشان دهد و طریق عشق و مهرورزی را به آنان بیاموزد. محمد امین(ص) به رسالت و پیامبری همگان در همه زمان ها و عصرها و برای همه نسل ها مبعوث شد تا سرآغاز طلوع رسالتی باشد که مکمل ادیان آسمانی و دیگر انبیای الهی باشد.

اساس شرع او ختم جهان است

شریعت ها بدو منسوخ از آن است

نظامی            

امی گویا به زبان فصیح

از الف آدم و میم مسیح

نظامی

یتیمی که ناکرده قرآن درست

کتب خانه چند ملت بشست

سعدی

ای رهروان راه حریم اله را

شرع تو تا به روز ابد شارع بین

ابن حسام خوسفی

عبدالرزاق اصفهانی شاعر قرن ششم در شاهکار ترکیب بندش در نعت رسول اکرم(ص) و در تشبیهی بسیار زیبا و در بیت:

ای مذهب ها زبعثت تو

چون مکتب ها به عید نوروز

می گوید: همان گونه که مکتب ها در عید نوروز تعطیل است، مذاهب و مکاتب دیگر هم بر اثر بعثت مبارک رسول خاتم (ص)تعطیل و از کار و رونق افتاده است.

با بعثت و به یمن رسالت پیامبراکرم(ص) که همان طلوع سپیده صادق و فجر حقایق است، خداوند یکتا کتابی شفابخش را به رسم چشم روشنی به جهان و جهانیان هدیه آورد و سرآغاز نزول تدریجی قرآن گردید. تا آن حضرت با تلاوت آیات الهی اش بر مردم، جان تازه ای در افق دید آن ها گشاید و چشم آن ها را به سوی حقایق بازکند و این همان مژده عظیمی است که خداوند برای دل گرمی و قوت روح به حضرت پیامبر(ص) می دهد که:

چاکرانت شهرها گیرند و جاه

دین تو گیرد زماهی تا به ماه

ای رسول ما تو جادو نیستی

صادقی، هم خرقه موسیستی

من کتاب و معجزت را رافعم

بیش وکم را من زقرآن مانعم

تا قیامت باقیش داریم ما

تو مترس از نسخ دین ای مصطفی

(مولوی)

با بعثت پیامبر(ص) از آسمان امید باران هور بارید و از مهتاب قطره های بشارت و نور تراوید. روح بهاران زمین از آفاق وصال دمید و عطر عطا از عرش اعلی به زمین رسید. مسیح از عرش به زیر آمد و در قدوم پیامبر در غار حرا شمع شعف افروخت و موسی با عصای ارادت، دریای شوق شکافت و درخت رنج رسولان و شاخه ی اشک خوبان به ثمر نشست، چرا که محمد(ص) عصاره همه خوبی ها و پیامبران و ادیان الهی قبلی بود.

ای شرع تو چیره چون شب، روز

وای خیل تو بر ستاره پیروز

جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی

بی شک از اهداف عالیه بعثت نبوی، اتحاد مسلمین است. او برانگیخته شد تا در پرتو بالندگی و تزکیه و با ابزار حکمت آموزی و پیام رسانی شفاف و با تمسک به آیات وحیانی قرآن تفرقه و کینه ها را از میان آدمیان بردارد و به تاسی از «تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم» روح وحدت و هم گرایی را تقویت و بذر محبت و عشق ورزی را بیفکند.

اقبال لاهوری که خود از پیشروان اصلاح و اتحاد مسلمین است در شعری زیبا و در بیان معنای رسالت رسول خاتم این گونه می سراید که:

حق تعالی پیکر ما آفرید

وز رسالت در تن ما جان دمید

از رسالت صدهزار ما یک است

جزو ما از جزو مالاینفک است

آن که شان اوست «مهدی من یرید»

وز رسالت حلقه گرد ما کشید

حلقه ی ملت محیط افزاستی

مرکز او وادی بطحاستی

از رسالت هم نواگشتیم ما

هم نفس هم مدعا گشتیم ما

پس خدا بر ما شریعت حتم کرد

بر رسول ما رسالت ختم کرد

قوم را سرمایه قوت از او

حفظ سر وحدت ملت از او

حق تعالی نقش هر دعوت شکست

تا ابد اسلام را شیرازه بست

در پایان باید گفت: بعثت نشانه مهرورزی خدای با خاکیان است و تکرار رحمت های بی منتهای او با اهل زمین و پیامبر رحمت با خود رحمت آورد و رافت پراکند و ارمغان بعثت او هم دلی و هم صدایی نسل آدم است. او برانگیخته شد تا برگ زرینی بر کتاب نبوت انبیا بیفزاید و آیات شفاعت را تلاوت کند. امید آن که امت آن مبعوث خداوندی برای همیشه برانگیخته و سرشار از بعثت باشند.

+ نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه نهم شهریور 1393 و ساعت 9:9 |
سروده‌های شاعران افغان در وصف پیامبر اعظم(ص)


خبرگزاری فارس: سروده‌های شاعران افغان در وصف پیامبر اعظم(ص)

سید ابوطالب مظفری


«هبوط» نام مثنوی بلندی از این شاعر است که به پیشگاه پیامبر اعظم (ص) تقدیم شده است.

غیرت عشق بر آشفت، گل از سنگ شکفت

صد افق رنگ بر این گنبد بی رنگ شکفت

غیرت عشق نتابید که یکتا باشد

یا که خورشید در این معرکه تنها باشد

حیرت آلوده شبی بود گرفتار فسون

صبح شد، آینه لغزید ز خورشید برون

نیمه شب چشمه خورشید ازل گل شده بود

صحبدم آیه یی از آینه نازل شده بود

عرشیان زمزمه تابش سرمد کردند

فرشیان آینه را ترجمه احمد کردند

عشق، آتش شد و ما لایق تقطیر شدیم

جلوه یی کرد و از آینه تکثیر شدیم

آب تا از جگر چشمه بر آمد،گل شد

زاغ شوم آمد و طومار پدر باطل شد

سنگ، تشوق، اجل، شعله، سقوط، آینه

در سر اندیب زمین کرد هبوط آینه

بوی گل در نفس خاک مشوش شده بود

بعد از آن سنگ، دگر آینه سرکش شده بود

زاغ آمد ز لب چشمه ربود آینه

اینک افتاده در این گوشه کبود آینه

اینک افتاده و از غربت خورشید، ملول

اینک افتاده به رنگی که ظلوم است و جهول

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

عبدالغفور آرزو

مراد دل شده آینه مرام محمد

که ذوق ناله بود پرتو پیام محمد

شکفته غنچه خلقت به صبحگاه تجلی

فشانده نکهت هستی به احترام محمد

به ذوق صوفی دل، انشراح صدر سراید:

سرود میکده ی راز اصطلام محمد

فرشتگان مقام مقیم قدسی لاهوت

صفیر حیرت عشق اند در مقام محمد

دمیده ذوق شکوفایی بهار نبوت

شمیم تازه کنی «اقرا» در مشام محمد

اگر سماع محبت دهد تلاوت قرآن

کلام حضرت مطلق بود کلام محمد

به طاق شرک مجسم شکست لات و هبل شد

نگر حماسه توحید در قیام محمد

مقام سرخ شهیدان همین بس است به محشر

به سینه زخم مسلسل بود و سام محمد

ستیغ عزت آزاده سیرتان زمانه

بود به چشم خدا آشنا غلام محمد

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

سید اسدالله فنایی کابلی


محمد عربی آن شفیع روز جزا

اساس علم لدنی ز سینه اش پیدا

به سال پانصد و هفتاد و یک زمیلادی

قدم زدامن مادر نهاد در دنیا

پیمبری که چو او چشم روزگار ندید

که در قدم وی از هم شکسته شد کسرا

خموش گشت ز فیض ولادت آن شه

زبان آتش زرتشتیان بی پروا

محمدی که فتوحات او نمایان گشت

زمرز ترکیه تا شام و یثرب و بطی

محمدی که صف صف کشان زهم پاشید

به هر کجا که صفی شد عیله او بر پا

محمدی که به پاکی نفس اطهر او

خدا –داده- شهدات به سوره طاها

الهی خدایا به حق حرمت او

بحق حرمت مولو آن شه طاها

به جان پاک امامان و مرشدان دین

به سوز سینه مستان عشق راه خدا

که ساز کشور ما را ز رنج و غم بیرون

ز لطف و رحمت خویش ای خدای ارض و سما

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

میر محمد امین مشعوف

هستم اسیر محنت و غم وامحمدا

بر من نگر ز روی کرم وامحمدا

دنیا و هر چه هست در او ، از طفیل توست

موجود شد زکتم عدم وامحمدا

حجاج چون به کعبه مقصود می رسند

گویند در حیرم و حرم وامحمدا

شوری چو محشر افکنم و ناله ها کنم

آندم که در مدینه رسم وامحمدا

غیر از شفاعت تو دگر نیست چاره ام

غرق گناه و معصیتم وامحمدا

ما را چه غم ز روی قیامت که می شوی

خود حاکم و حکیم و حکم وامحمدا

مشعوف عرض حال کند بر حضور حق

شد قامتش ز عشق تو خم وامحمدا

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

عبدالوحد بهره

مشربش  صدق و صفا و معدلت

نه به شوق ماه و جاه و منزلت

نزد او یکسان همه خلق خدا

پادشاهان و غریب و بی نوا

پیش شرع وی نسب بی اعتبار

معتبر در شرع او پرهیزگار

نه ورا مقصد به جمع مال بود

نه به عزم شهرت و اجلال بود

افتخار خوبش را در فقر داشت

بعد رحلت کی ز خود مالی گذاشت

در بیان قول او اسرار هاست

پیروانش را از آن انوار هاست

گر تو هستی امت آن شاه دین

هر چه فرموده است در دل کن یقین

خلق او را حق به قرآن کریم

وصف فرموده است با خلق عظیم

داشت اندر عین قهر خویش حلم

در دلش روشن همه انوار علم

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

سید محمد کاظم بلبل


ای که طغرای نکو نامی تو گشته علم

از ثری تا به ثریا زبقا تا به عدم

گر نمی گشت وجود تو بگیتی موجود

داشت تا شام ابد صبح ازل جا به عدم

به طفیل تو به بر کرد لباس هستی

عرض و جوهر و حس و خرد و لا و نعم

صبح روی تو بود مطلع والشمس و قمر

شبام زلف تو بود جاعل و الیل و ظلم

غمزه چشم تو را جادوی بابل مفتون

سبزه خط تو را بلبل کابل همدم

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

خلیل الله خلیلی


انقلابی در زمین و آسمان آمد پدید

لرزشی در پیکر و کون مکان آمد پدید

پرده داران پرده افکندند از ایوان عرش

کز ازل بر عرش یزدان میمهان آمد پدید

بعد عمری در ضمیر مرده نوع بشر

اضطراب سوزش و شور تکان آمد پدید

گفت و گوها در حریم ماه و اختر شد به پا

کان نهفته راز، اینک بر عیان آمد پدید

شاهدان چرخ افتادند در رنج از حسد

کان چراغ آسمان در خاکیان آمد پدید

بوسه باران کرد خاک  مکه را خیل ملک

کز زمینش فخر ماه و آسمان آمد پدید

عقل حیران شد که از ویرانه بیوه زنی

این درخشان آفتاب جاودان آمد پدید

+ نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه دهم بهمن 1391 و ساعت 16:46 |

محمد بهترين هردوعالم


اسرارنامه عطار

فی نعت رسول الله صلی الله علیه و سلم

ثنائی نیست با ارباب بینش

سزای صدر و بدر آفرینش

چو می‌لرزد ز هیبت ایندعاگوی

زفانش چون تواند شد ثناگوی

چو نعمت ذات او بالای گفتست

زفان از کار شد چه جای گفتست

چه گویم من ثنای او خدا گفت

که نام اوست با نام خدا جفت

محمد صادق القولی امینی

جهان را رحمه للعالمینی

محمد کافرینش را نشان اوست

سرافرازی که تاج سرکشان اوست

محمد بهترین هر دو عالم

نظام دین و دنیا فخر آدم

بعنصر گوهر درج نبوت

بمعنی اختر برج فتوت

رقوم آموز سر لایزالی

جهان افروز اقلیم معالی

مجانس گوی راز پادشاهی

معما دان اسرار الهی

جهان یک خاکروب بارگاهش

فلک یک خرقه پوش خانقاهش

هنوز آدم میان آب و گل بود

که او شاه جهان جان و دل بود

در آدم بود نوری از وجودش

وگرنه کی ملک کردی سجودش

چو نورش را ودیعت داشت عالم

بیامد تا بعبداله ز آدم

گذر کرد او ز چندینی پیمبر

زجمله چون گهر افتاد بر سر

زهر منزل که سوی آن دگر شد

اگرچه پخته بود او پخته تر شد

چو آخر کارها پردخته آمد

اگرچه دیر آمد پخته آمد

چو خلوت داشت پیش از وحی چل سال

امین وحی، وحی آورد در حال

درآمد پیش طاوس ملایک

پی او قدسیان گشته فذلک

فغان دربست جبریل امین زود

که ای مهتر زفان بگشای هین زود

دل پر نور را دریای دین کن

حدیث وحی رب العالمین کن

بموسیقی غیب اهل سپاسی

که این نه پرده را پرده شناسی

تویی مستحضر اسرار مدوک

مشو خاموش اقراء بسم ربک

مه و خورشید چون باشد مدثر

دثار از سر برافکن قم فانذر

تویی شاه و همه آفاق خیل‌اند

تویی اصل و همه عالم طفیل‌اند

بحق خوان خلق را و رهبری کن

تویی بر حق بحق پیغمبری کن

چو حق از نور جان وحیش فرستاد

شد آنگه علم القرآنش از یاد

بآخر چون بدعوت پیش رو گشت

شریعت نو شد و اسلام نو گشت

جهانی را بمعنی رهنمون کرد

ز مغز هر سخن روغن برون کرد

نگوساری هر بدعت ازو بود

که نور گوهر دولت ازو بود

چو نور دولتش یک ذره درتافت

مه و خورشید از آن یک ذره دریافت

درآمد گیسوی مشگین گشاده

بسر تاج لعمرک بر نهاده

ز مویش مشگ در عالم دمیده

ز رویش نور برگردون رسیده

سه بعد از عطر موی او معطر

دو کون از نور روی او منور

زهی خورشید روی دلستانش

که زیر سایه دارد طیلسانش

زهی مشگ دو گیسوی سیاهش

که هر مویست و صد جان در پناهش

ز حضرت سینه پر نور او یافت

ز جنت در نماز انگور او یافت

درون جانش آن هر دانه انگور

شده چون خوشه پروین همه نور

چه گر جانش ز حق پر نور می‌بود

ولیک ازکافران رنجور می‌بود

گهی دندانش را سنگی قلم کرد

که از طاعت همی پایش ورم کرد

گهی بر دل نهاد ازدست غم دست

گهی از ضعف سنگی بر شکم بست

چو دنیا و آخرت از بهر او بود

فلک مشکل بلا از بهر او سود

از آن بایست چندان رنج بردن

که بی رنجی نخواهی گنج بردن

بزعم آن مفسر کوامین است

که گر نزدیک بعضی غیر اینست

چو گردانید او انگشتری را

درآمد جبرئیل آن داوری را

که ای سید دل از انگشتری دور

که ندهد کار با انگشتری نور

فلک از بهر تست انگشتری پشت

چرا مشغول می‌کردی بانگشت

دلی داری تو در انگشت رحمن

مبین انگشتری همچون سلیمان

چه گر انگشتری تو بنام است

اگر از زر زنی آن هم حرامست

تو درانگشت خود تسبیح گردان

که تسبیح است در انگشت مردان

ترا چون ماه شد انگشتوانه

زدی انگشت، در چشم زمانه

بهر انگشت داری صد هنر بیش

چه با انگشتری آری دل خویش

سزد گر رشته بر انگشت بندی

که تا با یادت آید دردمندی

نیاری با عتاب کبریا تاب

اگر بی ما زنی انگشت در آب

مپیچ از ما بیک سر موی سویی

فرو مگذار از انگشت مویی

چو انگشتی درستت هست در کار

ز زیر پنبهٔ خونین برون آر

حسابی گیر بر انگشت با خویش

که آن روز پسین آسان شود پیش

از آن این نکته بر انگشت پیچم

که جز تو هیچ کس ناید بهیچم

از آن انگشت بر حرفت نهادم

که توشاگردی و من اوستادم

نه تو از علم القرآن بصد روح

نهادی پیش ما انگشت بر لوح

بحرب مکه از برد الا نامل

شده زانگشت با ملکیت حاصل

در انگشتت قلم نابوده هرگز

ز تو اهل قلم را این همه عز

ز عزت عقل و جان حیران بمانده

خرد انگشت در دندان بمانده

طفیل تو دو گیتی را سراسر

قیامت با یک انگشتت برابر

تویی بی سایه و پیش تو خورشید

چو طفلی می مزد انگشتت اومید

از آن خورشید خرگه بر فلک زد

که یک انگشت با تو بر نمک زد

ترا چون چشمه خضرست در مشت

برآور چشمه از زیر هر انگشت

قدم بر عرش نه از عرصه قرش

که از فرق تو انگشتیست تا عرش

گر انگشتی شود جبریل در پیش

بسوزد همچو انگشتی پر خویش

ز نورت قدسیان پر بر گشایند

بانگشتت بیک دیگر نمایند

رسالت را رسولی چون تو ننشست

همه انگشت یکسان نیست بردست

نه حلوا آنکسی در پیش دارد

که انگشتش درازی بیش دارد

برو انگشت نه بر نبض صدیق

که هست او رادلی پر نور تحقیق

عمر را گوی تا برخیزد از خشم

زند ابلیس را انگشت در چشم

بعثمان گو بقرآن شو قوی پشت

بزن یک یک ورق قرآن بانگشت

علی را گوی تا فرمان بری را

ببخشد در نماز انگشتری را

برو با بت پرستان داوری کن

جهانشان حلقه انگشتری کن

ز تو گر معجزی خواهند ناگاه

اشارت کن بانگشتی سوی ماه

بصدق خویش دین را محترم کن

بانگشتی مه گردون قلم کن

حسودت می‌گزد انگشت از غم

تو می بر هم بانگشتی مه ازهم

سرانگشتی که کرد از دینت پرهیز

بانگشتی قنب او را بیاویز

ز مشتی گاو ناپرداختهٔ دهر

بکش انگشت ازبزغاله زهر

سرانگشتی گراید در زمینت

ندارد آن زمان کس پاس دینت

تو قرآن خوان مباش ای دوست خاموش

اگر کافر نهد انگشت در گوش

بلال انگشت چون در گوش دارد

همه گفتار را خاموش دارد

اگر بر لب زنندت سنگ محکم

برو انگشت بر لب نه مزن دم

که چون وقتش درآید من از آن سنگ

بر آن سنگین دلان عالم کنم ننگ

زهی رتبت زهی قدرت زهی قدر

زهی صاحب زهی صادق زهی صدر

زهی خسرو نشان عالم خاک

زهی سلطان دار الملک افلاک

زهی عرش مجید آستانهٔ تو

زهی هفت آسمان یک خانه تو

زهی فاضل ترین کس انبیا را

زهی محرم ترین شخص خدا را

زهی لشگر کش جود تو قلزم

زهی چو یک زن بام تو انجم

زهی مستحضر سر الهی

بتو مستظهر از مه تا بماهی

زهی کحلی گردون از تعظم

ز خاکت کرده کحل چشم انجم

بمحشر آدم و ما دونه با هم

همه زیر لوایت دست بر هم

چو عیسی بر درت پنجاه دربانست

که هارون درت موسی عمرانست

امیر سابقان ادریس اعظم

ز نور تو حرم را گشته محرم

خلیل حق چو نامت مهر جان یافت

بهشتی نقد در دوزخ از آن یافت

بمانده بی تو اسماعیل در سوگ

که تادر راه تو قربان شود بوک

بصد الحان خوش داود جان سوز

زبور عشق تو خوانده شب و روز

سلیمان گرچه با آن پادشاهیست

ولیکن در سپاهت یک سپاهیست

مسیح رنگرز زین نیل گردان

بسوزن می‌کند نام تو بر جان

همه پیغامبران در مجلس تو

ولی جز حق نبوده مونس تو

حجاب آدم آمد گندمی چند

نه گندم نه بهشت آمد ترابند

حجاب راه موسی گشت نعلین

تو با نعلین بگذشتی ز کونین

حجاب راه عیسی سوزنی بود

ترا در هر مقامی روزنی بود

تویی در شب افروز انبیا را

تویی شمع حقیقی اولیا را

چراغ چار طاق هشت باغی

شب معراج در شب چراغی
+ نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه پنجم مهر 1391 و ساعت 13:40 |


 سلطان خرد

شعر از:نظامي گنجوي / منظومه عاشقانه ليلي و مجنون

ای شاه سوار ملک هستی

سلطان خرد به چیره دستی

ای ختم پیمبران مرسل

حلوای پسین و ملح اول

نوباوه باغ اولین صلب

لشکرکش عهد آخرین تلب

ای حاکم کشور کفایت

فرمانده فتوی ولایت

هرک آرد با تو خودپرستی

شمشیر ادب خورد دو دستی

ای بر سر سدره گشته راهت

وی منظر عرش پایگاهت

ای خاک تو توتیای بینش

روشن بتو چشم آفرینش

شمعی که نه از تو نور گیرد

از باد بروت خود بمیرد

ای قائل افصح القبایل

یک زخمی اوضح الدلایل

دارنده حجت الهی

داننده راز صبحگاهی

ای سید بارگاه کونین

نسابه شهر قاب قوسین

رفته ز ولای عرش والا

هفتاد هزار پرده بالا

ای صدر نشین عقل و جان هم

محراب زمین و آسمان هم

گشته زمی آسمان ز دینت

نی‌نی شده آسمان زمینت

ای شش جهه از تو خیره مانده

بر هفت فلک جنیبه رانده

شش هفت هزار سال بوده

کین دبدبه را جهان شنوده

ای عقل نواله پیچ خوانت

جان بنده نویس آستانت

هر عقل که بی تو عقل برده

هر جان که نه مرده تو مرده

ای کینت و نام تو موید

بوالقاسم وانگهی محمد

عقل ارچه خلیفه شگرف است

بر لوح سخن تمام حرف است

هم مهر مویدی ندارد

تا مهر محمدی ندارد

ای شاه مقربان درگاه

بزم تو ورای هفت خرگاه

صاحب طرف ولایت جود

مقصود جهان جهان مقصود

سر جوش خلاصه معانی

سرچشمه آب زندگانی

خاک تو ادیم روی آدم

روی تو چراغ چشم عالم

دوران که فرس نهاده تست

با هفت فرس پیاده تست

طوف حرم تو سازد انجم

در گشتن چرخ پی کندگم

آن کیست که بر بساط هستی

با تو نکند چو خاک پستی

اکسیر تو داد خاک را لون

وز بهر تو آفریده شد کون

سر خیل توئی و جمله خیلند

مقصود توئی همه طفیلند

سلطان سریر کایناتی

شاهنشه کشور حیاتی

لشگر گه تو سپهر خضرا

گیسوی تو چتر و غمزه طغرا

وین پنج نماز کاصل توبه است

در نوبتی تو پنج نوبه است

در خانه دین به پنج بنیاد

بستی در صد هزار بیداد

وین خانه هفت سقف کرده

بر چار خلیفه وقف کرده

صدیق به صدق پیشوا بود

فاروق ز فرق هم جدا بود

وان پیر حیائی خدا ترس

با شیر خدای بود همدرس

هر چار ز یک نورد بودند

ریحان یک آبخورد بودند

زین چار خلیفه ملک شدراست

خانه به چهار حد مهیاست

ز آمیزش این چهارگانه

شد خوش نمک این چهارخانه

دین را که چهار ساق دادی

زینگونه چهار طاق دادی

چون ابروی خوب تو در آفاق

هم جفت شد این چهار وهم طاق

از حلقه دست بند این فرش

یک رقص تو تا کجاست تا عرش

ای نقش تو معرج معانی

معراج تو نقل آسمانی

از هفت خزینه در گشاده

بر چهار گهر قدم نهادن

از حوصله زمانه تنگ

بر فرق فلک زده شباهنگ

چون شب علم سیاه برداشت

شبرنگ تو رقص راه برداشت

خلوتگه عرش گشت جایت

پرواز پری گرفت پایت

سر برزده از سرای فانی

بر اوج سرای ام هانی

جبریل رسید طوق در دست

کز بهر تو آسمان کمر بست

بر هفت فلک دو حلقه بستند

نظاره تست هر چه هستند

برخیز هلا نه وقت خوابست

مه منتظر تو آفتابست

در نسخ عطارد از حروفت

منسوخ شد آیت وقوفت

زهره طبق نثار بر فرق

تا نور تو کی برآید از شرق

خورشید به صورت هلالی

زحمت ز ره تو کرده خالی

مریخ ملازم یتاقت

موکب رو کمترین وشاقت

دراجه مشتری بدان نور

از راه تو گفته چشم بد دور

کیوان علم سیاه بر دوش

در بندگی تو حلقه در گوش

در کوکبه چنین غلامان

شرط است برون شدن خرامان

امشب شب قدرتست بشتاب

قدر شب قدر خویش دریاب

ای دولتی آن شبی که چون روز

گشت از قدم تو عالم افروز

پرگار به خاک در کشیدی

جدول به سپهر بر کشیدی

برقی که براق بود نامش

رفق روش تو کرد رامش

بر سفت چنان نسفته تختی

طیاره شدی چو نیک بختی

زآنجا که چنان یک اسبه راندی

دوران دواسبه را بماندی

ربع فلک از چهارگوشه

داده ز درت هزار خوشه

از سرخ و سپید دخل آن باغ

بخش نظر تو مهر ما زاغ

بر طره هفت بام عالم

نه طاس گذاشتی نه پرچم

هم پرچم چرخ را گسستی

هم طاسک ماه را شکستی

طاوس پران چرخ اخضر

هم بال فکنده با تو هم پر

جبریل ز همرهیت مانده

(الله معک) ز دور خوانده

میکائیلت نشانده بر سر

واورده به خواجه تاش دیگر

اسرافیل فتاده در پای

هم نیم رهت بمانده برجای

رفرف که شده رفیق راهت

برده به سریر سدره گاهت

چون از سر سدره بر گذشتی

اوراق حدوث در نوشتی

رفتی ز بساط هفت فرشی

تا طارم تنگبار عرشی

سبوح زنان عرش پایه

از نور تو کرده عرش سایه

از حجله عرش بر پریدی

هفتاد حجاب را دریدی

تنها شدی از گرانی رخت

هم تاج گذاشتی و هم تخت

بازار جهت بهم شکستی

از زحمت تحت وفوق رستی

خرگاه برون زدی ز کونین

در خیمه خاص قاب قوسین

هم حضرت ذوالجلال دیدی

هم سر کلام حق شنیدی

از غایت وهم و غور ادراک

هم دیدن وهم شنودنت پاک

درخواستی آنچه بود کامت

درخواسته خاص شد به نامت

از قربت حضرت الهی

باز آمدی آنچنانکه خواهی

گلزار شکفته از جبینت

توقیع کرم در آستینت

آورده برات رستگاران

از بهر چو ما گناهکاران

ما را چه محل که چون تو شاهی

در سایه خود کند پناهی

زآنجا که تو روشن آفتابی

بر ما نه شگفت اگر نتابی

دریای مروتست رایت

خضرای نبوتست جایت

شد بی تو به خلق بر مروت

بر بسته‌تر از در نبوت

هر که از قدم تو سرکشیده

دولت قلمیش در کشیده

وان کو کمر وفات بسته

بر منظره ابد نشسته

باغ ارم از امید و بیمت

جزیت ده نافه نسیمت

ای مصعد آسمان نوشته

چون گنج به خاک بازگشته

از سرعت آسمان خرامی

سری بگشای بر نظامی

موقوف نقاب چند باشی

در برقع خواب چند باشی

برخیز و نقاب رخ برانداز

شاهی دو سه را به رخ درانداز

این سفره ز پشت بار برگیر

وین پرده ز روی کار برگیر

رنگ از دو سیه سفید بزدای

ضدی ز چهار طبع بگشای

یک عهد کن این دو بی‌وفا را

یک دست کن این چهار پا را

چون تربیت حیات کردی

حل همه مشکلات کردی

زان نافه به باد بخش طیبی

باشد که به ما رسد نصیبی

زان لوح که خواندی از بدایت

در خاطر ما فکن یک آیت

زان صرف که یافتیش بی‌صرف

در دفتر ما نویس یک حرف

بنمای به ما که ما چه نامیم

وز بت گر و بت شکن کدامیم

ای کار مرا تمامی از تو

نیروی دل نظامی از تو

زین دل به دعا قناعتی کن

وز بهر خدا شفاعتی کن

تا پرده ما فرو گذارند

وین پرده که هست بر ندارند
+ نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه پنجم مهر 1391 و ساعت 13:32 |
اللهم صل علی محمد و آل محمد
+ نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 و ساعت 11:44 |
علي خود آينه ست اي دل تماشاي محمد را
غزل یوسفعلی میرشکاک
 
ز سر بيرون نخواهم كرد سوداي محمد را
نمي‌گـيـرد خـدا هـم در دلـم جـاي مـحمد را

پس از عمري كه چون پروانه بر گـِرد علي گشتم
در ايـن آيـيـنــه ديـدم نـقـــش ســيـمـاي مـحـمد را

به بينايي امـير عرصه تجريـد خواهي شد
كني گر سرمه‌ات خاك كف پاي محمد را

جهان را سر به سر آيينه روي علي ديدي
علي خود آينه ست اي دل تماشاي محمد را

محمد من رأي گفت و موسي لن تراني ديد
چه در دل داشت عيسي جز تمناي محمد را

شـبي كآفـاق را آيينـه روي خدا ديـدم
خدا مي‌ديد در آيينه سيماي محمد را

چطور آخر همين گوشي كه جز دشنام نشنيده ست
شـنـيـــد آخــر به جـان لــحـن دل آراي مـحمد را

چه بايد گفت از آن شب، آن شب قدس اهورايي
كه مـن بـا خـويـشـــتـن ديـدم مـداراي مــحمد را

كه مي‌داند كه يوسف با همين آلوده داماني
شنيـــد آخـر نـداي گرم و گيــراي مــحمد را

شب صبح ازل پيوند رؤيايي تو مي‌گويي
همين من ديـدم آيا روي زيبـاي محمد را

سگ كوي علي هستم ولي دزدانه مي‌بينم
علي بر سينه دارد داغ سوداي مـحمد را
+ نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه سیزدهم تیر 1391 و ساعت 10:20 |

 

 

خاستگاه نور



غروبی سخت دلگیر است،و من بنشسته‌ام اینجا  

كنار غار پرت و ساكتی تنها

كه می‌گویند:"روزی روزگاری، مهبط وحی خدا بودست،

 ونام آن حرا بودست"

برون از غار ذهن خسته و تنهای من، چون مرغ نو بالی

كنار غار،از هر سنگ،هر صخره، پرد بر صخره‌ای دیگر

و می‌جوید به كاوشهای پیگیری، نشانی‌های مردی را

و پیدا می‌كنم گویی نشانی‌ها كه می‌جویم:

همانست، اوست،

یتیم مكه، چوپانك، جوانك، نوجوانی از بنی هاشم

و بازرگان راه مكه و شامات

امین،آن راستین،آن پاكدل، آن مرد.

و شوی برترین بانو؛ خدیجه

نیز،آن كس، كو سخن جز حق نمی‌گوید وغیر از حق نمی‌جوید

 وبتها را ستایشگر نمی‌باشد.

واینك؛ این همان مرد ابر مرد است

 " محمد "  اوست.

پلاسی بر تن است او را،

 و می‌بینم كه بنشسته ست چونان چون همان ایام

همان ایام كاین ره را بسا بسیار می‌پیمود،

 وتنها می‌نشست اینجا،

غمان مكه ی مشؤوم آن ایام را با غار می‌نالید...........

و می‌بینم تو گویی رنگ غمگین كلامش را، كه می‌گوید:

 " خدای كعبه، ای یكتا!

درودم را پذیرا باش، ای برترو بشنو آنچه می‌گویم

پیام درد انسانهای قرنم را ز من بشنو

پیام تلخ دختر بچگان، خفته اندر گور

پیام رنج انسانهای زیر بار، وز آزادگی مهجور

پیام آنكه افتادست در گرداب.

خدای كعبه، ای یكتا!

فروغی جاودان بفرست، كاین شبها بسی تار است ...

بدین هنگام

كسی، آهسته، گویی چون نسیمی،می خزد در غار.

محمد را صدا آرام می‌آید فرود از اوج

و نجوا گونه می‌گردد، پس آنگه می‌شود خاموش.

و من، در فكر آنم كاین چه كس بود، از كجا آمد؟!

كه ناگه این صدا آمد:

"بخوان!".......    

اما جوابی بر نمی‌خیزد.

محمد سخت مبهوت است گویا،..... كاش می‌دیدم!

صدا با گرمتر آوا و شیرین‌تر بیانی باز می‌گوید:

" بخوان!" ....

اما محمد همچنان خاموش .

پس از لختی سكوت – اما كه عمری بود گویی،- گفت:

 "........من خواندن نمی‌دانم!"

همان كس باز پاسخ داد:

" بخوان! بنام پرورنده ی ایزدت،كو آفرینندست ........."

و او می‌خواند اما لحن آوایش،

به دیگر گونه آهنگ است،

صدایی گو خدا رنگ است .

می خواند:

 " بخوان به نام پرورنده ی ایزدت كو آفرینند ست ..."

درودی می‌تراود از لبم بر او

درودی گرم.

غروب است و افق گلگون و خوشرنگ ا ست

و من بنشسته‌ام اینجا، كنار غار پرت و ساكتی تنها

كه می‌گویند:" روزی روزگاری مهبط وحی خدا بود ست

و نام آن "حرا" بود ست..."
+ نوشته شده توسط عاشق در شنبه سوم تیر 1391 و ساعت 16:34 |

فردوس برین مشتاق لقایت

اى خواجه عالم همه عالم به فدایت

چون كرده خدا، خلقت عالم ز برایت

ذات تو بود علّت و عالم همه معلول 

در حقّ تو لولاك از آن گفته خدایت

شد ختم رسالت به تو این جامه زیبا 

خیّاط ازل دوخته بر قدّ رسایت

در روز جزا جمله رسولان مكرّم 

از آدم و عیسى همه در تحت لوایت

هنگام سخا چون به عطا دست گشائى 

صد حاتم طائى شده درویش و گدایت

مردم همه مشتاق به فردوس برینند 

فردوس برین تا شده مشتاق لقایت

راضى به رضا گشتى و صابر به مصائب 

تا صبر و رضا مات شد از صبر و رضایت

+ نوشته شده توسط عاشق در شنبه سوم تیر 1391 و ساعت 16:24 |
ویژگی های فردی و اجتماعی پیامبر اسلام (ص)

پدید آورنده : محمدباقر شریعتی سبزواری


همان گونه که تاریخ نشان می دهد، شخصیت حضرت محمد (ص) همواره زیر ذره بین مورّخان و مستشرقان با انصاف و بی انصاف قرار داشته و دارد. بعضی از اندیشوران، جهات مثبت زندگی و آیین مترقی او را مطرح ساخته اند و برخی نیز به اعتراض و انتقادهای بی پایه پرداخته اند؛ لیکن اکثر مستشرقان و تاریخ نگاران بی طرف بر این حقیقت اعتراف دارند که در میان تمام پیامبران و قهرمانان جهان، یگانه شخصیتی که تاریخ زندگی اش از هر جهت روشن است، نبی مکرّم اسلام می باشد.

البته اگر از سرگذشت پیامبران پیشین هم اطلاعات درستی به دست ما رسیده، بیشتر به یُمن قرآن و گفتار رسول اکرم (ص) است وگرنه در منابع تاریخی غرب و نصوص تورات و انجیل، چهره پیغمبران سابق و آیین آنها در هاله ای از ابهام و بلکه آمیخته با تناقضات، قرار دارد.

اگر نسبت های ناروایی که به پیامبران سلف داده اند مورد پذیرش واقع شود، قداست و حتی اصل نبوت آنان زیر سؤال خواهد رفت؛ ولی در قرآن مجید آیات فراوانی درباره رسولان الهی آمده است که صرف نظر از تصحیح تاریخ، از ساحت مقدس آنها عاقلانه و عالمانه دفاع کرده است.

به گفته فرید وجدی: «فولیتر» در کتاب قاموس فلسفی خود، اعتراضات قرن هجدهم را بر وجود موسی (ع)، یاد کرده است و پیش از او نیز «هویه» معروف به «متران افرانش» وجود موسی (ع) را منکر بوده است. وی از فولیتر بازگو ساخته که شک و تردیدهایی بر صحت انتساب کتاب های تورات به حضرت موسی (ع) وجود دارد. بعضی از مورّخین نیز وجود حضرت عیسی (ع) را منکر شده اند و او را شخصیت موهومی پنداشته اند.(1)

این گونه تردیدها از جهاتی طبیعی است: یکی، به دلیل قدمت ظهور حضرت موسی (ع) و عدم حساسیت تاریخ نگاران آن زمان در تدوین مسائل و دلیل دیگر، فقدان مدارک معتبر است، زیرا می دانیم در حمله بخت النّصر، تمام کتاب های یهودی ها از جمله تورات به کلّی سوخت و پس از گذشت مدت زمان طولانی، جمعی از خاخام ها و مورّخان کلیمی گرد هم آمدند و به مدد حافظه، یک سلسله مطالب و داستان هایی به نام کتاب تورات نوشتند که برای متفکران و فرهیختگان سندیت قابل توجهی ندارد. از سوی دیگر، به اعتراف همه محققان مسیحی و کلیمی، تورات و انجیل و سایر کتاب های آسمانی به صورت اعجاز کلامی نازل نشده اند، از این رو همواره در معرض تحریف و تغییر قرار دارند. البته در قطب مقابل هم تاریخ نویسانی هستند که زرتشت، بودا و کنفسیوس را که تاریخ خیلی روشنی ندارند، پیامبر دانسته و کتاب های آنان را آسمانی تلقی کرده اند.(2)

ویژگی های فردی پیامبر (ص)

الف - تاریخ تولد و مکان ولادت

حضرت محمد (ص) در هفدهم و به روایتی، دوازدهم ربیع الاول عام الفیل (570 سال پس از میلاد مسیح) از آمنه بنت وهب، در شهر مکه، در خانه شخصی عبدالله (واقع در شعب ابوطالب و معروف به دار ابویوسف) متولد شد. آن حضرت فقط هفت روز از مادر خود و سه روز هم از کنیز ابولهب به نام «ثویبه» شیر خورد.(3) پس از آن به حلیمه سعدیه سپرده شد تا او را همراه پسرش عبدالله، هم زاد رسول خدا (ص)، شیر بدهد.(4) در روز هفتم، عبدالمطلب قوچی برای آن حضرت عقیقه کرد و نامش را محمد گذاشت.

حضرت محمد (ص) پدرش را در سن دو ماهگی یا یک سالگی از دست داد(5). حلیمه، محمد (ص) را در پنج سالگی به مادرش تحویل داد. در سن شش سالگی مادرش آمنه به همراه خدمت گزارش «امّ ایمن»، حضرت محمد (ص) را برای ملاقات دایی هایش به مدینه برد، اما در بازگشت به مکه، در مکانی موسوم به «ابواء» درگذشت و امّ ایمن حضرت رسول را به مکه باز گرداند.(6)

حضرت محمد (ص) هشت ساله بود که جد بزرگوارش عبدالمطلب از دنیا رفت و سرپرستی او به عمویش ابوطالب سپرده شد. عبدالمطلب از ثروت مندان قریش محسوب می شد. به هنگام تولد پیامبر، سپاه ابرهه که برای تخریب کعبه به مکه حمله ور شده بودند، دویست شتر از جناب عبدالمطلب گرفته بودند، اما در ملاقاتی که وی با ابرهه داشت، آنها را بازپس گرفت. ابرهه گفت: سیمای نورانی و درخشنده ات تو را در نظرم بزرگ جلوه داد، ولی درخواست ناچیزت، از عظمت و جلالت تو کاست. من متوقع بودم تقاضا کنی که من از این هدف منصرف شوم. عبدالمطلب در پاسخ گفت: «انا ربّ الاِبل و للبیت ربّ یمنعه؛ من صاحب شترم و خانه نیز خود صاحبی دارد که مانع از تجاوز به آن می شود.»(7)

عبدالله به هنگام رحلت، یک گله گوسفند، پنج شتر و یک کنیز به نام برکه (ملقب به امّ ایمن) داشت.(8) پیامبر به برکت دایه خود حلیمه سعدیه اولاً: در هوای پاک صحرا رشد یافت و ثانیاً: در یادگیری زبان عربی فصیح نیز پیش رفت چشم گیری پیدا کرد. بدین دلیل فرمود: «انا افصح العرب؛ من از همه شما عرب ها فصیح ترم، چرا که هم قریشی هستم و هم در میان قبیله بنی سعد بن بکر شیر خورده ام.»(9)

ب - شغل شبانی یا تجارت

معروف است که پیامبر در جوانی به شغل شبانی و یا تجارت برای خدیجه اشتغال داشته است؛ ولی با توجه به این که آن حضرت از نوجوانی به فکر ایجاد یک انقلاب عظیم بوده و در جهت ایفای این رسالت بزرگ سعی می کرد با گفتار و کردار و اخلاقش مردم را برای این امر حیاتی آماده سازد، نمی توان یک شغل و حرفه مشخصی را به او نسبت داد. ممکن است برای درک رنج های عملی مردم و بستگانش، چند صباحی کشاورزی یا شبانی کرده و یا چند سفری نیز به تجارت پرداخته باشد، ولی مورّخان معتبر اشتغال خاصی را برای آن حضرت معیّن نکرده اند.

وانگهی بر اثر پیش گویی های مکرّر بزرگان اهل کتاب - از جمله این که: او را از یهودی ها حفظ کنید که آینده درخشانی در انتظار اوست و سفارش شخص عبدالمطلب برای حفاظت او - آن حضرت از نوجوانی پیوسته تحت مراقبت و حفاظت شدید ابوطالب و عموهایش قرار داشت و همراه آنها به سیر و سفر می پرداخت؛ بنابراین فرصت انتخاب و داشتن شغل مداومی نداشت.

ج - اجداد و نیاکان آن حضرت

نه تنها زندگی حضرت محمد (ص) از دوران کودکی مورد تأیید مستشرقان است، بلکه نام و نشان و موقعیت اجتماعی اجداد و نیاکان آن حضرت نیز تا عدنان برای آنها محرز می باشد، چرا که اجداد آن حضرت همگی از بزرگان و شخصیت های سرشناس عرب بوده اند. این حقیقت در ادبیات ما کاملاً منعکس می باشد. به گفته مولوی:

تا به پشت آدم اسلافش همه

مهتران رزم و بزم و ملحمه

این نسب خود قشر او را بوده است

کز شهنشاهان مه پالوده است

مغز او خود از نسب دور است و پاک

نیست جنسش از سمک کس تا سماک

نور حق را کس نجوید زاد و بود

خلقت حق را چه حاجت تار و پود

ویژگی های روحی و اخلاقی پیامبر (ص)

گرچه با اعترافات مستشرقان منصف و مسیحیان آزاداندیش، ابعاد روحی و اخلاقی پیامبر (ص) به نمایش گذاشته می شود و اتهامات مغرضانه خاورشناسان وابسته را به خودی خود برطرف می سازد، لکن برای نظم و تنسیق این مقال، به برخی از صفات برجسته و مشخصات حضرت محمد (ص) نیز می پردازیم.

1 - صداقت و شخصیت

صداقت و پاکی حضرت محمد (ص) در آینه تاریخ کاملاً روشن است. به قول عایشه: اخلاق پیامبر همان اخلاق قرآنی است. آن چه در قرآن راجع به پاکی، صداقت و اخلاق مطرح شده، آینه تمام نمای آن را در سلوک، گفتار و اخلاق رسول الله (ص) می توان مشاهده کرد؛ ولی سعی ما بر آن است که از زبان دیگران بازگو سازیم تا در اذهان جوانان ما بهتر جای گزین گردد. به گفته شاعر:

ای چه خوش باشد که سرّ دل بران

گفته آید از زبان دیگران

- کوویلیام از قول لامارتین، شاعر و نویسنده مشهور فرانسوی، می نویسد: «پیغمبر اسلام از مردان نامی و بزرگ روزگار است و با اراده توانا و نفوذ کلمه خود کاخ کوه پیکر و با عظمتی برافراشت که امروزه بیش از چهارصد میلیون(10) افراد بشر در زیر پرچم آن زندگی می کنند. امپراتوری پهناور روم را زیر سم ستوران سپاهیان اسلام پایمال و ریشه کهن سال نادانی و گمراهی را از بیخ و بن بر کَند و لرزه بر اندام بزرگان شرق و غرب افکند.»(11)

- کارلایل که سجایای پیغمبر اسلام و پیروانش را درک نموده، چنین می نویسد: «من از صمیم قلب محمد را دوست می دارم و این دوستی و دل بستگی و ارادت من نسبت به آن بزرگوار برای آن است که وجود پاکش از هرگونه شائبه و خودنمایی و زمانه سازی دور و بر کنار بوده است. این فرزند [بزرگوار از تبار ]مردم بدویِ با نشاط و قدرت نفس به وجود آمده، به چیزهایی که در وجود خودش بود مردم را می خواند. هیچ گاه تظاهر و خودآرایی نکرده، به بزرگی و عزّت نفس مباهات نمی نمود و به خواری و سرشکستگی نیز تن در نداده، با قلب درخشان و روحی جذاب در جامه پاک [ولی کهنه و خانه قدیمی ]خود به سر می برد. از طرز رفتار و کردار شهریاران ایران و امپراتورهای روم و یونان از روی حق و راستی سخن میراند... کمترین میل به ظاهر سازی و خودپسندی و گمراهی در وجودش نبود. ملکات فاضله و راه رستگاری دنیا و آخرت را به مردم نشان می داد... خودآرایی [و توسل ] به انواع حیله و نیرنگ و تظاهر به حقایق را از بزرگ ترین گناهان انسان شمرده، مخصوص مردمان پست و دون همت می دانست.»(12)

زبهر هر پیمبر آیتی بود

که او را در زمان خویش بنمود

و لیکن آن ظهور حیّ سبحان

به نفس خویشتن می بود برهان

2 - قاطعیت و ایمان

اگر سرتاسر تاریخ زندگی پیامبر اکرم (ص) را مطالعه کنیم، صداقت و قاطعیت را خواهیم یافت. همین اخلاق کریمه پیامبر (ص) به ضمیمه جذّابیت قرآن کریم باعث پیش رفت سریع اسلام شد. قریش که گسترش و سرعت نفوذ آن حضرت را مشاهده می کرد، پر جاذبه ترین پیشنهادها را برای ایشان مطرح ساخت، ولی پیامبر همه آنها را قاطعانه و با صراحت نفی کرد. در این جا به سه نمونه از آن پیشنهادها که همه تاریخ نویسان معتبر جهان ثبت کرده اند، اشاره می کنیم:

الف) گروهی از بزرگان قریش برای چندمین بار به محضر ابوطالب شرف یاب شدند. او نیز از حضرت محمد خواست که در آن جلسه حضور یابد. آن گاه به محمد عرض کرد: برادرزاده ام! به پیشنهادهای سران قریش گوش بده و بخشی از آن را بپذیر تا هم خودت راحتی شوی و هم ما به زحمت زیادتر گرفتار نشویم. حضرت فرمود: عمو جان! اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند، هرگز دست از تبلیغ رسالت بر نمی دارم؛ یا باید پیروز شوم و یا جانم را بر سر آن بگذارم.

سپس رسول خدا گریه کنان برخاست. ابوطالب او را صدا زد و گفت: عزیزم! برگرد و آن چه دوست داری بگو، به خدا قسم، هرگز از یاری تو دست بر نخواهم داشت.(13)

ب) روزی عُتَبة بن ربیعة بن عبدالشمس حضرت محمد (ص) را دید که در مسجد الحرام تنها نشسته است. از جمعی از رجال قریش اجازه گرفت تا با حضرت محمد (ص) گفت و گو کند. سپس به نمایندگی از آنان محضر رسول خدا (ص) آمد و گفت: ای برادرزاده! این امر بزرگی که آورده ای، اجتماع ما را پراکنده ساخته و خردهای آنان را به سفاهت و حماقت خوانده و خدایان آنان را نکوهش نموده و پدران آنان را که مرده اند، کافر نامیده است. اکنون پند مرا بشنو و نیکو بیندیش. اگر قسمتی از آن را بپذیری (به سود تو خواهد بود). پیامبر فرمود: بگو ای «ابو ولید» تا بشنوم. عتبه گفت: ای محمد! اگر منظورت به دست آوردن ثروت دنیاست، به اندازه ای مال به تو می دهیم که از همه مردم ثروت مندتر شوی. اگر برای سروری قیام کرده ای، تو را به ریاست پذیرفته و هیچ کاری بدون فرمان تو انجام نمی دهیم. اگر هوای پادشاهی به سر داری، تو را پادشاه جزیرة العرب منصوب می سازیم و اگر جنّ زده شده ای، حاضریم معالجه ات کرده و اموال بسیاری را برای درمان تو هزینه کنیم.

حضرت رسول (ص) فرمود: سخنانت پایان یافت. گفت: بلی. فرمود: اکنون من می گویم و تو گوش فرا ده. سپس سوره فصلت را خواند و وقتی به آیه 27 رسید، به سجده افتاد. سپس فرمود: ای «ابو ولید»! اینک که پاسخ را دریافت کردی، هر جا که می خواهی برو.

عُتَبه با قیافه متغیر حرکت کرد و پیش دوستانش برگشت و گفت: به خدا قسم، گفتاری از محمد شنیدم که هرگز مانند آن را نشنیده بودم. این گفتار، نه شعر بود و نه کهانت. ای گروه قریش! از من بشنوید و دست از محمد (ص) باز دارید. به خدا قسم، این گفته هایی که از وی شنیدم، فهمیدم داستان عظیمی در پیش است. اگر عرب بر وی پیروز شود، مقصود شما بدون زحمت حاصل می شود و اگر او بر عرب پیروز گردد، پادشاهی او پادشاهی شما و سربلندی او سربلندی شماست... گفتند: ای «ابو ولید»! به خدا سوگند تو را هم با زبان خویش سحر کرد. عُتَبه گفت: هرگونه فکر می کنید آزادید، من حق را باز گفتم.(14)

ج) ایام حج بود. رسول اکرم (ص) از فضای آزاد آن استفاده کرده مردم را در منا به اسلام دعوت می نمود تا این که به خیمه های قبیله بنی عامر بن صعصعه رسید. مردی از طرف آنها به نام «بحیرة بن فراس» تا نگاهش به قیافه پیغمبر افتاد مجذوب او شد.

سپس گفت: «و اللّه لو انّی اخذت هذا الفتی من قریش لاکلت به العرب؛ به خدا سوگند، اگر من این جوان را از دست قریش می گرفتم با نیروی او قوم عرب را می بلعیدم». آن گاه به رسول خدا (ص) رو کرد و گفت: اگر ما دعوت تو را پذیرفتیم و در این امر یاری ات کردیم و به یاری خدا پیروز شدی، آیا قول می دهی که حکومت بعد از تو به دست ما باشد. رسول خدا (ص) فرمود: «اِنّ هذا الامر للّه یضعه حیث یشاء؛ اختیار این امر به دست خداست و هر کجا بخواهد آن را می نهد. بحیره گفت: ما در مقابل عرب جان نثار تو باشیم و آن گاه که خداوند پیروزی ات داد، کار حکومت به دست دیگران باشد! ما را نیاز به پذیرش این دعوت نیست.(15)

اگر حضرت محمد (ص) یک سیاست مداری فریب کار بود اولاً: نمی توانست چنین قاطعیتی از خود نشان دهد، بلکه با قریش کنار می آمد و ثروت و قدرت را در جزیرة العرب بدون زحمت و آوارگی و شکنجه یارانش به دست می گرفت. ثانیاً: اگر به قریش اعتماد نمی کرد بدون شک با قبیله بنی عامر در آن دوران ضعف و بی کسی مصالحه می کرد و به کمک نیروهای آنها زودتر بر جزیرة العرب مسلط می شد. پس از پیروزی، اگر رئیس قبیله بنی عامر زنده می بود و مطالبه عمل به وعده می کرد، مطابق معمول می گفت: من یادم نیست؛ اگر خیلی با وجدان بود، دستور می داد سمتی را در حکومت به او بدهند. ولی اگر ادعای بالاتری مثلاً خلافت در سر داشت و پافشاری می کرد، دستور می داد او را دست گیر کرده و به زندان محکومش کنند و سپس پیشنهاد عفوش می دادند و آزاد می شد. در صورتی که پس از عفو باز هم بر ادعای خود اصرار می ورزید، بی شک وی را به قتل می رساندند و خونش را به گردن جنّیان می انداختند؛ ولی محمد (ص) سیاسی کاری نداشت و مجسمه امانت، صداقت و مردانگی بود و مکر و تزویر را ناجوان مردی و غیر اسلامی می دانست.

مکر و فریب حربه نامرد مردم است

نامرد حیله بازد و مردی رها کند

3 - التزام عملی به گفتار (هم آهنگی گفتار و کردار)

حضرت محمد (ص) در عمل به تعهدات خود بی بدیل بود. شاهد این گفته، واقعه «حلف الفضول» است؛ پیامبر (ص) در ایام جوانی با چند تن از غیرت مندان مکه عهد بست که امنیت زائران خانه خدا و مسافران مکه را تأمین نمایند. وی پیوسته بر تعهد خود پایدار بود و پس از بعثت نیز فرمود: اگر آنان مرا به یاری بطلبند، اجابت کرده و خواهم رفت.

کوویلیام می نویسد: «پیغمبر مردی شریف النفس، فروتن، پاک دل و خوش منش بود. در پایان زندگانی؛ یعنی در روز پیش از وفاتش به مسجد آمد و با صدای رسا گفت: ای مردم! آیا از من به شما آزاری رسیده؟ هر کس از من صدمه و آسیبی دیده، می تواند قصاص نماید. چون کسی در جوابش چیزی نگفت، دوباره اظهار داشت: آیا از شما دِینی به گردن من است؟ این بار فریادی بلند شد که می گفت: من از تو بستان کارم، زیرا [یک ]وقتی برای رفع یکی از حاجات خود، سه درهم از من وام گرفتی. محمد (ص) بی درنگ آن مبلغ را به او پس داده، گفت: شرمندگی در این دنیا برای انسان، بهتر از خجالت در روز حساب است.»(16)

4 - مهرورزی

یکی از علل پیش رفت اسلام و نفوذ حضرت محمد (ص) در قلوب مخالفان، محبت و ساده زیستی ایشان در اوج اقتدار بود. با این که آن حضرت به اعتراف ابوسفیان ها قدرت افسانه ای پیدا کرده بود، اما در خانه ای محقر زندگی می گرد و لباسی ساده می پوشید و با همسایگان یهود و نصارا به قدری عادلانه و مهربانانه می زیست که آنان اسلام را از مسیحیت جدا نمی پنداشتند. دانشمندان بسیاری هنوز هم تحت تأثیر ساده زیستی شیوه رفتار حضرت محمد (ص) با مسیحیت قرار دارند و این عوامل را مایه پیش رفت اسلام می دانند، نه شمشیر و خشونت را.

کارلایل می نویسد: «هیچ شهریار با اقتدار و هیچ کشورگشایی، با چوب دست زرنگار خود نتوانست به اندازه این مردی که عبای کهنه بر دوش کشیده و جامه پاره در بر کرده بود، مورد ایمان و اطاعت قرار گیرد و به پایه بزرگی و آقایی او برسد.»(17)

نمونه بارز مهرورزی

به قدری پیامبر اکرم (ص) در مهر و محبت معروف شده بود که دشمنانش نیز در وی طمع می کردند. اگر پیامبر از مهربانی، گذشت و عفو صحبت می کرد، خودش الگوی کامل چنین رفتاری بود. روزی یکی از دشمنانش که در صدد قتل او بود، از کمین در آمد و شمشیر به رویش کشید و گفت: یا محمد! چه کسی تو را از دست من نجات می دهد؟ فرمود: خدا. هنگامی که پایش لغزید و با شمشیر به زمین افتاد، پیامبر (ص) آن را برداشت و روی سینه اش نشست. فرمود: چه کسی تو را از دست من نجات می دهد؟ بی درنگ گفت: «جُودَکَ و کَرَمُکَ یا مُحمّد؛ جود و بخشش تو». پیامبر در حالی که اشک محبت در چشمانش حلقه زده بود، فرمود: حرکت کن و به اردوگاه خود برو.

عجیب است از ریاست کلیسای انگلیس چارش که در خطابیه خود توانست مطالبی برجسته درباره حضرت محمد بازگو سازد و مستشرقان مغرض را که بر ضد پیامبر (ص) سخن رانده و یا نوشته اند، افرادی پست و خودخواه معرفی کند. وی می نویسد:

عده ای از نویسندگان مسیحی درباره صفات و حالات پیشوای بزرگ اسلام مطالبی نوشته اند که بیشتر ناشی از پستی و خودخواهی است. در این میان، برخی از نویسندگان نامی عصر حاضر به این موضوع پی برده و در صدد دفاع بر آمده اند.

جان داونپورت (Jon Davenport) در کتاب خود می نویسد: به همان اندازه که ما صفات حقیقی و عظمت واقعی محمد را روی مدارک صحیح و اسناد غیر قابل انکار تاریخی به دست می آوریم، به همان اندازه هم از نوشته های مخالفین این مرد بزرگ، مطالب سست و بی پایه می بینم.(18)

5 - تواضع و فروتنی

یکی از عجایب و مشخصات برجسته روحی رسول اکرم (ص)، تواضع اوست. با این که تمام عوامل بزرگی و عظمت را به تدریج پیدا می کرد، ولی تواضع او از همه بیشتر بود. در مقام خواجگی، کار غلامی می کرد و حال آن که از نظر حسب و نسب، از همه برتر بود.

آن حضرت در اواخر عمرش ریاست و سیادت ظاهری پیدا کرده بود که نظیر نداشت. با وجود این همه عزت و اقتدار، لباس خود را شخصاً وصله می زد و کفش خود را می دوخت و سوار بر الاغ برهنه می شد و مانند بردگان نشست و برخاست می کرد. ابوذر نقل می کند: «پیامبر (ص) معمولاً در وسط اصحاب می نشست و اگر غریبی از راه می رسید و با او کار داشت، [وی را ]نمی شناخت و ناگزیر می پرسید: ایکم محمد؛ کدام یک از شما محمد است. از این رو به اصرار و خواهش ما پذیرفت تا دکه ای از گِل برای او بسازیم تا بر آن جلوس نماید و ما در اطراف او بنشینیم.»(19)

طرح یک شبهه و پاسخ

یکی از دست آویزهایی که بر ضد اسلام و حضرت محمد (ص) در سایت ها منعکس شده، مسئله سنگ دلی و خشونت است. مهم ترین آیه ای را که دشمنان اسلام حربه خود قرار داده اند، آیه 29 سوره فتح است: «محمدٌ رسولُ الله و الذین معه اَشِداءُ علی الکفار رحماء بینهم؛ محمد پیامبر خدا و کسانی که با او هستند، بر کافران سخت گیرند و در میان خودشان با یک دیگر مهربانند». اینان می گویند: چگونه از رحمت و عطوفت دین اسلام سخن می گویید، در حالی که در جنگ ها بسیاری از کفار و مشرکین به هلاکت می رسیدند؟ چگونه است که قرآن مسلمانان را به بی رحمی و سخت گیری در باره کفار دعوت می کند؟

در پاسخ این شبهه می گوییم:

1 - انسان از برخی نویسندگان مسیحی در شگفت می ماند که جهاد اسلامی را مورد انتقاد قرار می دهند و پیامبر رحمت را به قساوت و آدم کشی متهم می کنند، در صورتی که در جنگ های صلیبی صدها هزار مسلمان را قتل عام کردند و در اسپانیا پس از غلبه بر مسلمانان، رودخانه های خون از کنار اجساد شهیدان جاری ساختند و حال این که شعار دین آنان، محبت و مهرورزی بود. حتی حضرت عیسی (ع) دستور داده بود اگر سیلی به صورتتان زدند، خشمگین نشوید بلکه طرف دیگر صورت را هم آماده سازید و اگر لباستان را بردند، هیچ مگویید. به قول فردوسی در شاهنامه:

نبینی که عیسای مریم چه گفت

بدانگه که بگشاد راز نهفت

که پیراهنت گر ستاند کسی

میاویز با وی به تندی بسی

اگر بر زند کف به رخسار تو

شود تیره زان زخم دیدار تو

میاور تو خشم و مکن روی زرد

بخوابان تو چشم و مگو هیچ سرد

نویسندگانی که بر اسلام خرده می گیرند، آیا جنگ جهانی را فراموش کرده اند؟ بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی را از یاد برده اند؟ آیا به خاطر ندارند کشورهای استعمارگر تا چه اندازه به کشورهای فقیر ظلم کرده اند، آنها را مستعمره خود قرار داده اند و رودهای خون جاری نموده اند؟ وقایع صربستان، حمله به افغانستان و عراق و کشتن صدها هزار نفر از مردم بی دفاع، آیا اینها مهرورزی است؟ فجایع اسف بار زندان های ابوغریب و گوانتانامو را با کدامین معیار و ملاک می توان توجیه نمود؟ مضافاً این که اگر بعضی حاکمان به اسم اسلام و پیامبر به کُشت و کُشتار دست زده اند، این گونه رفتارها به اصل اسلام ارتباطی ندارد و اصولاً آنها را تأیید نمی کند.

2 - نویسندگانی که بر اسلام خرده گرفته اند، به کلمه کفار توجه نکرده اند که منظور از آن چه نوع کافری است؛ اگر مقصود اهل کتاب باشند که اسلام نهایت محبت را به آنان روا داشته است؛ چنان که در اعترافات بزرگان مسیحیت از جمله گوستاولبون در کتاب «تمدن اسلام و عرب» ملاحظه می شود و اگر مقصود از کافران، مشرکان و مادی گرایان باشند، سخت گیری مفهوم و شرایط خاصی داشته است؛ اگر پیمان و تعهدی می بستند، هرگز متعرض مشرکان نمی شدند، زیرا کار پیغمبر دعوت مردم به توحید و خداپرستی بود و اکراه و اجباری هم در دعوت به دین نیست، چرا که دین مجموعه ای از عقاید قلبی و اعمال قالبی است و اگر اعمال از عقیده و ایمان نشأت نیابد، باطل و بیهوده می باشد. بنابر این مقصود از کفاری که باید سرسختانه با آنان برخورد کرد آن گروهی هستند که سر جنگ و ستیز با اسلام و مسلمانان دارند و یا بدعت گذار می باشند؛ مانند: مسیمله کذّاب ها، پیمان شکنان و دیگر محاربانی که پیوسته بر ضد مسلمانان توطئه می کردند و در گمراه کردن ساده دلان گام بر می داشتند. چگونه حضرت محمد (ص) و پیروانش با مطلق کفار با خشونت رفتار می کردند در صورتی که منافقان، که از کافران بدتر بودند، در امنیت زندگی می کردند. حضرت محمد (ص) و پیروانش با خشونت طلبان به خشونت رفتار می کردند، اما با افراد با محبت برخوردی دوستانه و ملاطفت آمیز داشتند. آری، پیامبری که مظهر رحمت الهی است، باید مهرش بر قهرش غالب باشد. قرآن می فرماید: «و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین؛(20) ما تو را نفرستادیم، مگر این که برای جهانیان رحمت باشی».

پیامبر (ص) هم مرد میدان جنگ است و هم مرد عرصه محبت، زیرا جنگ و جهاد به طور کلی و به مفهوم انسانی آن از لوازم لا ینفک زندگی بشری است، منتها در آیین اسلام شرایطی دارد. در نظام احسن، تنازع به مفهوم طبیعی ضرورت دارد، لیکن به مفهوم انسانی، در مقاطعی ضرورت پیدا می کند. به قول مولوی:

این جهان جنگ است چون کل بنگری

ذره ذره همچو دین با کافری

آن یکی ذره همی پرّد به چپ

واندگر سوی یمین اندر طلب

این جهان با جنگ قائم می بُوَدْ

در عناصر در نگر تا حل شود

پس بنای خلق بر اضداد بود

لاجرم جنگی شدند از ضر و سود

هست احوالت خلاف یک دگر

هر یکی با هم مخالف در اثر

فوج لشکرهای احوالت ببین

هر یکی با دیگری در جنگ و کین

می نگر در خود چنین جنگ گران

پس چه مشغولی به جنگ دیگران

آری رخت بر بستن مطلق جنگ از این عالم، مساوی با فنا و نیستی انسانیت بلکه عالم طبیعت است، چرا که انسان برای ادامه زندگی، به همیاری و تعاون هم نوعان نیازمند است، از این رو ناگزیر است اجتماعی زندگی کند. از سوی دیگر، غرایز افراد مختلف است؛ جاه طلبی، مال دوستی، قدرت نمایی، منفعت طلبی و... باعث می شود تا آدمیان به مجادله و جنگ روی آورند و هر یک برای جلب منافع خویش با دیگری به ستیز برخیزد. بر این اساس نمی توان مطلق جنگ را نادیده انگاشت.

تنازع بقا در عالم حیوانات، ابدی است و تعارض مصالح و منافع در جهان انسانی، به گونه مقطعی جنگ را می طلبد. تجربه ثابت کرده است که وحدت نژاد، ملیت و زبان، حتی قرابت و خویشاوندی و توافق در عقاید بشری و دموکراسی هم نمی تواند بین مردم الفت ایجاد کند و جنگ را براندازد. یگانه چیزی که می تواند اتحاد واقعی به وجود آورد، وحدت مکتب و مرام الهی و ایمان راستین به دین است. قرآن می فرماید: «لو اَنْفَقْتَ ما فی الارض جمیعاً ما الفت بین قلوبهم و لکن الله الف بینهم».(21) در پرتو آیین الهی بود که حضرت محمد قبایل پراکنده و خشن عرب را جمع کرد و الفت و برادری بین آنها به وجود آورد و با شعار «واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا» مؤمنان به وحدت واقعی رسیدند که قرآن آنان را به سپاس گزاری دعوت کرده و یادآوری می کند که شما دشمن یک دیگر بودید و به برکت اسلام با هم برادر شدید. مولوی در این باره چنین سروده است:

دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت

یک زدیگر جام خون آشام داشت

کینه های کهنشان از مصطفی

محو شد در نور اسلام و صفا

هم چنان اخوان شدند آن دشمنان

همچو اعداد عنب در بوستان

همچو خاک مفترق در رهگذر

یک سبوشان داد دست کوزه گر

آفرین بر عشق پاک او ستاد

کاز هزاران ذره را داد اتحاد

اکثر قاطع جنگ های بشری برای کشورگشایی، انتقام جویی، سلطه گری و جاه طلبی بود. از این رو سربازان گرسنه در جنگ اول و دوم جهانی گوشت بدن هم رزمان خود را که هنوز زنده بودند می خوردند. به قول مولوی:

جنگ خلقان همچو جنگ کودکان

جمله بی معنی و بی مغز و مهان

جمله با شمشیر چوبین جنگشان

جمله در لا ینبغی آهنگشان

بر خیالی صلحشان و جنگشان

وز خیالی فخرشان و ننگشان

جنگی که از دایره وهم و خیال و اغراض شخصی و روحیه انتقام جویی و تعصب های قومی، ملی و مذهبی به دور باشد جنگی است که به فرمان یک رهبر خود ساخته و مهذّب دینی صورت می گیرد، چرا که هدف و انگیزه آن فقط برای ترویج دین خدا و اصلاح مفاسد سیاسی، اجتماعی و تربیت اخلاقی و روحی اجتماع است. تمام جنگ های پیامبر اسلام (ص) به منظور دفاع از کیان اسلام و مسلمان ها بوده است. البته گاهی جنگ در اسلام برای دفع فتنه ها و نجات درماندگان و ضعیفان است: «و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه و یکون الدین کلُّه لله؛(22) با مشرکان بجنگید تا فتنه شرک و قتل و غارت و توطئه مشرکین و بدعت سازان دینی، از میان برود و دین، همه دین خدا گردد». ادعای پیامبری مسیلمه کذاب، یک فتنه اجتماعی و اختلاف در بین امت و خانواده ها بود که با جنگ پیامبر از میان رفت. وانگهی، رسولی که از جانب خدا مبعوث شده تا مردم را از ذلت و اسارت و بت پرستی نجات دهد در صورتی که عده ای با او به مخالفت برخیزند و قصد کشتن وی و یارانش را داشته باشند، آیا چنین پیغمبری نباید از خود و مکتب و پیروانش دفاع کند؟

هنگامی که پیامبر (ص) از توطئه مشرکان مطلع شد، مأموریت یافت خانه اش را ترک کند و علی را به جای خود قرار دهد. پس از بازگشت به مکه، مقاومت مختصر مشرکان را در هم شکست و لشکر اسلام آنان را دست گیر کرده نزد رسول خدا گرد آوردند تا از دم تیغ بگذرانند؛ ولی پیامبر پس از اعتراف گرفتن از مظالم آنها، با کمال عفو و کرامت فرمود: با شما چه رفتاری کنم؟ همگی گفتند: «اخ کریم و ابن اخ کریم». فرمود: من همان سخن برادرم یوسف را که در باره برادرانش گفت می گویم: «لا تثریب علیکم الیوم انتم الطلقا؛ باکی بر شما نیست و شما آزادید.»

در کجای تاریخ سراغ دارید که پیروز میدان جنگ با دشمنانش چنین گذشت و کرامتی از خود نشان دهد؟ آیا این اخلاق الهی جز از پیامبر اکرم (ص) و دین مبین اسلام بر می آید؟

یک گروه هرگز منطق پذیر نیستند و دست از خشونت برنمی دارند، آیا در این صورت نباید با آنان مقابله به مثل کرد؟ اگر دزدان و غارت گران آزاد باشند، امنیت و آسایش را از مردم سلب خواهند کرد و جوامع بشری هرگز روی آرامش را نخواهند دید؛ پس لازم است مجازات هم در جامعه باشد.

قرآن می فرماید: «و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین؛(23) با کسانی که با شما سر جنگ دارند، در راه خدا پیکار کنید و زیاده روی نکنید، چرا که خداوند متجاوزان را دوست ندارد»؛ یعنی متعرض زن و بچه آنها نشوید، زراعت و سرمایه های آنان را تباه نسازید، امکانات ضروری زندگی را از آنان نگیرید و... در جای دیگر می فرماید: «و ان جنحوا للسَّلم فاجنح لها و توکل علی الله انه هو السمیع العلیم؛(24) اگر به صلح گرایند، تو نیز به صلح گرای و بر خدا توکل کن که قطعاً او شنوا و داناست.»

آیا اسلام با شمشیر پیش رفته است؟

برخی از نویسندگان غربی در کتاب ها و سایت های اینترنتی می نویسند که اسلام به زور شمشیر و ثروت خدیجه پیش رفته است.

در پاسخ می گوییم: اسلام آیین محبت و دوستی است و همواره با اهل کتاب در مدینه و یهود و نصارا در کمال مهر و عطوفت زندگی کرده است، حتی مسلمان ها پس از فتح اسپانیا با مسیحی ها برادر گونه زیست نموده اند و احدی را به زور و خشونت به آیین جدید دعوت نکردند. یکی از دانشمندان مسیحی پس از بیان فرازهایی از دستورات اسلامی می نویسد: «خلاصه، اسلام از خشونت و ستم کاری بشر بسیار کم کرده و خدمت گزاری و خوش رفتاری به بندگان خدا را لازم دانسته و دوستی و یگانگی در میان بنی آدم را ایجاد و معایب زندگانی بشر را در قرن های گذشته آشکار ساخته است.»(25)

مستر ژوزف تومسون، جهان نورد مشهور از اهالی ادمبورگ ، می نویسد:

«در جهات غربی آفریقا نور اسلام در کوی و برزن شهر سیرالئون پرتو افکن شده، چشم های قبایل فرو مانده از کاروان تمدن را که در وادی بدبختی و نادانی سرگردانند، به خود خیره می سازد... ولی مبلّغین [مسیحی ] با کمال بی انصافی حقایق را دگرگون ساخته و تمام بدبختی ها و مظالم زرخریدی را به گردن اسلام می گذارند و همواره کوشش می کنند برتری و مزیت اسلام را در نظر آن قبایل وحشی، کوچک جلوه گر سازند [و پیش رفت و انتشار اسلام را در نظر آنها بسی زشت معرفی نمایند]؛ چنان که نخست به ایشان وانمود کرده اند که لوای اسلام به زور شمشیر و سرنیزه و ریختن خون صدها و هزارها مردمان بی گناه افراشته شده و برای القای شبهه و رخنه در افکار این ساده لوح ها، عکس یک نفر سودانی را با قیافه مصیبت زده و اسیر شده و کتک خورده و ساقه های زخمی کشیده و خیمه و خرگاهش را در پشت سر آتش زده، با کمال خشونت ریسمانی به گردن زنان و فرزندانش بسته، به توسط مردمان خون خواری روی زمین [کشیده و به طرز رقت آوری می بردند]. آن گاه مسلمانی را به شکل شیطانی تصویر نموده که شمشیری در دست گرفته و به مرد سودانی خطاب می کند: «مرگ یا اسلام».(26) و حال آن که به اعتراف رئیس کلیسای انگلیس چارش: «برادری و مساوات که در نصرانیت نامی از آن برده نشده، در دیانت اسلامی اهمیت خاصی دارد».(27)

کوویلیام پس از نقل کلام این جهان نورد، می نویسد: «خوش بختانه فرصتی دست داد و پس از تحقیقات... بر من آشکار گردید [و دیدم ] بزرگ ترین فتوحات اسلام در بخش مرکزی و غربی سودان به دست مردمان با وجدان و خداشناسی انجام یافته و کسی که در آن روزگار بیش از همه در نشر اسلام در آن سرزمین کمر بست، شبان بی چیز و تهی دستی بود که فیللانی نام داشته و در این راه فداکاری زیادی به خرج داده، چنان که «هوذا انوبیه»، یکی از بازرگانان سودان، در راه اعلای شأن و مقام اسلام بسی مردانگی نموده است. فیللانی از آغاز قرن دوازدهم به افراشتن لوای اسلام از کنار دریاچه (تشاج) تا سواحل اقیانوس اطلس قدّ مردانگی علم نمود... و غوغای بت پرستی را یک باره خاموش ساخت.»(28)

به یقین باید گفت ویژگی های فردی و اجتماعی حضرت محمد (ص) و حقایق ناب اسلامی است که امروز مردم آزاده دنیا را به خود خیره ساخته است وگرنه دشمنان اسلام از دیرزمان تاکنون از هیچ تهمت و پیرایه ای به ساحت اسلام و حضرت محمد (ص) و مسلمانان دریغ نداشته اند. حتی برخی از نویسندگان مغرض، مذهبی بودن نظام اسلام را نیز منکر شده اند و اسلام را یک حکومت سکولار معرفی کرده اند. به قول کویلیام: برای جلوگیری از نفوذ اسلام در میان مسیحیت دینی، اسلام را زیر سؤال برده اند.

«ادوید اورکورهات» در کتاب معروف خود «حقیقت شرق» می نویسد: «اسلام، دستور ملل گوناگون و نظام نامه کشورهای عالم است و هرگز امر به پیروی از عقاید نوین ننموده و اعتراف به نزول وحی و یا قوانین تازه نداشته و عنوان ریاست مذهبی و سیاسی در آن یافت نمی شود».(29) در صورتی که در جای جای قرآن سخن از وحی الهی است: «ما ینطق عن الهوی * ان هو الا و حی یوحی؛(30) محمد از روی هوا و هوس سخن نمی گوید؛ سخنانش وحی ناب است». و یا می فرماید: «و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه؛(31) هر کس غیر از دین اسلام آیینی اتخاذ کند، از وی پذیرفته نیست». این نویسندگان مغرض گاهی هم مسلمانان را خرافی جلوه می دهند تا آیین محمدی را از رونق و شکوه بیندازند. نویسنده آئین اسلام به یکی از خرافات اشاره می کند و می گوید: «این تصور باطل و خیال خامی که قرن ها در مغز بسیاری از انگلیسی ها جای گرفته و افکارشان را پریشان ساخته، تا چه اندازه زشت و نارساست؛ هنوز هم می گویند که مسلمان ها معتقدند تابوت حضرت محمد (ص) از فولاد ساخته شده و به وسیله سنگ مغناطیسی بین زمین و آسمان آویزان است».(32) این گونه افسانه ها که هر کسی را به خنده وا می دارد، از عناصر مغرض و کج اندیش بعید به نظر نمی رسد. آری، چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند.

شجاعت برخی از مستشرقان

در این میان، دانشمندان و نویسندگان منصف مسیحی و محققان آزاد اندیش و شجاعی هم دیده می شوند که برای اثبات یک حقیقت تاریخی و دفع اتهامات از ساحت حضرت محمد (ص) و آیین اسلام، از آبرو و حیثیت خود مایه گذاشته اند، به عظمت اسلام و آورنده آن اعتراف کرده و علل پیش رفت سریع آن را شفافیت و حقانیت اسلام دانسته اند و علل شکست مسیحیت را خرافی بودن آن جلوه داده اند. در این جا به یک نمونه جالب و جاذب اشاره می کنیم.

کوویلیام می نویسد: «کانون اسحاق تیلر»، رئیس کلیسای انگلیس چارش، در تاریخ هفده اکتبر سال 1887 از روی شهامت و دل بستگی به حقایق، خطابه شایانی در جلسه شورای عالی کلیسا در شهر «ولورهامیتون» ایراد نمود، به گونه ای که اعضای شورای عالی به خشم آمده، او را به باد ناسزا و دشنام گرفتند.

وی در فرازهایی از سخنان خود آورده است: «دیانت اسلام مراحل دور و درازی پیموده و بزرگی آن در بیشتر کشورهای جهان مسلّم گشته، بلکه از جهات بسیاری بر نصرانیت پیش دستی نموده است... باید گفت پیش رفت سریع اسلام به خاطر آن است که در اصول آن، خبط و خطایی راه نیافته، بر خلاف نصرانیت که احکامش سست و لرزان گردیده [است ]؛ ولی مبادی اسلامی پیش از پیش در دل های مسلمین پایدار و برقرار می باشد. چطور می توان باور نمود که ملتی در آفریقا یک مرتبه اسلام را قبول نموده و از آیین بت پرستی دست کشیده و بت ها را لگدکوب نمایند؛ ولی همان ملت زیربار نصرانیت نرفته، زحمات و فداکاری های مبلّغین ما به هیچ وجه در دل آنان تأثیر نبخشیده باشد. [این امر ]برای این است که اسلام، تمدن و برادری و مساوات را بیش از نصرانیت به مردم یاد داده است. اسلام، دینی است که آیین اجتماعی را به همگان تعلیم داده و نفس انسانی را از سرکشی و خون ریزی باز داشته، بی رحمی به حیوانات و جفا بر بندگان و خدمت گزاران را حرام دانسته و نیکوکاری را دستور کلّی قرار داده است. دیانت اسلام، تعدد زوجات را با رعایت عدالت جایز شمرده، شهوت رانی را باعث بدبختی بشر تشخیص داده است. در مقابل آن، تجارت تاجران اروپایی بازار مسکرات را رواج داده و دامنه کارهای ناپسند را توسعه داده و در نتیجه مردم را به بدبختی و جور و جفا و گمراهی می کشاند.»(33)

این دانشمند روشن بین غربی سپس می افزاید:

«تمدن اسلامی تمام ندانستنی ها را به انسان آموخته و از کوچک ترین پیرایش به کلّی دور [بوده ] و در لباس پاکی و پاکیزگی و عزت نفس، بهترین دستورهای زندگی را می دهد؛ چنان چه هر گاه هزار نفر به نصرانیت گرویده در برابر آن، یک میلیون نفوس احکام اسلامی را [بدون صرف هزینه تبلیغاتی ]به جان و دل پذیرفته اند. در صورتی که ما هرگز به مخارج گزاف و قربانی های زیاد مبلّغین مسیحی در میان مردمان آفریقا توجهی نداریم... و اگر هم بی خبر بمانیم، نادانی خود را نشان داده [ایم ]، در حالتی که ناگزیر از اعتراف می باشیم که اسلام، دشمن نصرانیت [مسیحیت ]نبوده، بلکه برای آن بسی سودمند [است ] و گذشته از این، سنگر محکمی برای دیانت موسی (ع) می باشد...».(34) وی در ادامه می گوید: «دیانت اسلام به قوم و ملت جداگانه وابسته نبوده، بلکه در سراسر کشورهای دنیا پراکنده [است ] و مسلمانان به چهار پیغمبر بزرگ؛ یعنی ابراهیم و موسی و عیسی و محمد اعتراف دارند.»(35)



پی نوشت ها:

1) دائرة المعارف، ج 9.

2) همان.

3) اسدالغابه، ج 1، ص 15.

4) النساب و الاشراف، ج 1ص 94.

5) تاریخ یعقوبی، رحلت عبدالله را پس از ولادت حضرت محمد (ص) اجماعی می داند، ولی برخی بعد از دو ماه، بعضی پس از یک سال و گروهی در 28 ماهگی نوشته اند. عده ای نیز گفته اند: پیامبر (ص) پدرش را پیش از ولادت از دست داده است.

6) اسدالغابه، ج 1، ص 14 ؛ ترجمه تاریخ یعقوبی، ص 362 ؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ص 116 ؛ ابن کثیر، البدایه، ج 2، ص 323.

7) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: محمد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص 49.

8) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 6 و سیره حلبی، ج 1، ص 6.

9) سیره ابن هشام، ج 1، ص 176 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 13، ص 203.

10) تعداد ذکر شده، در آن تاریخ بوده است، ولی امروز متجاوز از یک میلیارد مسلمان وجود دارد.

11) آئین اسلام، ترجمه سید فخرالدین طباطبائی، ص 23.

12) همان، ص 129.

13) سیرة النبی، ج 1، ص 278 و تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 67.

14) سیره ابن هشام، ج 1، ص 293 و 294 ؛ به نقل از: محمد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر، ص 122.

15) سیره ابن هشام، ج 1، ص 157 ؛ سیرة النبی، ج 2، ص 33 و 34 ؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 84 ؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 84، بحارالانوار، ج 28، ص 273.

16) کوویلیام، آئین اسلام، ص 93.

17) همان، ص 22.

18) محمد (ص) و قرآن، ص 53.

19) برداشت از: محمدهادی فخرالمحققین، دانشنامه شیخ الاسلامی، ص 63.

20) انبیاء (21) آیه 107.

21) انفال (8) آیه 63.

22) همان، آیه 39.

23) بقره (2) آیه 19.

24) انفال (8) آیه 61.

25) کوویلیام، آئین اسلام، ص 8.

26) همان، ص 17 - 16.

27) همان، ص 9.

28) همان، ص 18 - 17.

29) همان، ص 3.

30) نجم (53) آیه 4 - 3.

31) آل عمران (3) آیه 85.

32) کوویلیام، آئین اسلام، ص 2 - 1.

33) اقتباس از: آئین اسلام، ص 8 - 4.

34) همان، ص 7.

35) همان.

+ نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 و ساعت 12:52 |

نام: محمد بن عبد الله

در تورات و برخى كتب آسمانى «احمد» ناميده شده است. آمنه، دختر وهب، مادر حضرت محمد (ص) پيش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب به محمّد، وى را «احمد» ناميده بود.

كنيه: ابوالقاسم و ابوابراهيم.

القاب: رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امين، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذير، بشير، مبين، كريم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذكّر، يس، طه‏ و... .

منصب: آخرين پيامبر الهى، بنيان‏گذار حكومت اسلامى و نخستين معصوم در دين مبين اسلام.

تاريخ ولادت: روز جمعه، هفدهم ربيع الاول عام الفيل برابر با سال 570 ميلادى (به روايت شيعه). بيشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت را روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول آن سال دانسته‏اند.

عام الفيل، همان سالى است كه ابرهه، با چندين هزار مرد جنگى از يمن به مكه يورش آورد تا خانه خدا (كعبه) را ويران سازد و همگان را به مذهب مسيحيت وادار سازد؛ اما او و سپاهيانش در مكه با تهاجم پرندگانى به نام ابابيل مواجه شده، به هلاكت رسيدند و به اهداف شوم خويش نايل نيامدند. آنان چون سوار بر فيل بودند، آن سال به سال فيل (عام الفيل) معروف گشت.

محل تولد: مكه معظمه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى).

نسب پدرى: عبدالله بن عبدالمطلب (شيبة الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (قريش) بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

از پيامبر اسلام(ص) روايت شده است كه هرگاه نسب من به عدنان رسيد، همان جا نگاه داريد و از آن بالاتر نرويد. اما در كتاب‏هاى تاريخى، نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده است كه فاصله بين عدنان تا حضرت اسماعيل، فرزند ابراهيم خليل الرحمن(ع) به هفت پشت مى‏رسد.

مادر: آمنه، دختر وهب بن عبد مناف.

اين بانوى جليل القدر، در طهارت و تقوا در ميان بانوان قريشى، كم‏نظير و سرآمد همگان بود. وى پس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و به روايتى شش سال زندگى كرد و سرانجام، در راه بازگشت از سفرى كه به همراه تنها فرزندش، حضرت محمّد(ص) و خادمه‏اش، ام ايمن جهت ديدار با اقوام خويش عازم يثرب (مدينه) شده بود، در مكانى به نام «ابواء» بدرود حيات گفت و در همان جا مدفون گشت.

و چون عبدالله، پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و به روايتى هفت ماه) پيش از ولادت فرزندش از دنيا رفته بود، كفالت آن حضرت را جدش، عبدالمطلب به عهده گرفت. نخست وى را به ثويبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى را شير دهد و از او نگه‏دارى كند؛ اما پس از مدتى وى را به حليمه، دختر عبدالله بن حارث سعديه واگذار كرد. حليمه گرچه دايه آن حضرت بود، اما به مدت پنج سال براى وى مادرى كرد.

مدت رسالت و زمامدارى: از 27 رجب سال چهلم عام الفيل (610 ميلادى)، كه در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شده بود، تا 28 صفر سال يازدهم هجرى، كه رحلت فرمود، به مدت 23 سال عهده‏دار امر رسالت و نبوت بود. آن حضرت علاوه بر رسالت، به مدت ده سال امر زعامت و زمامدارى مسلمانان را پس از مهاجرت به مدينه طيبه بر عهده داشت.

تاريخ و سبب رحلت: دوشنبه 28 صفر، بنا به روايت بيشتر علماى شيعه و دوازدهم ربيع الاول بنا به قول اكثر علماى اهل سنّت، در سال يازدهم هجرى، در سن 63 سالگى، در مدينه بر اثر زهرى كه زنى يهودى به نام زينب در جريان نبرد خيبر به آن حضرت خورانيده بود. معروف است كه پيامبر اسلام(ص) در بيمارىِ وفاتش مى‏فرمود: اين بيمارى از آثار غذاى مسمومى است كه آن زن يهودى پس از فتح خيبر براى من آورده بود.

محل دفن: مدينه مشرفه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى) در همان خانه‏اى كه وفات يافته بود. هم اكنون مرقد مطهر آن حضرت، در مسجد النبى قرار دارد.

همسران:

1. خديجه بنت خويلد.
2. سوده بنت زمعه.
3. عايشه بنت ابى بكر.
4. امّ شريك بنت دودان.
5. حفصه بنت عمر.
6. ام حبيبه بنت ابى سفيان.
7. امّ سلمه بنت عاتكه.
8. زينب بنت جحش.
9. زينب بنت خزيمه.
10. ميمونه بنت حارث.
11. جويريه بنت حارث.
12. صفيّه بنت حىّ بن اخطب.

نخستين زنى كه افتخار همسرى پيامبر اكرم(ص) را يافت، خديجه بنت خويلد بود. حضرت محمّد(ص) پيش از رسيدن به مقام رسالت، در سن 25 سالگى با اين بانوى بزرگوار ازدواج نمود. خديجه كبرى (س) با موقعيت و اموال خويش، خدمات شايانى به پيامبر اكرم(ص) در اظهار رسالتش كرد. اين بانوى بزرگ، از افتخارات زنان عالم است و در رديف بانوان قدسى، همانند مريم و آسيه، قرار دارد. پيامبر اكرم(ص) به احترام خديجه كبرى (س) تا هنگامى كه وى زنده بود، با هيچ زن ديگرى ازدواج نكرد. همو بود كه دردها و رنج‏هاى پيامبر(ص) را، كه سران شرك و كفر متوجه آن حضرت مى‏كردند، تسلّى داده و او را در رسالت و نبوتش يارى مى‏داد.

خديجه كبرى(س) به خاطر مقام و منزلتى كه در اسلام به دست آورده بود، مورد لطف و عنايت مخصوص پروردگار جهانيان قرار گرفت. به همين جهت روزى جبرئيل امين به محضر پيامبر اكرم(ص) شرفياب شد و گفت: اى محمد! سلام خدا را به همسرت خديجه برسان. پيامبر اكرم(ص) به همسرش فرمود: اى خديجه! جبرئيل امين از جانب خداوند متعال به تو سلام مى‏رساند. خديجه گفت: «اللّه السّلام و منه السّلام و على جبرئيل السّلام».

حضرت خديجه (س) در ايام همسرى با پيامبر(ص) از احترام ويژه رسول‏خدا(ص) برخوردار بود و پيامبر(ص) نيز همسرى مهربان و وفادار براى او بود. آن حضرت پس از وفات خديجه (در رمضان سال دهم بعثت) همواره از او به نيكى ياد مى‏كرد.

از عايشه، سومين همسر رسول خدا(ص)، روايت شده است:

«كانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) لايَكادُ يَخْرُجُ مِنَ الْبَيْتِ حَتّى يَذْكُرَ خَديجَةَ فَيَحْسَنُ الثَّناءِ عَلَيْها، فَذَكَرها يَوْماً مِنَ الْاَيّامِ فَادْرَكَتْني الْغَيْرةَ، فَقُلْتُ: هَلْ كانَتْ اِلاّ عَجُوزاً وَقَدْ اَبْدَلَكَ اللّهُ خَيْراً مِنْها، فَغَضَبَ حَتّى‏ اهْتَزَّ مَقْدَمُ شَعْرِهِ مِنَ الغَضَبِ‏. (1)

پيامبر اكرم (ص) هيچ‏گاه از خانه بيرون نمى‏رفت مگر اين كه يادى از خديجه مى‏كرد و از او به نيكى نام مى‏برد. يك روز كه پيامبر اكرم(ص) از خديجه (س) ياد كرده و خوبى‏هاى او را بيان مى‏كرد، غيرت زنانگى بر من غالب شد و به پيامبر(ص) گفتم: آيا او يك پيرزن بيشتر بود و حال آن كه خداوند بهتر از آن (يعنى عايشه) را به تو داده است؟ پيامبر اكرم(ص) از اين گفتار من، خشمگين شد، به طورى كه موهاى جلوى سرش از شدت خشم به حركت درآمد.

فرزند

الف) پسران ان::
1. قاسم. او پيش از بعثت پيامبر اكرم(ص) تولد يافت. از اين رو پيامبر(ص) را ابوالقاسم ناميدند.
2. عبدالله. اين كودك چون پس از بعثت به دنيا آمده بود، وى را «طيّب» و «طاهر» مى‏گفتند.
3. ابراهيم. او در اواخر سال هشتم هجرى متولد شد و در رجب سال دهم هجرى وفات يافت.

عبدالله و قاسم از خديجه كبرى (س) و ابراهيم از ماريه قبطيه متولد شدند. وهرسه آنان در سنين كودكى از دنيا رفتند.

ب) دختران:
1. زينب (س). 2. رقيه (س). 3. ام كلثوم (س). 4. فاطمه زهرا (س).

دختران پيامبر اسلام (ص) همگى از حضرت خديجه(س) متولد شدند و تمام فرزندان رسول خدا(ص) جز فاطمه زهرا (س) پيش از رحلت آن حضرت، از دنيا رفته بودند. تنها فرزندى كه از آن حضرت در زمان رحلتش باقى مانده بود، فاطمه زهرا(س)، آخرين دختر وى بود. اين بانوى مكرّمه، افتخار بانوان عالم، بلكه همه انسان‏ها و مورد تقديس و تكريم فرشتگان عرشى است. همو است كه مادر سبطين و امّ الأئمة المعصومين(ع) است.

گرچه پيامبر اسلام(ص) به تمام خاندان مؤمن خويش علاقه‏مند بود، اما در ميان همسرانش بيش از همه، به خديجه كبرى (س) و در ميان فرزندانش بيش از همه، به فاطمه زهرا (س) علاقه‏مند بوده و اظهار محبت و لطف مى‏فرمود.

اصحاب و ياران:

پيامبر اسلام(ص) چه در مكّه معظمه و چه در مدينه، داراى اصحاب و ياران باوفايى بود كه برخى از آنان پيش از آن حضرت و برخى ديگر پس از ايشان از دنيا رفتند و تعداد آنان به هزاران نفر مى‏رسد. در اين جا به نام برخى از صحابه مشهور آن حضرت اشاره مى‏شود:

1. على بن ابى‏طالب(ع).
2. ابوطالب بن عبد المطلب.
3. حمزة بن عبدالمطلب.
4. جعفربن ابى‏طالب.
5. عباس بن عبدالمطلب.
6. عبداللّه بن عباس.
7. فضل بن عباس.
8. معاذبن جبل.
9. سلمان فارسى.
10. ابوذر غفارى (جندب بن جناده).
11. مقداد بن اسود.
12. بلال حبشى.
13. مصعب بن عمير.
14. زبير بن عوام.
15. سعد بن ابى وقاص.
16. ابو دجانه.
17. سهل بن حنيف.
18. سعد بن معاذ.

19. سعد بن عباده.
20. محمد بن مسلمه.
21. زيد بن ارقم.
22. ابو ايوب انصارى.
23. جابر بن عبدالله انصارى.
24. حذيفة بن يمان عنسى.
25. خالد بن سعيد اموى.
26. خزيمة بن ثابت انصارى.
27. زيد بن حارثه.
28. عبدالله بن مسعود.
29. عمار بن ياسر.
30. قيس بن عاصم.
31. مالك بن نويره.
32. ابوبكر بن ابى قحافه.
33. عثمان بن عفان.
34. عبدالله بن رواحه.
35. عمر بن خطّاب.
36. طلحة بن عبيدالله.

37. عثمان بن مظعون.
38. ابو موسى اشعرى.
39. عاصم بن ثابت.
40. عبدالرحمن بن عوف.
41. ابوعبيده جراح.
42. ابو سلمه.
43. ارقم بن ابى ارقم.
44. قدامة بن مظعون.
45. عبدالله بن مظعون.
46. عبيدة بن حارث.
47. سعيد بن زيد.
48. خَبّاب بن اَرَت.
49. بريده اسلمى.
50. عثمان بن حنيف.
51. ابو هيثم تيهان.
52. ابىّ بن كعب.

زمامداران معاصر:

پيامبر اكرم(ص) در عصرى زندگى مى‏كرد كه منطقه حجاز به دليل عدم حاصل‏خيزى و بيابانى بودن زمين و عدم رواج مدنيّت در بين مردم، از چشم‏طمع حكومت‏ها دور مانده و به آن رغبتى نشان نمى‏دادند. به همين دليل، در آن سرزمين، حكومت مركزى و مستقلى وجود نداشت و دايره حكومتى، منحصر در قبيله و طايفه بود و نظام ملوك الطوايفى در آن مناطق حكم‏فرما بود، تا اين كه پيامبر اكرم(ص) به پيامبرى برانگيخته شد و از مكه به مدينه مهاجرت نمود و پايه‏هاى يك حكومت جهانى را در اين شهر بنا نهاد؛ اما در اطراف حجاز حكومت‏هاى مستقل و نيمه‏مستقلى وجود داشت و حاكمانى از سلسله‏ها و تيره‏هاى مختلف حكومت مى‏كردند. اين حكومت‏ها عبارت بودند از: ايران، روم شرقى، حبشه، يمن، حيره، غسّان، يمامه و مصر.

همه حكومت‏هاى اطراف حجاز، تحت نفوذ سه دولت مركزى، يعنى امپراتورى بزرگ ايران، امپراتورى عظيم روم شرقى و حبشه بودند. تعداد زمامداران اين كشورها، كه معاصر با پيامبر اكرم(ص) (632-570 م.) بودند، زياد است. در اين جا تنها نام زمامدارانى را كه با پيامبر اسلام(ص) رابطه داشته و يا پيامبر(ص) آنان را به دين مبين اسلام دعوت كرده بود، ذكر مى‏كنيم:
1. هرقل (هراكليوس) قيصر روم شرقى (641-610 م.).
2. خسرو پرويز، پادشاه ساسانى ايران. (628-590 م.).
3.باذان بن ساسان، زمامدار يمن و دست نشانده امپراتورى ايران (متوفاى سال 10ق.).
4. مقوقس، حاكم مصر و دست نشانده امپراتورى روم.
5. نجاشى، پادشاه حبشه.
6. حارث بن ابى شمر، حاكم غسّان و دست نشانده امپراتورى روم.
7. هوذة بن على حنفى، حاكم يمامه و دست نشانده امپراتورى روم (متوفاى سال 8ق.).
8. نعمان بن منذر، حاكم حيره و دست نشانده امپراتورى ايران (602-580م.).

از ميان سلاطين و حاكمان فوق، تنها نجاشى، پادشاه حبشه و باذان، حاكم يمن رابطه حسنه با پيامبر اسلام(ص) داشته و از دعوت آن حضرت استقبال كردند و دينش را پذيرفتند. نجاشى با پذيرفتن دو گروه مهاجر مسلمان و پناه دادن آنها در حبشه، و باذان با قطع وابستگى به امپراتورى ايران و جنگيدن با دشمنان اسلام، در سرزمين يمن، خدمت‏هايى به حضرت محمّد(ص) انجام دادند؛ اما زمامداران ديگر يا با پيامبر اكرم(ص) از در دشمنى و جنگ وارد شدند و يا سياست بى‏طرفانه‏اى را درپيش گرفتند. البته پس از رحلت نبى گرامى اسلام(ص) همه آنان به دست تواناى مسلمانان و زمامداران اسلامى به سزاى اعمالشان رسيدند.

رويدادهاى مهم:

1. وفات عبدالله بن عبدالمطلب، پدر حضرت محمد(ص)، در يثرب دو ماه پيش از تولد آن حضرت، در هنگام بازگشت از سفر بازرگانى شام.

2. تولد حضرت محمد(ص) در هفدهم (و به روايت اهل سنت در دوازدهم) ربيع‏الاول عام‏الفيل، مطابق با سال 570 ميلادى در مكه معظّمه، و تكفّل آن حضرت از سوى جدّش، عبدالمطلب.

3. نامگذارى نوزاد قريش توسط مادرش آمنه، به «احمد» و سپس توسط جدّش، عبدالمطلب به «محمد».

4. شير خوردن نوزاد عبدالله، از مادرش آمنه، به مدت سه روز و از ثويبه (كنيز ابولهب) به مدت چهار ماه، و شير دادن حليمه سعديه به ايشان و نگهدارى از آن حضرت، در ميان قبيله بنى سعد، به مدت پنج سال.

5. وفات آمنه بنت وهب، مادر حضرت محمد(ص) در بازگشت از مدينه به مكّه، در محلّى به نام «أبواء»، در سن شش سالگىِ حضرت محمد(ص).

6. وفات عبدالمطلب، سرپرست و جدّ حضرت محمد(ص) در مكه، در سن هشت سالگىِ حضرت محمد(ص).

7. واگذارىِ سرپرستى حضرت محمد(ص) به عمويش، ابوطالب از سوى عبدالمطلب.

8. شفيع شدن حضرت محمد(ص) براى طلب باران در ايام قحطى و خشك‏سالىِ مكه توسط عمويش ابوطالب.

9. همراهى حضرت محمد(ص) در سن دوازده سالگى با عمويش، در سفر بازرگانى شام.

10. پيشگويى «بحيرا»، راهب سرزمين بُصرى‏، از پيامبرى حضرت محمد(ص)، در سفر بازرگانىِ آن حضرت به شام، و سفارش به عمويش، ابوطالب در نگه‏دارى او از دشمنى‏هاى يهود.

11. همراهىِ حضرت محمد(ص)، در سن پانزده سالگى با عمويش، ابوطالب، در نبرد قريش با قبيله هوازن (جنگ فجّار).

12. شركت حضرت محمد(ص)، در سن بيست سالگى، در پيمان دفاع از حقوق مظلومان (معروف به حلف الفضول) و تأييد آن پس از بعثت.

13. سفر بازرگانىِ حضرت محمد(ص) به شام از سوى خديجه بنت خويلد (زن سرمايه‏دار مكّه).

14. ازدواج حضرت محمد(ص) در سن 25 سالگى با خديجه بنت خويلد، در مكه.

15. پذيرش حَكَميت حضرت محمد(ص)، در سن 35 سالگى از سوى سران قبيله‏ها و رفع اختلاف آنها در نصب حجرالأسود، در ديواره خانه خدا (كعبه).

16. درخواست حضرت محمد(ص) از عمويش، ابوطالب، براى كفالت و سرپرستىِ فرزند هشت ساله‏اش، على(ع)، و پذيرفتن ابوطالب در فرستادن فرزندش على(ع) به خانه حضرت محمد(ص) و خديجه (س).

17. تردد حضرت محمد(ص) به غارى در كوه «حرا»، در حوالى مكه، براى تفكر و نيايش.

18. برانگيخته شدن حضرت محمد(ص) به پيامبرى اسلام، در سن چهل سالگى، در تاريخ 27 رجب (و به روايت اهل سنت، در ماه رمضان) از سوى پروردگار جهان و نزول وحى و آيات قرآن مجيد بر ايشان.

19. ايمان همزمانِ خديجه كبرى و حضرت على(ع) به حضرت محمد(ص)، در نخستين روزهاى بعثت.

20. اقتداى خديجه كبرى و حضرت على(ع) به پيامبر(ص)، در نمازهاى يوميه، در كنار خانه خدا و شگفتى قريش از عمل آنان.

21. مأموريت پيامبر(ص) از جانب خداوند منان، براى دعوت اقوام خويش (بنى‏هاشم) به پذيرش اسلام، و عدم اعتناى آنان، غير از على بن ابى‏طالب(ع) به خواسته‏هاى پيامبر(ص).

22. معرفى حضرت على(ع) به جانشينىِ خويش توسط پيامبر(ص) در جريان دعوت بنى هاشم به دين اسلام.

23. دعوت‏هاى پنهانى و تربيت افراد، توسط پيامبر اسلام(ص) در سه سال اوّل بعثت.

24. پذيرش دين اسلام، در سه سال اول بعثت از سوى افراد ذيل:

الف) مردان: على بن ابى‏طالب، جعفر بن ابى‏طالب، زيد بن حارثه، زبير بن عوام، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، طلحة بن عبيدالله، ابو عبيده جراح، ابوسلمه، ارقم بن ابى ارقم، قدامة بن مظعون، عبدالله بن مظعون، عبيدة بن حارث، سعيدبن زيد، خبّاب بن ارت، ابوبكر بن ابى قحافه، عثمان بن عفان، عمّار بن ياسر، صهيب بن سنان، ابوذر غفارى، ياسر (پدر عمّار)، عبدالله بن مسعود، بلال بن رياح حبشى و... .

ب) زنان: خديجه بنت خويلد، فاطمه بنت اسد، سميّه مادر عمّار، امّ الفضل بنت حارث (همسر عباس) و... .

25. دعوت عمومى و علنى مردم مكه به پذيرش دين اسلام توسط حضرت محمد(ص) پس از گذشت سه سال از آغاز بعثت.

26. اعتراض مكرر سران قريش به ابوطالب و شِكوه از عملكردهاى او در پشتيبانى از حضرت محمد(ص).

27. اذيت و آزار سران قريش به پيامبر(ص) براى دست كشيدن از عقايد اسلامى.

28. ايمان حمزة بن عبدالمطلب به دين برادرزاده‏اش، محمد(ص) و تأثير ايمان او در تقويت اسلام و مسلمانان.

29. تشديد شكنجه و آزار تازه مسلمانان توسط سران قريش و شهادت برخى از آنان (مانند پدر و مادر عمّار) در زير شكنجه.

30. وعده تطميع سران قريش به پيامبر اكرم(ص) در صورت انصراف از ادعاى نبوّت، و عدم اعتناى آن حضرت به خواسته‏هاى آنان.

31. مهاجرت گروهى از مسلمانان مكه به حبشه و پناه بردن به نجاشى، پادشاه اين كشور، به دستور حضرت محمد(ص)، در رجب سال پنجم بعثت (هشت سال پيش از هجرت به مدينه).

32. پشتيبانى نجاشى، پادشاه حبشه از مسلمانان مهاجر و عدم پذيرش درخواست فرستادگان قريش، مبنى بر باز گرداندن مهاجران به مكه.

33. تولد حضرت فاطمه زهرا (س) در بيستم جمادى الاخر سال پنجم بعثت (و به روايتى سال دوم بعثت).

34. تحريم اقتصادى و قطع روابط اجتماعى قريش با حضرت محمد(ص) و ياران او در سال هفتم بعثت.

35. درخواست ابوطالب از عموم بنى هاشم و خويشاوندان حضرت محمد(ص)، براى اقامت گزيدن در درّه‏اى ميان كوه‏هاى مكه (كه بعدها به شعب ابى‏طالب معروف شد) جهت پشتيبانى و حراست از حضرت محمد(ص)، در سال هفتم بعثت.

36. محاصره شدن بنى هاشم در شعب ابى طالب و دشوارى زندگى آنان در آن درّه خشك، به مدت سه سال (و به روايتى چهار سال).

37. خبر غيبى حضرت محمد(ص) مبنى بر از بين رفتن مندرجات پيمان نامه قريش به وسيله موريانه و آشكار شدن اين أمر بر سران قريش.

38. اعلام برائت برخى از سران قريش از پيمان نامه ظالمانه و اظهار پشيمانى آنان از رفتارهاى نارواى خويش با حضرت محمد(ص) و بنى هاشم، در محاصره شعب ابى‏طالب و اصرار آنها در بازگرداندن بنى هاشم به مكه معظمه.

39. درگذشت ابوطالب، بزرگ حامى پيامبر اسلام(ص) و درگذشت خديجه كبرى(س)، نخستين همسر پيامبر(ص)، در فاصله چند روز از يكديگر، پس از بازگشت از شعب ابى طالب به مكه، در سال دهم بعثت و تأثّر شديد حضرت محمد(ص) در وفات آن دو.

40. سفر حضرت محمد(ص) به طائف، در سال يازدهم بعثت، و دعوت سران قبيله «ثقيف» به دين اسلام و عدم پذيرش آنان و آزار و شكنجه آنان به حضرت محمد(ص).

41. بازگشت حضرت محمد(ص) از طائف به مكه و درخواست ايشان از مطعم بن عدى (يكى از سران قريش) براى قبول پناهندگى و پشتيبانى از آن حضرت.

42. ازدواج حضرت محمد(ص) با سوده دختر زمعه، در مكه، پس از وفات خديجه كبرى (س).

43. معراج پيامبر اسلام(ص) و سفر عرفانى ايشان از خانه خواهر رضاعى‏اش، ام‏هانى (دختر ابى طالب) به مسجد الاقصى، در بيت المقدس و از آن‏جا به عرش الهى و سدرة المنتهى.

44. دعوت پيامبر اكرم(ص) از زايران خانه خدا، در ايّام حج و آشنايى اسعد بن زراره (رئيس قبيله خزرج در يثرب) با آن حضرت و پذيرفتن دين اسلام در سال يازدهم بعثت.

45. عزيمت مصعب بن عمير به يثرب به دستور پيامبراكرم(ص)، براى آشنايى مردم با دين اسلام.

46. ايمان آوردن دوازده نفر از زايران يثربىِ خانه خدا به پيامبر(ص) و پذيرفتن دين اسلام، در سال دوازدهم بعثت و انعقاد نخستين پيمان با رسول خدا(ص) (معروف به اوّلين پيمان عقبه).

47. بيعت و پيمان گروهى از اهالى يثرب (از قبيله خزرج و اوس) با پيامبراكرم(ص)، در موسم حج سال سيزدهم بعثت، در مكه (معروف به دومين پيمان عقبه).

48. عكس‏العمل سران قريش، به بيعت مسلمانان يثرب با پيامبر اسلام(ص) و سختگيرى آنان در آزار و شكنجه مسلمانان مكه.

49. مهاجرت انفرادى مسلمانان تحت فشار مكه به يثرب به دستور پيامبر اسلام(ص) و پشتيبانى مسلمانان يثرب از مهاجران، در اواخر سال سيزدهم و اوائل سال چهاردهم بعثت.

50. انجمن سران قريش، در «دارالنّدوه» و تصميم آنان بر كشتن پيامبر اسلام(ص).

51. حمله پنهانى چهل نفر از طايفه‏ها و قبيله‏هاى مختلف مكه، به خانه پيامبر(ص) براى كشتن آن حضرت، در «ليلة المبيت» و مواجه شدن با على بن ابى‏طالب(ع) در بستر پيامبر(ص).

52. خروج پيامبر اكرم(ص) از خانه خويش و پناه گرفتن در غار ثور، در حوالى مكه، در «ليلة المبيت» و همراهى ابوبكر بن ابى قحافه با آن حضرت، در واپسين روزهاى ماه صفر سال چهاردهم بعثت.

53. آغاز هجرت تاريخ ساز پيامبر اسلام(ص) از غار ثور در مكه معظّمه، به سوى يثرب (كه از آن پس «مدينة الرسول» خوانده شد) در روز اوّل ربيع الاول سال چهاردهم بعثت و ورود به مدينه در دوازدهم همين ماه و استقبال اهالى اين شهر از آن حضرت.

54. بناى مسجد النبى(ص)، در مدينه، به دست پيامبر اسلام(ص)، مهاجران و انصار، در نخستين روزهاى ورود آن حضرت به مدينه.

55. ايجاد پيمان برادرى بين مهاجران و انصار مدينه، به فرمان پيامبر اسلام(ص)، در ماه رمضان سال اوّل هجرى.

56. مانورهاى جنگى و تهديد خطوط بازرگانى قريش توسط سپاهيان اسلام، از هشتمين ماه سال اوّل تا رمضان سال دوم هجرى، به فرمان پيامبر اسلام(ص).

57. تغيير قبله مسلمانان از بيت المقدس به مكه، در هفتمين ماه سال دوم هجرى.

58. وقوع جنگ بدر ميان سپاهيان اسلام و سران قريش، در ماه رمضان سال دوم هجرى و پيروزى شكوهمند مسلمانان در اين نبرد (با از دست دادن چهارده شهيد و كشتن هفتاد نفر از مشركان و به اسارت گرفتن هفتاد نفر ديگر از آنان).

59. وفات رقيّه، دختر رسول خدا(ص) (همسر عثمان بن عفّان)، در مدينه، به سال دوم هجرى.

60. پيمان شكنى يهوديان طايفه قينقاع مدينه و وقوع جنگ ميان آنان و سپاهيان اسلام، و تسليم و تبعيد شدن همگى آنان از مدينه به شام، در شوال سال دوم هجرى.

61. وقوع جنگ اُحد ميان سپاهيان اسلام و مشركان قريش، در شوال سال سوم هجرى و پيروزى ابتدايى مسلمانان با دلاورى‏هاى حمزه، حضرت على(ع)، ابودجانه، زبير و ساير صحابه پيامبر(ص)، وشكست نهايى سپاهيان اسلام با از دست دادن هفتاد كشته، از جمله حمزه سيدالشهداء، در اين نبرد، به دليل بى‏انظباطى نگهبانان شكاف ميان كوه احد.

62. كشته شدن دو گروه تبليغى اسلام (ده نفره و چهل نفره) به دست مشركان، در سرزمين رجيع و بئر معونه، در سال چهارم هجرى.

63. توطئه يهوديان بنى نضير، عليه پيامبر اكرم(ص) و وقوع جنگ ميان آنان و مسلمانان، و پيروزى سپاهيان اسلام در بيرون راندن يهوديان از مدينه، در سال چهارم هجرى.

64. همدستى يهوديان و بت پرستان حجاز در هجوم به مدينه و وقوع جنگ احزاب (خندق) ميان مسلمانان و مهاجمان، در سال پنجم هجرى و دلاورى‏هاى حضرت على(ع) در اين نبرد سرنوشت ساز.

65. خيانت يهوديان بنى قريظه به مسلمانان، در جنگ احزاب و كيفر سخت آنان به دست سپاهيان اسلام پس از نبرد احزاب.

66. وقوع غزوه بنى مصطلق، در سال ششم هجرى، و پيروزى درخشان مسلمانان در اين نبرد.

67. آهنگ پيامبر اسلام و1520 نفر از مسلمانان، از مدينه به مكه، براى انجام عمره و جلوگيرى بت پرستان مكه از ورود آنان، در سال ششم هجرى.

68. انعقاد پيمان صلح حديبيه، ميان پيامبر اسلام(ص) و مشركان قريش، در سال ششم هجرى.

69. وقوع جنگ خيبر ميان مسلمانان و يهوديان، در وادى خيبر، در 32 فرسخى شمال مدينه، و دلاورى‏هاى سپاه اسلام، از جمله امام على(ع) در اين نبرد، به سال هفتم هجرى.

70. واگذارى باغ فدك، در سرزمين خيبر، توسط پيامبر اسلام(ص) به دخترش، فاطمه زهرا(س).

71. نامه پيامبر اسلام به پادشاهان ايران، روم، حبشه، مصر، يمامه، بحرين و حيره (اردن)، و دعوت آنان به دين اسلام، در سال هفتم هجرى.

72. سفر عبادى و زيارتى پيامبر اسلام(ص) و دو هزار مسلمان همراه وى از مدينه به مكه معظّمه، براى انجام مراسم عمره قضا، در ذى قعده سال هفتم هجرى (پس از گذشت يك سال از پيمان صلح حديبيه).

73. وقوع جنگ موته در سر حدّات شام، ميان سه هزار سپاهى اسلام و دويست هزار مرد جنگى روم (صد هزار نفر از عرب‏هاى تحت استيلاى روم و صد هزار نفر از سپاهيان رومى)، در سال هشتم هجرى، و به شهادت رسيدن تعداد زيادى از سپاهيان اسلام، از جمله جعفر بن ابى طالب، زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه، سه فرمانده منصوب پيامبر اسلام، و عقب نشينى بازماندگان به مدينه.

74. هم پيمانى دوازده هزار مرد جنگى در وادى يابس، براى كشتن پيامبر اسلام(ص) و كوبيدن مسلمانان مدينه، و وقوع جنگ ميان آنان و سپاهيان اسلام به فرماندهى ابوبكر بن ابى قحافه در مرتبه اوّل، عمربن خطاب در مرتبه دوم، و عمروبن عاص در مرتبه سوّم و عقب نشينى مسلمانان در هر سه مرتبه از معركه جنگ، و اعطاى فرماندهى سپاه اسلام به امام على(ع) در مرتبه چهارم و پيروزى سپاهيان اسلام تحت فرماندهى امام على(ع) در اين نبرد، كه به جنگ «ذات سلاسل» معروف شد، در سال هشتم هجرى.

75. نقض پيمان صلح حديبيه توسط بت‏پرستان مكه، با غارت و كشتن قبيله خزاعه، از قبايل هم پيمان مسلمانان، در سال هشتم هجرى.

76.فتح مكه به فرمان پيامبر اسلام (ص)، در سيزدهم رمضان سال هشتم هجرى، و ورود پيروزمند پيامبر(ص) و مسلمانان به مكه معظمه، و عفو اهالى مكه از جانب آن حضرت.

77. هم پيمانى سى هزار مرد جنگى از قبايل هوازن، ثقيف و بنى سعد، در نبرد با پيامبر اسلام(ص) و وقوع جنگ خونين ميان آنان و دوازده هزار مسلمان، در وادىِ «حُنين»، به سال هشتم هجرى، پس از واقعه فتح مكه.

78. تعقيب آتش‏افروزان جنگ حُنين و كيفر آنان به دست سپاهيان اسلام در طائف.

79. منصوب شدن عتاب بن اسيد به فرماندارىِ مكه، و معاذ بن جبل، براى تعليم قرآن و احكام اسلام به اهالى اين شهر توسط پيامبر اسلام(ص)، در سال هشتم هجرى پس از فتح مكه.

80. وفات زينب بزرگ‏ترين دختر رسول خدا(ص) (زوجه ابوالعاص بن ربيع) پس از تحمّل رنج هجرت از مكه و بيمارى‏هاى طولانى در مدينه، در اواخر سال هشتم هجرى.

81. تولد ابراهيم، فرزند پيامبر اسلام(ص) از ماريه قبطيه (كنيزى كه مقوقس، فرمانرواى مصر به پيامبر اسلام هديه كرده بود) در اواخر سال هشتم هجرى.

82. فرمان پيامبر اسلام(ص) مبنى بر گرفتن زكات از مسلمانان.

83. مأموريت على بن ابى طالب(ع) از سوى پيامبر اسلام(ص) با 150 مرد جنگى، در تخريب بت‏خانه و شكستن بت بزرگ قبيله «طىّ»، و پيروزى شكوهمند مسلمانان و شكست مسيحيان اين قبيله، وفرار عدى بن حاتم (فرزند حاتم طايى) از معركه جنگ و پناه بردن به شام، در سال نهم هجرى، و بازگشت او پس از مدتى به مدينه، و مسلمان شدنش به دست پيامبر اسلام (ص).

84. حركت پيامبر اسلام (ص) و سى هزار مرد جنگى مسلمانان از حجاز به سوى تبوك، در مرز شام، براى مبارزه با سپاهيان روم شرقى، در شعبان سال نهم هجرى، و عدم وقوع درگيرى ميان آنان.

85. دستور پيامبر اكرم (ص) به حضرت على (ع) در باقى ماندن در شهر مدينه، درايّام غيبت پيامبر (ص)، هنگام گسيل سپاه اسلام به سرزمين تبوك، جهت خنثى‏سازى توطئه‏هاى منافقان.

86. ايجاد بناى مسجد ضرار به دست منافقان مدينه، و دستور پيامبر اكرم (ص) مبنى بر تخريب آن مسجد و تبديل آن به مركز زباله، پس از بازگشت از غزوه تبوك، در سال نهم هجرى.

87. مأموريت ابوبكر بن ابى قحافه توسط پيامبر اسلام (ص) براى ابلاغ سوره برائت به اهالى مكه و زايران خانه خدا، در ايّام حج، و سپس عزل او پيش از رسيدن به مكه توسط پيامبر (ص) و واگذارى اين مأموريت به على بن ابى طالب (ع)، در ذى‏حجّه سال نهم هجرى.

88.پذيرش دين اسلام از سوى قبايل و طوايف مختلف عرب، از جمله سران قبيله ثقيف، بنى طىّ، بنى تميم و بنى عامر، در سال نهم هجرى.

89. وفات ابراهيم، فرزند پيامبر اسلام (ص) در سن هيجده ماهگى، در سال دهم هجرى.

90. مباهله پيامبر اكرم (ص) به همراهى حضرت على (ع)، فاطمه زهرا (س)، امام حسن مجتبى (ع) و امام حسين (ع) با نصاراى «نجران»، و انصراف هيأت نمايندگىِ نجران از ادامه مباهله با خاندان نبوت، در سال دهم هجرى.

91. مأموريت يافتن حضرت على (ع) از سوى پيامبر اسلام (ص) براى دعوت اهالى يمن به اسلام و داورى در بين آنان و جمع‏آورىِ جزيه از اهالى مسيحى نجران، در سال دهم هجرى.

92. آخرين سفر زيارتى و عبادى پيامبراسلام (ص) به مكه معظمه، در سال دهم هجرى (معروف به حجّة الوداع).

93. پيوستن حضرت على (ع) به پيامبر اسلام (ص) در مراسم حج، در بازگشت از مأموريت يمن.

94. منصوب شدن حضرت على (ع) به ولايت و جانشينى پيامبر اسلام (ص) در 18 ذى‏حجّه سال دهم هجرى، در سرزمين «غدير» (بين راه مكه و مدينه)، پس از بازگشت از سفر حجّة الوداع.

95. ادعاى دروغين نبوت از سوى مسيلمه كذّاب و اسود بن كعب عنسى، در يمامه و يمن، در اواخر سال دهم هجرى.

96. تجهيز سپاهى متشكل از مهاجران و انصار به فرماندهى اسامة بن زيد، براى نبرد با سپاهيان روم، توسط پيامبر اسلام (ص) در اوائل سال يازدهم هجرى.

97. بيمارى پيامبراسلام(ص) در اوائل سال يازدهم هجرى و تأكيد و اصرار آن حضرت بر حضور همگان در سپاه اسامه، براى مبارزه با روميان.

98. رحلت جانسوز پيامبر اسلام (ص) در 28 صفر (و به روايت اهل سنت در 12 ربيع الاول) سال يازدهم هجرى، (632 م.) در مدينه، و سوگوارى بى سابقه مسلمانان.

99. غسل، كفن و دفن پيكر مطهر پيامبر اسلام (ص) در خانه‏اش پس از يك روز به دست امام على (ع) و با كمك عباس و فرزندش، فضل.

100. اندوه شديد فاطمه زهرا(س)، تنها فرزند بازمانده از پيامبر اكرم (ص) در رحلت جانسوز پدر.

101. اجتماع سران انصار و مهاجر در سقيفه بنى ساعده، و انتخاب ابوبكر بن ابى‏قحافه به جانشينى پيامبر اسلام (ص)، على رغم سفارش رسول خدا (ص) درباره جانشينى حضرت على (ع).
+ نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 و ساعت 10:59 |
دانلود کتاب نهج الفصاحه(سخنان رسول گرامی اسلام)
+ نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 و ساعت 13:6 |

اللهم صل علی محمد و آل محمد

قلم را گر بدست خویش گیرم

چنین ماند که درذهنم اسیرم

نمیدانم چگونه جمله ها را

به ترتیبی کنار هم بچینم

چگونه حرفها را دانه دانه

به نحوی با لطافت برگزینم

خدا ، یارب ، تو توفیقی عطا ده

که محبوبم محمد را ببینم

که در وصف محمد شعر گفتن

بود راهی که من در آن صغیرم

+ نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 و ساعت 12:44 |
 

تقدیم به رسول الله

سارا جلوداریان

از کتاب: هر جاده ای به مجنون نمی رسد

 

درخت ها همه در سایه ی مقام بلندت

بنفشه ها همه در تاب گیسوان کمندت

به گرد پای تو هرگز نمی رسند سواران

اگرچه سخت بتازند در رکاب سمندت

چه رودها که تپیدند تا تو را به کف آرند

چه بادها که وزیدند تا مگر ببرندت

مسیر چشم تو آنقدر دشت و دامنه دارد

که آهوان جهان را کشانده است به بندت

چنان صمیمی و بی ادعا و بنده نوازی

که نیست هیچ مسلمان و کافری گله مندت

رسول مهر تورا با کدام خط بنگارم

فدای آن دل مشکل گشای ساده پسندت

بخوان بنام همان خالقی که خسرو عشق است

فدای لهجه ی شیرین و حرف های چو قندت

+ نوشته شده توسط عاشق در شنبه سیزدهم آذر 1389 و ساعت 22:44 |
بیست و هفتم رجب روز رحمت
 رسول جعفریان
تاريخ انتشار روي سايت: 18 تير 89

تأمل در تفسیر مفهوم رحمت و عالمین در آیه: و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین، می تواند ما را به نکات تازه ای در باب برکت وجودی این روز شریف رهنمون سازد

     
 

 

مقدمه

یکی از ویژگی‌های حضرت محمد (ص)، بنابر آنچه در صراحت قرآن و آیه شریفه آمده: وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ (انبیاء: 107) آن است که حضرت رحمت برای جهانیان است. بر اساس همین آیه است که در متون اسلامی، از رسول خدا (ص) با لقب «نبی الرحمة»‌ یاد کرده‌اند. آنچه در اینجا مرور خواهید فرمود، تأملی در معنای این آیه شریفه است. به جز مفهوم «ارسلناک» که به معنای فرستادن و بعثت آن حضرت از طرف خداوند است، آیه مزبور  دو جزء مهم دارد. نخست مفهوم «رحمت» و دوم «عالمیان». در این باره پرسش هایی مطرح است که باید برای آنها پاسخ‌هایی را ارائه داد. ابتدا مفهوم عالمین و سپس مفهوم رحمت را مورد بحث قرار خواهیم داد.

 

فصل اول: مفهوم «عالمین»

نخستین پرسش در باره عالمیان این است که وقتی خداوند رسول خود را «رحمت برای عالمیان»‌ معرفی می‌نماید، اطلاق عالمیان شامل چه کسانی و با چه مبنایی برای تقسیم بندی انسانهاست. آیا مقصود گرایش ایمانی مردمان عالم است، یعنی همه عالمیان اعم از  مؤمنان و کافران، یا مقصود رنگ و نژاد یعنی سیاه و سفید و عرب و عجم است؟ در نظر داشته باشیم که «عالمین» منهای مواردی که در قرآن تعبیر «رب العالمین» یا قریب به آن را دارد و شامل همه چیز می‌شود، در مواردی که مربوط به انبیاء است، در باره مردمان به کار رفته است. در اینجا دو احتمال یاد شده را مورد بحث قرار می‌دهیم.

 

1. عالمیان شامل برای مؤمن و کافر

این که «عالمیان»‌ شامل همه مؤمنان و کافران باشد، یک پرسش کلامی است که بعدها مطرح شد، به ویژه پس از به راه افتادن موضوع مهم تعریف ایمان که برای قرنها دغدغه متکلمان اسلامی بود. آیا رحمت بودن پیامبر تنها برای مؤمنان است یا شامل کافران هم می‌شود؟

منابع اهل سنت، (و از آنجا برخی از منابع شیعه) روایتی از ابن عباس نقل می‌کنند که ضمن آن رحمت نبوی را شامل همه عالمیان، اعم از مؤمن و کافر می‌داند. دو توجیه برای این مطلب وجود دارد:

الف: با بعثت نبوی، عذاب هایی از نوع مسخ و غرق‌هایی از نوع آنچه در امت نوح پدید آمد از مردمان برداشته شده است. (نه لزوما آنچه در مانند جنگ بدر بر سر کفار قریش آمد).

ب: رحمت اگر به معنای نبوت و بعثت و هدایت باشد، این هدیه برای همه انسانها اعم از مؤمن و کافر است. سفره هدایت الهی با رسالت نبوی پهن گشته و همه می‌توانند از آن بهره برند؛ اما این که کافران خود استفاده نمی‌کنند، مشکل آنهاست و این به رحمت بودن وجود مبارک رسول، صدمه‌ای وارد نمی‌کند.

این نکته ای است که طبری، مفسر بزرگ هم روی آن انگشت نهاده، ضمن قبول هر دو نکته الف و ب، می‌گوید: آنچه از ابن عباس نقل شده است صواب و درست است؛ خداوند محمد را برای همه عالمیان، اعم از مؤمن و کافر رحمت قرار داد. مؤمنان به دلیل آن که با نبوت محمد (ص)‌هدایت شده داخل حوزه ایمان می‌شوند و اما شمول رحمت برای کافر، از آن روست که که خداوند به برکت حضرت محمد، «عاجل البلاء»‌را از ایشان دفع کرده است؛ همان بلائی که برای امم قبلی که تکذیب کننده رسالت انبیاء بودند، وجود داشت (جامع البيان في تفسير القرآن،‏17/84).

به هر روی، اندیشمندان اسلامی، پذیرفته‌اند که رحمت نبوی برای کافر با دو توجیه قابل قبول است: نخست برداشتن عذاب دنیوی از مردمان. دوم اصل هدایت که به کافران نیز هدیه شده و بهره نبردن او مانند میهمانی است که سر سفره پرغذا باشد، اما استفاده نکند. (متشابه القرآن، 2 / 9؛ مجمع البیان: 7 / 107).

 

2. محمد (ص) تنها برای همه عالمیان

این تلقی که دعوت رسول الله (ص) برای همه عالمیان باشد، با آنچه در آیت دیگری آمده است که: وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشيراً وَ نَذيرا (سبأ: 28) نشان از آن دارد که خطاب قرآنی و محمدی، متعلق به همه انسانهای روی زمین است. این تلقی در عصر اوّل هم وجود داشت و قیس بن سعد بن عباده، در برابر معاویه، و در وصف رسول الله گفت: إن الله عز و جل بعث محمدا صلی الله علیه و آله و سلم رحمة للعالمين فبعثه إلى الناس كافّة، إلى الجن و الإنس و الأحمر و الأسود و الأبيض‏ (کتاب سلیم: ص 777). آنچه قیس از این تعبیر فهمیده، نه قید ایمان و کفر بلکه توجه به عمومی بودن دعوت رسول برای همه انسانها از همه اقوام است. او رحمت برای همه انسانهاست نه طایفه‌ای خاص.

این که گفته شد، مقصود از «عالمیان» نژادها و رنگهای مختلف باشد، یعنی دعوت نبوی برای همه انسانهاست، همان که قرآن «کافّة للناس» خوانده، یک اشاره مهم دیگری را می‌تواند به طور انحصاری برای حضرت محمد (ص) ثابت کند. ترجمه آیه این است:‌ما تو را نفرستادیم مگر رحمت برای همه جهانیان. بر این اساس، بسا بتوان گفت «رحمت برای همه عالمیان»‌ معنایش است که تنها اسلام است که دین جهانی است و شامل جغرافیایی مکانی و زمانی جامع در روی زمین است. به تعبیر دیگر، اسلام تنها دین و دعوت جهانی و برای همه مردمان است و محمد (ص)‌در این ویژگی از سایر انبیاء متمایز است.

اگر «رحمت برای عالمیان» ویژه پیامبر باشد نه سایر انبیاء، دو پرسش مطرح می شود: اول این که آنان مظهر رحمت نباشند. دوم آن که برای همه عالمیان نباشند.

ترجیح چنان است که ما همه انبیاء را به اعتبار دعوت، مصداق رحمت بدانیم، اما روی نکته دوم تأمل کنیم. به این معنا که همه انبیاء‌ دعوت خاص برای منطقه خاص داشتند، در باره زمان که مطمئن هستیم که دعوت آنان برای یک دوره تاریخی مشخص بوده است. اما دعوت حضرت محمد (ص) برای همه عالمیان و این ویژگی منحصر ایشان است. بزرگترین ادیان آسمانی یهودیت و مسیحیت است که از آیات قرآنی به کنایت می‌توان دریافت که ویژه بنی اسرائیل بوده است. اما قرآن، مؤکدا روی این امر تکیه دارد که دعوت نبوی محمدی (ص) برای همه بشر و به تعبیر همین آیه عالمیان یعنی جهانیان است.

 

فصل دوم: مفهوم رحمت

1. رحمت به اعتبار شخص رسول یا نبوّت وی

مقصود از این پرسش این است که وقتی خداوند رسول خود را رحمت برای عالمیان می‌خواند، آیا به اعتبار شخصیت وجودی خود رسول الله است یا به اعتبار این که آن حضرت منادی آیات الهی است که در آیات دیگر هم رحمت خوانده شده است؟ در واقع، دو احتمال وجود دارد:

اول این که خود رسول الله به اعتبار این که حضرت محمد (ص) است، مصداق رحمت است و این آثار خود را دارد که از  آن جمله نفی عذاب از امت یا روش خاص آن حضرت در دعوت است.

دوم این که رسول الله (ص) به اعتبار دعوت قرآنی، مصداق رحمت باشد. در اینجا، یک امر ترکیبی در کار است. حضرت محمد با دعوت قرآنی خود.

باید گفت، حتی اگر مقصود از رحمت به اعتبار «قرآن» باشد، ویژگی شخصی پیامبر (ص) کاملا در آن دخیل است. در چند مورد در قرآن، کتاب حضرت موسی و دیگر پیام‌های الهی به انبیاء به عنوان «رحمت» معرفی شده است، اما این که تأکید شود که پیامبر، رحمت برای عالمیان است، ظاهرا، تنها در مورد حضرت محمد (ص) است. بنابرین، بهترین پاسخ برای این پرسش این است که بگوییم، رسول خدا(ص) به اعتبار شخصیت خود و ویژگی که داشته است، از سوی خداوند به عنوان «رحمت»‌ تلقی شده است. این امر که هر رسولی ویژگی خاصی دارد، و شایستگی نوعی ویژه از ارتباط با خداوند، از قرآن به دست می‌آید. این موسی کلیم الله باشد، عیسی روح الله باشد، ابراهیم خلیل الله، اشارتی به همین ویژگی‌هایی است که خداوند به آنان عنایت کرده است. برای حضرت محمد (ص)‌ «نبی الرحمه»‌ بودن یک ویژگی و صفت بارز است.

در روایتی آمده است که حضرت فرمود: أنا رحمة مُهداة. من «رحمتی»‌ هستم که به مردمان هدیه شده‌ام.

و در روایت دیگر آمده است:‌ ان الله بعثنی رحمة للعالمین، خداوند من را به عنوان رحمت برای عالمیان مبعوث کرده است. در اینجا تلویحا بلکه تصریحا  ما را به این نکته رهنمون می سازد که اصل وجود رسول الله (ص) رحمت است و طبعا این به اعتبار آن است که مبعوث شده است.

نشانی دیگر هم وجود دارد که خصلت «رحمت‌» را یک صفت ممتاز کننده آن حضرت از سایر انبیاء می‌داند. در یکی از روایات معراج، صحنه‌ای از مذاکره انبیاء وصف می‌شود. طبری این روایت آورده و در آن از قول رسول الله (ص) آمده است که خطاب به سایر انبیاء می‌گوید:

الحمد لله الذي أرسلني رحمة للعالمين، و كافة للناس بشيرا و نذيرا، و أنزل علي الفرقان فيه تبيان كل شي‏ء، و جعل أمتي خير أمة أخرجت للناس، و جعل أمتي وسطا، و جعل أمتي هم الأولون و هم الآخرون، و شرح لي صدري، و وضع عني وزري و رفع لي ذكري، و جعلني فاتحا خاتما. سپاس خداوندی را که من را به عنوان رحمت برای عالمیان مبعوث کرده، برای همه بشر بشیر و نذیر قرار داده، فرقان را به عنوان روشنگر همه چیز بر من نازل کرد و امت من را به عنوان بهترین امت از میان ملل قرار داده آنان را امت وسط معین کرده، امت من را اول و آخر قرار داده، شرح صدر به من دارد، بار را از روی دوش من برداشت و نام مرا برافراشت و من را اول و آخر قرار داد.

در این جا بود که ابراهیم به سایر انبیاء‌گفت: بهذا فضّلكم محمد (جامع البيان في تفسير القرآن: ‏15/ 8).

اهمیت روز مبعث هم از همین روست. این روز روزی است که خداوند رسول خود را به عنوان «رحمت برای عالمیان» مبعوث کرده است. لذا در روایت آمده است:  بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مُحَمَّداً رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ فِي سَبْعٍ وَ عِشْرِينَ مِنْ رَجَبٍ، فَمَنْ صَامَ ذَلِكَ الْيَوْمَ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ صِيَامَ سِتِّينَ شَهْرا (کافی 4 / 149).

پس روز 27 رجب که روز مبعث است، روزی است که خداوند محمد (ص)‌ را رحمت برای عالیمان قرار داده است. بنابرین ما این روز را می‌توانیم روز رحمت بنامیم.

 

2. رحمت به معنای رأفت یا نعمت

پرسش دیگر این است که رحمت به چه معناست؟ دو معنا از رحمت به ذهن می آید:

نخست: رحمت به معنای عطوفت و مهربانی، به این معنا که رسول الله، برخوردی با رأفت و مهربانی دارد.

دوم به معنای هدایت و نعمت، به این معنا که آموزه های اسلامی، رحمت آور است.

در برخی از نقلها چنان آمده است که گویی رحمت صرفا به معنای هدایت و نعمت است، نه رأفت و مهربانی. (توحید صدوق: 203). اما شاید بتوان یک معنای مشترکی را از اصل و ریشه این لغت یعنی ر، ح، م گرفته شده، پذیرفت. در قرآن جدای از این آیت که رسول را «رحمة للعالمین»‌ خوانده، جای دیگری آن حضرت را رؤوف و مهربان» نسبت به مردم وصف کرده است. «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ»: توبه: 128، و این که فرمود: انک لعلی خلق عظیم).

اما این رحمت به معنای نوعی رأفت و مهربانی با امت با ابزار هدایت الهی باشد، چیزی که هم ریشه در ویژگی‌های انسانی دارد (که اساسش همان محبت و رأفت است) و هم در دعوت الهی که نعمت هدایت است، بهترین معنایی است که برای «رحمت» می‌توان تصور کرد.

توجه داشته باشیم که در قرآن مجید، آیات الهی، اعم از آن که در تورات، انجیل یا قرآن باشد، مصداق رحمت الهی خوانده شده است. در قرآن، «باران» هم مصداق رحمت الهی است و این هم به خاطر آن است که مانند نبوت و بعثت، از نزولات آسمانی است. در این باره که انبیای دیگر مصداق نعمت هستند تردیدی وجود ندارد، زیرا در قرآن به صراحت آمده است:‌ وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فيكُمْ أَنْبِياء (مائده: 20) پس نبوت مصداق نعمت الهی است. صریح تر آن که آیه «اهم یقسمون رحمة ربک» (زخرف: 32) نشان از آن دارد که رحمت و نبوت به یک معناست. در جای دیگری در قرآن، نفس قرآن «رحمت»‌ خوانده شده است: إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلى‏ بَني‏ إِسْرائيلَ أَكْثَرَ الَّذي هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُون، وَ إِنَّهُ لَهُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ (نمل، 76 - 77) و جای دیگر: وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَساراً (82). ثُمَّ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ تَماماً عَلَى الَّذي أَحْسَنَ وَ تَفْصيلاً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ ( انعام: 154در اعراف آیه 154 ایضا همین تعبیر رحمت برای کتاب بکار رفته است)

با این همه، باید جنبه ویژگی شخصی رسول (ص) را از چشم دور نکرد. در این باره که آن حضرت «رحمة للعالمین» است باید امری متفاوت با شرحی باشد که در باره رحمت نامیده شدن آیات الهی خوانده شد. در اینجا، مهم خود رسول الله (ص)‌ است.

 

3. رحمت و نفی عذاب

اگر ما رحمت بودن وجود رسول را در این امت، در حیات و ممات آن حضرت، امری شخصی و از ویژگی‌های خاص آن حضرت بدانیم می‌توانیم یک وجه مهم آن را این بدانیم که دست کم برخی از انواع عذاب از آنچه در امت های دیگر با تکذیب رسالت پدید می‌آمد، از این امت برداشته شده است

شرح مطلب آن که یک معنای دیگر برای رحمت که به معنای «نعمت» باشد می‌توان داشت. «نعمت»‌ در عربی، «نقمت»‌ و عذاب است. این که وجود مبارک رسول الله اسباب رحمت و نعمت باشد، به این معنا می‌تواند تلقی شود با وجود رسول الله و شاید نبوت رسول الله، عذاب در کار نخواهد بود.

شواهدی وجود دارد که رحمت بودن رسول الله، برای برداشتن عذاب است. از آن جمله روایتی است که در  بحار که اشارت دارد وقتی رسول الله (ص)‌ زیر فشار مشرکین قرار گرفت، ملائکه و آسمان و زمین و جز آن از وی رخصت خواستند تا مردم را با فرستادن عذاب ادب کنند. اما رسول الله  سر به آسمان برداشت و گفت: من برای آوردن عذاب فرستاده نشده‌ام، من برای رحمت جهت جهانیان مبعوث گشته‌ام. من و قوم من را رها کنید، آنان مردمی نادان هستند: َرَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ نَادَى أَنِّي لَمْ أُبْعَثْ عَذَاباً إِنَّمَا بُعِثْتُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ دَعُونِي وَ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُون‏ (بحارالأنوار: 18 : 243) (در این باره شرحی خواهد آمد).

اما این سؤال هست که آیا معنای این سخن این است که تنها تا وقتی پیامبر زنده است آن عذابها نخواهد بود (وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فيهِم‏، انفال: 33) یا آن که شمولیت این رحمت برای همه امت بلکه برای همه عالمیان است، به این معنا که اساسا از این نوع عذابها در جهان دیگر واقع نخواهد شد.

این که تصور شود که در عصر اسلامی، یعنی از زمان رسول الله به بعد، عذاب الهی منتفی است، امری محل بحث است و بسا با آیاتی که به سنن الهی توجه می‌دهد منافات داشته باشد، مگر این که همین امر هم یک سنت الهی باشد.

سخنی از ابن عباس در تفسیر این آیت چنین است که آن حضرت «رحمت برای بر و فاجر و مؤمن و کافر است. رسول الله، برای مؤمن در دنیا و آخرت رحمت است. اما برای کافر در دنیا، زیرا کافر را از عذاب هایی که برای اقوام دیگر بوده، مانند خسف و مسخ حفظ کرده است. (مجمع البیان: 7 / 107). پس دو نوع عذاب هست. عذابی که طبق سنت الهی جامعه گرفتار آن می‌شود. عذاب آسمانی که مانند اقوام دیگر باشد. ظاهرا این دومی، از امتهای پس از ظهور پیامبر، منتفی است. (در این باره باید تحقیق بیشتر شود).

البته هرچه هست، مقصود عذابهایی است که به طور ناگهانی و غیر عادی از آسمان و زمین بر می‌خیزد و اساس آن هم روی تکذیب انبیاء است. اما این که، امتها در سیر حرکت خود، به دلیل انحراف، گرفتار فتنه و فساد و تباهی شوند، ربطی به آن عذاب ها ندارد. حتی این که گرفتار جنگ و نبرد شده و خودشان یکدیگر را نابود کنند، یا به دست حق از بین بروند، و این نوعی عذاب تلقی شود نیز ندارد.

 

4 . رحمت اصل است، نقمت فرع

ممکن است تصور شود که رحمت با جنگ و نبرد و سختگیری چگونه قابل جمع است؟

اگر عذاب درست باشد وجود خود پیامبر رحمت است بدون چیز دیگر. قرطبی در این باره میگوید: انبیاء‌ همگی برای رحمت خلق شده‌اند اما محمد (ص) خودش فی حد نفسه رحمت است. وقتی خداوند او را مبعوث کرد، مردمان تا نفخ صور از عذاب ایمن شدند. اما سایر انبیاء چنین موقعیتی نداشتند. به همین جهت رسول خدا (ص) فرمود: أنا رحمة مهداة، می‌گوید: من خودم از سوی خداوند رحمت برای خلق هستم. مهدات یعنی هدیه از طرف خداوند برای بندگان. (الجامع لأحكام القرآن، ج‏4، ص: 63).

بنابرین اصل «رحمت» است، اما جز اصل چه؟ طبیعی است که اگر همه‌اش رحمت باشد، کار بسامان نخواهد آمد. گویندکه ابوسفیان ـ پس از آن که ابن اثال حنفی مسلمان شد و نتوانست نزد محمد (ص)‌برود، پس به همراه گروهی راه را برای رسیدن آذوقه به قریش بست و آنان گرفتار قحطی شدند ـ به محمد (ص)‌ گفت: مگر نه آنست که تو می‌گویی خداوند تو را رحمة للعالمین قرار داده است؟ اما می‌بینم که پدران را با شمشیر کشتی . گویند که این آیت نازل شد: وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا في‏ طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ، وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما يَتَضَرَّعُون‏، حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَديدٍ إِذا هُمْ فيهِ مُبْلِسُونَ   (مؤمنون: 75 - 77) اگر ایشان را ببخشاییم و آنچه از صدمه بر آنان [وارد آمده] است بر طرف کنیم، در طغیان خود کوردلانه اصرار می‌ورزند. و به راستی ایشان را به عذاب گرفتار کردیم و[لی] نسبت به پروردگارشان فروتنی نکردند و به زاری در نیامدند. تا وقتی که دری از عذاب دردناک بر آنان گشودیم. بناگاه ایشان در آن [حال] ناامید شدند. [ دلائل النبوه بیهقی: 4 / 81، درالمنثور: 4/342).

بنابرین بنا به مصالحی برخی از سختی‌ها و عذابها، نه از نوع عذابهایی که در امتهای گذشته بوده، وجود خواهد داشت و چنین نیست که خداوند هم که منشأ تمام خیرات و اصل رحمت است، هیچ غضبی نداشته باشد.

 

5 . رحمت و روش دعوت

یک نکته آموختنی از برخی از نقلهای دینی آن است که از جمله مصادیق رحمت بودن رسول، آن است که حضرت، ادب و اخلاق خاص این ویژگی را هم در دعوت دارد. به عبارت دیگر، رویه حضرت تأکید روی نقمت نیست، مگر این که کفار و منافقان خود اسبابش را فراهم سازند، اما اصل در دعوت نه نفرین برای عذاب، نه برخورد خشن، و نه لعن و تندی است.

چنان که از ابوهریره نقل شده است که از رسول خدا خواسته شد تا مشرکان را نفرین کند، اما حضرت فرمود: «إني لم أبعث لعانا و إنما بعثت رحمة» (مسلم: 2 / 2006) و در روایتی دیگر: لم ابعث لعانا و لکن بعثت داعیا و رحمة، اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون (الشفاء بتعریف حقوق المصطفی: 105). جای دیگری هم آمده است که وفدی نزد حضرت آمد. ایشان سه بار فرمودند: اللهم اهد بنی عامر. در این وقت کسی از رسول الله خواست: یا رسول الله! ادع علی بنی عامر، فقال: انی لم ابعث لعانا. (الاحاد و المثانی:‌3 / 25؛ مجمع الزوائد: 8/72). تواند که روایت :‌ بعثت لاتمم مکارم الاخلاق در تکمیل همین «رحمة للعالمین» باشد. و در جای دیگر آمده است: انی لم ابعث لعانا و لکن بعثت داعیا (تفسیر ثعالبی:‌ 2 / 104).

البته در این خصوص نفرین بر امت مراد است، و الا اصل لعن کردن برخی از انواع انسانهای فاجر چنان است که خداوند و ملائکه هم بر آنان لعنت می‌کنند و این مصرّح در قرآن است.

در این موارد رحمت به معنای هدایت خلق است و لذا در روایتی دیگر آمده است: ان الله بعثنی رحمة للعالمین و هدی للمتقین (درالمنثور:‌ 4/342).

قاضی عیاض در باره این رویه رسول الله، بحث مفصلی دارد. از جمله می نویسد بر اساس همین رویه است که گفته شده است: هر گاه رسول خدا (ص)‌ بین انتخاب رو رویه سختگیرانه و سهل گیرانه، از سوی خداوند مخیر می‌شد، «ایسر» یعنی سهل گیرانه را انتخاب می‌کرد. برای مثال بین جنگ با کفار یا گرفتن جزیه، دومی را بر می‌گزید (الشفاء: 1 / 105). در اصحاب حضرت بودند کسانی که معمولا راههای سختگیرانه را توصیه می کردند اما حضرت پیشنهاد آنان را نمی‌پذیرفت.

آن حضرت هیچگاه شبیه دعای نوح را که گفت: «رب لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا» نکرد، و حتی وقتی دندانش شکست و در احد زخمی شد، باز هم گفت: اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون. (الشفاء: 1 / 105 – 106).

در باره منافقین هم با همه تأکیدات قرآنی ودادن این حق به رسول که با آنان برخورد خشن کند، باز حضرت، همان طریقه ایسر انتخاب کرده و می‌فرمود نمی‌خواهد مردم بگویند که محمد اصحابش را کشت (لا، لئلا یتحدث الناس ان محمد قتل أصحابه). (الشفاء: 1 / 0108).

شیرین‌ترین نمونه برای اثبات این برخورد رسول الله (ص) در فتح مکه است. وقتی رسول الله ابوسفیان را دید فرمود: آیا وقت آن نرسیده است که شهادت به یگانگی خداوند بدهی؟ ابوسفیان گفت: بأبی انت و امی، ما أحلمک و اوصلک و أکرمک. (همان، 1 / 110)

+ نوشته شده توسط عاشق در شنبه سیزدهم آذر 1389 و ساعت 22:35 |

ستاره ای بدرخشید

شعر: حافظ شیرازی

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

چو زر عزیز وجودست شعر من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد
+ نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه یکم بهمن 1388 و ساعت 1:3 |
گزین گویه های رسول مهربانی محمد مصطفی (ص)

1.

حضرت رسول الله- درود خداوند بر او و خاندانش باد-  فرمودند:

تباهی ِ شجاعت ، سرکشی ست.

آفت شرافت ، فخر فروشی ست.

آفت سخاوت ، منت است.

آفت زیبایی ،خود پسندی ست.

آفت سخن ، دروغ است.

آفت دانش، فراموشی ست.

آفت بردباری سفاهت است.

تباهی بخشش ، اسراف است.

تباهی دین ، هوا و هوس است.

منبع: نهج الفصاحه

+ نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 19:48 |

 

نور محمد رسید

شاعر: جلال الدین محمد مولوی

منبع: کلیات غزلیات شمس

جامه سيه كرد كفر، نور محمد(ص) رسيد طبل بقا كوفتند، ملك مخلد رسيد

روى زمين سبز شد، جيب دريد آسمان بار دگر مه شكافت، روح مجرد رسيد

گشت جهان پر شكر، بست سعادت كمر خيز كه بار دگر، آن قمرين خد رسيد

دل چو سطرلاب شد، آيت هفت آسمان شرح دل احمدى، هفت مجلد رسيد

چند كند زير خاك، صبر روانهاى پاك هين ز لحد برجهيد، نصر مؤيد رسيد

دوش در استارگان، غلغله افتاده بود كز سوى نيك اختران، اختر اسعد رسيد

عقل در آن غلغله، خواست كه پيدا شود كودك هم كودك است، گرچه به ابجد رسيد

خيز كه دوران ماست، شاه جهان آن ماست چون نظرش جان ماست، عمر مؤبد رسيد

رغم حسودان دين، كورى ديو لعين كحل دل و ديده در چشم مرمد رسيد

از پى نامحرمان، قفل زدم بر دهان خيز بگو مطربا، عشرت سرمد رسيد

 

+ نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 18:47 |
 

دو  رباعی در مدح رسول الله/ از شاعران فارسی گوی هند

منبع :سفینه خوشگو

پیش از همه شاهان غیور آمده ای

هر چند که آخر به ظهور آمده ای

ای ختم رسل قرب تو معلومم شد

دیر امده ای زراه دور آمده ای

                                         ناصر علی

 

 

در انجمن دهر نخست امده ای

زان گونه که شایسته تو ست آمده ای

ای ختم رسل اگرچه در بزم وجود

دیر آمده ای ولی درست آمده ای

                                                حفظی

+ نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 20:18 |

 

 

ماه فرو ماند از جمال محمد

غزلی از سعدی در عشق محمد (ص)وآل محمد(ص)

ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد

وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى، شب وصال محمد

آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع، در ظلال محمد

عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر، مجال محمد

و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس بو كه قبولش كند، بلال محمد

همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمين حشر نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد

چشم مرا، تا به خواب ديد جمالش خواب نمى‏گيرد از خيال محمد

«سعدى‏» اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد

 

+ نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:5 |
مظلوم‌ترین پیامبر

مدح و منقبت رسول خدا (ص) به ادبیات فارسی جان تازه‌ای بخشید و موجب شد تا شاعران ایرانی با الهام از آیات قرآن کریم، احادیث نبوی و روایات عترت پاک آن حضرت، به آفرینش آثاری بپردازند که برخی از این آثار، در شمار شاه‌کارهای ادبیات فارسی است.

این رویکرد موجب شد تا ادبیات فارسی، در شمار یکی از مقدس‌ترین جلوه‌های ادبیات جهان قرار گیرد.

در ادبیات معاصر ایران به ویژه در آثار ربع قرن اخیر نیز، اشعار بسیار زیبا و ارزنده‌ای درباره شخصیت بزرگ و وجود مقدس رسول اکرم (ص) خلق شده است که این آثار به لحاظ طراوت زبانی و نزدیکی به زبان روزگار ما و نیز تمایز زاویه دید و دیگر نوآوری‌ها، از جایگاه ویژه والایی برخوردار هستند.

گفتگوی زیر  با یکی از کارشناسان حوزه ادبیات مذهبی جناب اقای شجاعی در همین مقوله است که توجه شما را به آن جلب می کنم:

 

جناب آقای شجاعی! جایگاه پیامبر (ص) را در شعر و ادب فارسی، چگونه ترسیم می‌کنید؟

اول حمد خدا و بعد رسول اکرم (ص). این آغاز کلام همه شاعران و ادیبان و خطیبان مسلمان بوده است. یعنی سلام و صلوات بر پیامبر (ص) و توصیف و تمجید و تعظیم شخصیت حضرت، جایگاهش همیشه بعد از توحید و حمد و ثنا و ستایش خداوند بوده است و این غیر از موارد و قصایدی است که شاعران، مستقیماً در مدح و توصیف شخصیت حضرت می‌سروده‌اند.

 

در عرصه شعر و ادب فارسی، کمتر شاعری پیدا می‌شود که در وصف پیامبر (ص) شعر نسروده باشد، اما در بین شاعران معاصر، این همّت کمتر به چشم می‌خورد، حضرت‌عالی علت این امر را چه می‌دانید؟

غفلت، مهمترین دلیل این محرومیت برای شاعران و ادیبان معاصر است و این غفلت هم متأسفانه منحصر به اهالی شعر و ادب نیست. بدون اغراق می‌توان گفت، مظلوم‌ترین شخصیت در میان مسلمانان، شخص پیامبر (ص) است. بزرگترین مظلومیت برای خورشید این است که نادیده و ناشناخته بماند.

 

این اگرچه برای جمال و جمیل مظلومیت است، اما محرومیت نیست. محرومیت، از آن کسانی است که در ظلمت زندگی می‌کنند و از این نور و جمال و زیبایی بهره نمی‌گیرند. کسی که به ستایش زیبایی می‌ایستد، در حقیقت پیش از آن در بینایی و بصیرت و معرفت خود استوار بوده و آن را اثبات کرده است.

به قول مولوی، مدح کننده خورشید، مداح خود است. خورشید، نورافشانی و گرمابخشی را وظیفه ذاتی خود می‌داند. هرکس دل و دیده و تن و جان به خورشید نسپارد، خود زیان کرده و خسارت دیده است، نه خورشید.

 

پس این بی‌عنایتی و بی‌معرفتی منحصر به شاعران و ادیبان معاصر نیست، محرومیتی است شامل و فراگیر که خود را در آثار هنرمندان نشان داده و آشکار کرده است. زیرا شاعران و ادیبان و هنرمندان پرچمداران معرفت خلاقند و ضعف و سستی و اضمحلال در پرچم، زودتر و بیشتر خودنمایی می‌کند تا در آحاد لشکر و سپاه.

  گسترش معارف دینی، طبیعی و تقدیری وصف پیامبر اکرم (ص) است. در تاریخ، مکرر دیده‌ایم این تعبیر را که: «هرکس پیامبر اکرم (ص) را می‌دید، مجذوب و واله و شیدای ایشان می‌شد». یا «رفتار و سیره و سلوک پیامبر (ص) به طور معمول و طبیعی، احترام و تحسین و تعظیم مخاطب را برمی‌انگیخت.»

بر این اساس، اگر انسان‌ها –عموم انسان‌ها- که فطرتاً به خوبی و زیبایی و پاکی و راستی،‌گرایش دارند، این شخصیت را بشناسند، آیا تابع او نمی‌شوند؟ و رفتار و سیره او را سرمشق قرار نمی‌دهند؟! و گسترش معارف دینی یعنی همین.

 

به نظر شما کدام وجه از منشور زندگی حضرت، قابلیت بیشتری برای پرداختن دارد؟

بهتر است بپرسیم کدام وجه از منشور زندگی حضرت، قابلیت پرداخت ندارد؟ و اصلاً این سؤال را زمانی می‌توان مطرح کرد که تمام ابعاد و وجوه زندگی حضرت، مورد تحقیق و بررسی و مداقه قرار گرفته باشد نه زمانی که به هیچ‌کدام از ابعاد و وجوه، حتی کمترین توجه هم نشده باشد.

تمام لحظات زندگی پیامبر اکرم (ص) –بی‌مبالغه و اغراق- دیدنی، شنیدنی، پرداختنی، آموختنی و درس گرفتنی است.

 

پیامبر اکرم (ص)، نماد و نمونه تمام فضایل اخلاقی و سجایای انسانی و ارزش‌های الهی است: «انّک لعلی خلق العظیم». اگر کسی او را بشناسد، نمی‌تواند دوستش نداشته باشد، اگر کسی با او آشنا شود، نمی‌تواند به او عشق نورزد. خداوند متعال به واسطه پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) برای تمام آنات و لحظات و اوضاع و شرایط و مقاطع و موقعیت‌های مختلف بشر، سرمشق عینی و عملی پدید آورده است. چنان‌که هیچ بشری در هیچ زمانی دستش از محبت و سرمشق و تنبیه خالی نمی‌ماند و ما هم‌اکنون چنان در همه زمینه‌ها دچار فقر و کاستی و نقصانیم که موقعیت و شأن انتخاب نداریم. باید با همه وجوه به همه وجود، پناه ببریم و رجوع کنیم و از این کتاب بی‌کران برای هر دردمان نسخه‌ای بیابیم و به کار ببندیم.

 

آیا پرداختن به مدح پیامبر (ص) به تنهایی کافی است یا در قالب شعر و مفاهیم ادبی باید اندیشه‌های ایشان را مد نظر قرار داد؟

قطعاً کافی نیست. ولی در این برهوت، همین هم مغتنم است. چرا؟ به این دلیل که بین شاعر و ادیب اگر شخصیتی را نشناسیم، نمی‌توانیم مدح کنیم. پس اولین قدم که بسیار هم ارزشمند است، این است که خود در جهت شناخت ابعاد وجودی حضرتش گام بردارم و طبیعتاً این شناخت و معرفت در آثار هم متجلی و متبلور می‌شود و خیر و برکاتش هم به دیگران می‌رسد. پیامبر (ص) مگر فقط قد و قامت و چشم و ابروست که مدحش ما را از ابعاد تفکر و اندیشه‌اش غافل کند؟!

پیامبر یعنی انسان کامل و عقل کل و رحمت تمام و عبودیت مجسم و مظهر تمامی ارزش‌های متعالی و گفتار و رفتار و کردار سنجیده و پسندیده.

و کسی که می‌خواهد به مدح این شخصیت بپردازد، باید ابتدا او را بشناسد و عاشقانه و سالکانه از او تبعیت کند.

 

درباره حضور پیامبر (ص) در ادبیات جهان و معرفی ایشان چه باید کرد؟

در یک مقایسه‌ی ابتدایی و سرانگشتی میان کارنامه‌ی ادبی و هنری مسلمانان در معرفی پیامبر(ص) با تلاش پیروان ادیان دیگر به خصوص مسیحیت در معرفی پیامبرانشان، می‌توان نتیجه گرفت که ما مسلمانان در این زمینه دچار تنبلی و کم‌کاری و سهل‌انگاری وحشتناکی بوده‌ایم. مطمئن باشید اگر معرفی درستی از پیامبرمان به مردم جهان ارائه داده بودیم، دشمنان جرأت اهانت و هتک حرمت به محضر ایشان را نداشتند. ما برای وصول به این جایگاه، نیازمند دو تلاش موازی و همزمانیم:

اول:‌خلق آثار غنی، هنرمندانه و تأثیرگذار در این زمینه

دوم: تلاش گسترده و مستمر و خستگی‌ناپذیر از جهت ترجمه و انتقال آنها به زبان‌ها و فرهنگ‌های مختلف در بهترین و جذاب‌ترین شکل و قالب ممکن.

در این صورت پدید آمدن ارادت و تبعیت از آن حضرت توسط دیگران، قطعی و تردیدناپذیر خواهد بود. که خودشان فرمودند: «لَو عَلِمَ النّاسُ مَحاسِنَ کَلامَنا لَاتّبعونا».

+ نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:24 |
 

آه ای دو چشم تا به سحر بیدار!

شعر : سودابه مهیجی

آه ای عبای خسته ی پیچیده ! آه ای دو چشم تا به سحر بیدار!

باید تورا به خویش بیاموزد دنیا اگر که خواب و اگر بیدار

بر خیز ! شب سحر شده و باید از چشم تو طلوع کند خورشید

دیشب دوباره خواب تورا دیده ست چشمان بیقراری هر بیدار

خمیازه های غار فراگیرند...از کوه وحی و حادثه جاری شو

در خانه انتظار تورا دارد چشمی که مانده است به در بیدار

از کوچه های خاک گذر کن تاپیراهنت سپیده بیفشاند

اینک ببین که پشت سرت مانده چشمان هرچه کوی وگذر بیدار

.......

بشنو ستاره های شب یلدا دارند از تو خاطره می گویند

مردی که از ازل همی شب آرام قران گرفته بود به سر بیدار

 

+ نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:45 |

 

چهل و دو رباعی از کتاب جواهر الخیال در وصف رسول اکرم (ص)

پژوهشگر: سید علی میر افضلی

منبع:وبلاگ آقای میر افضلی

متن حاضر، به نقل 42 رباعی کهن از شعرای دوره صفویه در ستایش پیامبر اسلام اختصاص دارد. این رباعیات را اواخر سال 84 من به خواهش دوست عزیز آقای علیرضا قزوه از دستنویس کتابخانه آستان قدس رضوی نقل کردم‌شان برای کتابی که ایشان در تدارک چاپ آن بود: رباعیاتی در مدح پیامبر (ص). کتاب آقای قزوه ظاهراً چاپ شده است، اما من هرگز آن را ندیده‌ام.

این چهل و دو رباعی، برگرفته از کتاب جواهر الخیال اثر میر محمد صالح رضوی مشهدی ملقب به صدر الممالک (زنده در 1104 ق) است. محمد صالح رضوی،‌ فرزند میرزا محسن نوّاب و بانی مدرسة صالحیه مشهد (در سال 1086 ق) بوده و از او غیر از این اثر، دو مجموعة دیگر به نامهای لطائف الخیال و دقایق الخیال در دست است.

جواهر الخیال، مجموعه‌ای از رباعیات شاعران دورة صفوی و پیش از آن است که در 21 باب و 104 فصل بر اساس موضوع و سپس ترتیب الفبایی قوافی رباعیات سامان یافته است. در جواهر الخیال حدوداً 3600 رباعی از حدود 350 شاعر نقل شده است. اغلب این شعرا در سده‌های دهم تا دوازدهم هجری می‌زیسته‌اند و نام و شعرشان را در کمتر تذکره و تاریخی می‌توان یافت.

از جواهر الخیال چند نسخة خطی شناسایی شده است و نسخه مورد استفاده من،  به شمارة 4518در کتابخانة آستان قدس رضوی در مشهد نگهداری می‌شود و نسخه‌ای است نسبتاً کامل و در اوایل قرن دوازدهم و شاید در زمان حیات مؤلف، توسط لطفعلی یوزباشی اوغلی به خط شکسته نستعلیق کتابت شده است.

باب ششم جواهر الخیال در ذکر رباعیاتی است که در مدح و منقبت و مرثیت پیامبر اسلام (ص) و امیر المؤمنین و ائمة اطهار (ع) سروده شده و دارای 17 فصل است. فصل نخست، به رباعیاتی اختصاص دارد که «در شأن پیغمبر صلّی الله علیه و آله گفته شده» است. همگی این رباعیات سرودة شاعران دورة صفوی است و آیینة تمام نمایی از اعتقادات و اندیشه‌های مذهبی شاعران این دوره است. رایج‌ترین مضمونی که در این رباعیات دیده می‌شود و روشن می‌دارد که دغدغة اصلی ذهن و ضمیر شاعران این عصر بوده است، مسئلة سایه نداشتن حضرت رسالت است و در مرتبة بعد، رباعیاتی قرار دارند که به موضوع خاتمیت نبوت و عظمت شأن و مرتبة پیامبر اسلام (ص) پرداخته‌اند.

یادآور می‌شوم که نام شاعران در این مجموعه، به صورتهای گوناگون ذکر شده است و بنده برای سهولت در شناسایی شاعران، صورت رایج نامها را آورده‌ام که با آنچه در اصل دستنویس در این موضع جای گرفته است، اندکی تفاوت دارد.

 


 

ظهوری ترشیزی

یارب! ز عدم برون کشیدی همه را

محتاج به فضل خویش دیدی همه را

کار همه را طفیل خود خواهد ساخت

آن کس که طفیلش آفریدی همه را

 

محمد صادق پیشنماز

سر خیل رُسُل که خواجه هر دو سراست

دانی ز چه رو ز سایة خویش جداست؟

آن‌کس که ز نور حق بُوَد تخمیرش

بر قامت او جامة ظل ناید راست

 

میرزا عبدالله منشی

احمد که ز عرش بارگاهش پیداست

فتح و ظفر از گَرد سپاهش پیداست

از شرع وی است قدر و شأنش ظاهر

آبادی هر شهر ز راهـش پیداست

 

ابراهیم ادهم

ای گشته ز صهبای رسالت سرمست

وی قرص مَهَت شکسته از مُعجز دست

تا گشـت زرِ مِهـر نبـوّت رایج

پول مَه از انگشت جلال تو شکست

 

فیاض لاهیجی

چون در شب معراج نبی همّت بست

بگسست ز نیستی، به هستی پیوست

او سایة ایزد است و این است عجب

کین سایه به آفتاب هم‌دوش نشست

 

علی‌نقی کمره‌ای

آن‌کس که زبان رمز آموخته است

پیش خردش چو شمع افروخته است

کاُستاد ازل، جامة فردِ احدی

بر قامت میم احمدی دوخته است

 

میر محمد باقر داماد

ای ختم رُسُل! دو کون پیرایة تست

افلاک، یکی منبرِ نُه پایة تست

گر شخص ترا سایه نباشد چه عجب

تو نوری و آفتاب هم سایه تست

 

نصیر عتیقی ترشیزی

پیغمبر ما که صاحب معراج است

بر فرق پیمبران دیگر تاج است

زُو بود وجود همه و آخر بود

دریا زیر است و بر زَبَر امواج است

 

عرفی شیرازی

شاها! جودِ تو قُلـزم موّاج است

درویشِ درت، سکندرِ بی تاج است

منسوب به عالم زوال تو بود

آرامگَهی که نام او معراج است

 

نادر تبریزی

آنی که مسیحات ز بیماران است

صد یوسف مصر از خریداران است

در دستِ تو خاتمی که جبریل آورد

انگشـترِ زنهارِ گنـه‌کاران است

 

دولتیار سلطان ایلچی

گفتم علیِ عرش ز پیرایة کیست

کُرسی را این بلندی از پایة کیست؟

ز آن‌کس که نداشت سایه گفتا، گفتم:

ای بی‌خبر! آفتاب پس سایة کیست؟

 

لطفعلی نیشابوری

کوی تو و کعبه بی گمان هر دو یکی است

در دیدة عشق، این و‌آن هر دو یکی است

این کعبة دل باشد و آن کعبة جان

در عالم معنی دل و جان هر دو یکی است

 

شهود یزدی

احمد که چو او دو کَوْن سرمایه نداشت

با رفعت او، سپهر هم پایه نداشت

چون بر خط استوای توحید رسید

در ظهر ظهور، ازین جهت سایه نداشت

 

ایضاً له

آن ختم رُسُل که منبع دید آمد

سر کردة انبیا به تجرید آمد

در ظهر ظهور، مِهرِ او سایه نداشت

چون بر وسطُ السّماء توحید آمد

 

مؤمن یزدی

احمد که شَهِ سریرِ افلاک آمد

جانی است کز آلایش تن پاک آمد

یک حرف ز مجموعة قدر و شرفش

«لَوْلاکَ لَما خَلَقتُ الافلاک» آمد

 

...

روحُ اللّهی کز دَمِ جبریل آمد

با بیّنه و کتابِ انجیل آمد؛

چون قاصد مژدة محمّد گردید

موقوفِ پدر نشد، به تعجیل آمد

 

خادم اصفهانی

احمد که به نور، اوّل خلقت بود

از بهرِ چه بعدِ انبیا جلوه نمود؟

آری آری، علّتِ غائیه بُوَد

در رتبه مقدّم و، مؤخّر به وجود

 

...

اُمّی لقبی کز انبیا اَعْلَم بود

احمد نامی که سرورِ عالم بود

زآن سایه به او نبود همراه ـ که بود

مَحْرَم جایی که سایه نامَحْرَم بود

 

شاکرای طهرانی

احمد که خمیر خلق را مایه بُوَد

برتر ز فلک به رتبه و پایه بُوَد

برهان بِه ازین نیست به بی‌سایگی‌اش

کو نور حق است و نور بی سایه بُوَد

 

شهود یزدی

احمد که به کفر جز ندامت ندهد

سـرّ توحیـد جز به اُمّت ندهد

چون بر خط استوای وحدت باشد

بر سایة خویش راهِ کثرت ندهد

 

عرفی شیرازی

چون شاهِ رُسُل نشست بر منظر عرش

باز آمد و هِشت سایه در کشور عرش

این معجزة رفعتِ شأن است که او

بر فرش رَوَد، سایه بُوَد بر سرِ عرش

 

فیاض لاهیجی

آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش

سر از خَمِ نُه سپهر بر کرد به عرش

جبریل چگونه آمد از عرش به‌ زیر؟

ذاتِ نبوی چنان گذر کرد به عرش

 

ابراهیم حسین پیشنماز

پیغمبرِ ما، سرورِ بی کبر و صَلَف

ختم همه انبیاست از رویِ شرف

او خاتم انبـیا و ، باشد در کار

آن خاتم را نگینی از دُرّ نجف

 

شهود یزدی

احمد که بُوَد شَهِ سریرِ لَوْلاک

با رفعـتِ او قـدر ندارد افلاک

رمزی‌است گَرَش سایه نیفتد به زمین

یعنی مانند او نیفتاد به خاک

 

فیاض لاهیجی

آن خاتم انبـیا، نَـبیّ مُرسَـل

بر جمله مقدّم است در علم ازل

هر چند نتیجه هست آخر ز قیاس

در رتـبه چو بنگرید باشـد اوّل

 

ظهوری ترشیزی

در روز حساب ایمن از هر خطریم

خوش طالع ما که در شمار دگریم

از خاتمة بخیر خاطر جمع است

صد شکر کز آستان خیرُ البشریم

 

ادایی یزدی

تا در جسد مدینه جسمت شده جان

اسم تو گرفته قاف تا قاف جهان

در لفظ مدینه بین کز اعجازِ تو چوُن

مَه شق شده و گرفته دین را به میان

 

ناظم هروی

از درگهت ای رسولِ یَثربْ مسکن

معـذورم اگر به یادم آمد رفتـن

نگذاشت مروّت که ز گَردِ حرمت

عطری نرسانم به گریبان وطن

 

طالب تبریزی

ای خُلق تو بر خَلق عیان از رهِ عین

موقوف شفاعـت تو جُرمِ کونَـیْن

آنجا که شفاعت تو باشد، ترسم

از خُلق حَسَن بگذری از خون حسین

 

بدیع نصرآبادی

دانی که محمد آن شهنشاهِ یقین

رفت و آمد چگونه بر عرش برین؟

چون عکس بر آیینه، گذشت از افلاک

چون پرتو آفتاب، آمد به زمین

 

فیاض لاهیجی

گر سایه نداشت همرَه آن شمعِ یقین

گویم به تو سرّ این به برهان مبین

او سایة حقّ است و بُوَد ظاهر این

کز سایه دگر سایه نیفتد به زمین

 

شهود یزدی

آن خواجه که کَوْن بود سرمایة او

عرش و کُرسی فروترین پایة او

چون سایه به این عالم فانی فکَنَد؟

آن‌کس که مَه و مهر بُوَد سایة او

 

غنی کشمیری

ای جامة فقر زیب سرمایة تو

وی شاه و گدا توانگر از مایة تو

از خامة صنع، سر نزد نقش دو کَوْن

تا صرف نشد سیاهیِ سایة تو

 

مؤمن یزدی

ای خواجه که قُربِ حق بُوَد مایة تو

معـراج بُـوَد پسـت‌ترین پایة تو

بی خط، زده‌ای بر همه دینها خط نسخ

بی سایه و ، کائـنات در سایة تو

 

شیخ علی‌نقی کمره‌ای

ای نورِ تو سـایة سرِ اهـلِ گناه

با آنکه کسی سایه ندیدت همراه

تا سایه ، بُریده از تو ، چون ماتمیان

بر خاک ره افتاده و پوشیده سیاه

 

ناظم هروی

پیغمبرِ ما که جزو و کُل راست پناه

بر پایـة قدر اوسـت معـراج گواه

در سلسلة پیمبران ممتاز است

چون در صفِ اسماء الهی ، الله

 

ملا ذوالفقار

چون خواست محمّد که به توفیق اِله

از معجزه مَه را شکند طرفِ کلاه

سبّـابة او شـد الـفِ شـقّ قـمر

اسمش مَه بود و شد به این واسطه ماه

 

فیض

شاهی که بلند ازوست دین را پایه

بر بسـته به نَعْـتِ نبـوی پـیرایه

از شخص بود سایه مثالی و ، نَبی

بی مثل آمد، ازآن نبودش سایه

 

ناصر علی سرهندی

پیش از همه شاهان غیور آمده‌ای

هر چند در آخر به ظهور آمده‌ای

ای ختم رُسُل! قرب تو معلومم شد

دیر آمده‌ای ، ز راهِ دور آمده‌ای

 

معزّ فطرت

ای ختم رُسُل! فزون به کیش از همه‌ای

مقبولِ جنابِ قـدس بیـش از همه‌ای

چون آخرِ حرف انبیا ـ نـتوان گفت:

بعد از همه‌ای، چرا که پیش از همه‌ای

 

لطفعلی بیگ سامی

احمد که بدان پایه ندیده‌ست کسی

پیغـمبر پُر مایه ندیده‌ست کسی

او سایة حق بود اگر سایه نداشت

از سایه دگر سایه ندیده‌ست کسی

 

بینای گیلانی

ای سـرگردانِ وادیِ حـیرانی!

دانی ز چه شد سایة احمد فانی؟

زنهار ازین دقیقه غافل نشوی

یعنی که بُوَد فرد و ندارد ثانی

+ نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 23:44 |
 

 

یک غار به جای آن که توریست داشته باشد

زایر دارد

پای تو هر کجا باز شود

نام گذاری ها عوض می شود

 

    شاعر: محسن رزوان                                        

+ نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 16:20 |

این بس که خدا گوید:ما کان محمد؟

شعر از :ادیب الممالک فراهانی

منبع: دیوان ادیب الممالک  .نشر قدیانی.

 

برخيز شتربانا، بربند كجاوه                                    كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه

برشاخ شجر برخاست آواى چكاوه                            وز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر به شتاب اندر، از رود سماوه                           در ديده من بنگر درياچه ساوه

                                     وز سينه‏ام آتشكده پارس نمودار

از رود سماوه، زره نجد و يمامه                               بشتاب و گذر كن به سوى ارض تهامه

بردار، پس آنگه گهر افشان سر خامه                        اين واقعه را زود نما نقش به نامه

در سلك عجم، بفرست با پر حمامه                            تا جمله ز سر گيرند دستار و عمامه

                                    جوشند چو بلبل به چمن، كبك به كهسار

بنويس يكى نامه به شاپو ذو الاكتاف                            كز اين عربان دست مبر، نايژه مشكاف

هشدار كه سلطان عرب، داور انصاف                          گسترده، به پهناى زمين، دامن الطاف

بگرفته همه دهر، ز قاف اندر تا قاف                           اينك بدرد خشمش پشت و جگر و ناف

                                   آن را كه درد نامه‏اش از عجب و ز پندار

با ابرهه گو، خير به تعجيل نيابد                                   كارى كه تو مى‏خواهى از فيل نيايد

رو تا به سرت جيش ابابيل نيايد                                    بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد

تا دشمن تو، مهبط جبريل نيايد                                      تاكيد تو در مورد تضليل نيايد

                                   تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار، بترس از غضب صاحب خانه                               بسپار بزودى شتر سبط كنانه

برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه                             بنويس، به نجاشى اوضاع                 

آگاه كنش از بد اطوار زمانه                                        وز طير ابابيل يكى بر به نشانه

                                    كانجا شودش صدق كلام تو پديدار

بوقحف چرا چوب زند بر سر اشتر؟                              كاشتر به سجود آمده با ناز و تبختر

افواج ملك را نگر، اى خواجه بهادر                             كز بال همى لعل فشانند و ز لب در

وز عدتشان سطح زمين يكسره شد پر                       چيزى كه عيان است چه حاجت به تفكر؟

                                  آنرا كه خبر نيست، فگار است ز افكار

زى كشور قسطنطين يك راه بپوئيد                                  وز طاق ايا صوفيه آثار بجوئيد

با پطرك و مطران و به قسيس بگوئيد                                كز نامه انگليون اوراق بشوئيد

مانند گيا، بر سر هر خاك، مروئيد                                    وز باغ نبوت گل توحيد ببوئيد

                                      چونان كه ببوئيد مسيحا به سر دار

اين است كه ساسان به دساتير خبر داد                             جاماسب، به روز سوم تير خبر داد

بر بابك برنا، پدر پير خبر داد                                         بودا، به صنمخانه كشمير خبر داد

مخدوم سرائيل، به ساعير خبر داد                              و آن كودك نا شسته لب از شير خبر داد

                                      ربيون گفتند و نيوشيدند احبار

از شق سطيح اين سخنان پرس زمانى                             تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى

گر خواب انوشروان تعبير ندانى                                     از كنگره كاخش تفسير توانى

بر عبد مسيح اين سخنان گر برسانى                              آرد به مداين درت از شام نشانى

                                           بر آيت ميلاد نبى، سيد مختار

فخر دو جهان، خواجه فرخ رخ اسعد                               مولاى زمان، مهتر صاحبدل امجد

آن سيد مسعود و خداوند مؤيد                                        پيغمبر محمود، ابو القاسم احمد

وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد                               اين بس كه خدا گويد: ما كان محمد(ص)

                                        بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار

اندر كف او باشد از غيب مفاتيح                                    و اندر رخ او تابد از نور مصابيح

خاك كف پايش به فلك دارد ترجيح                                   نوش لب لعلش به روان سازد تفريح

قدرش ملك العرش به ما ساخته تصريح                          و اين معجزه‏اش بس كه همى خواند تسبيح

                                      سنگى كه ببوسد كف آن دست گهر بار

اى لعل لبت كرده سبك، سنگ گهر را                                 و اى ساخته شيرين كلمات تو، شكر را

شيروى، به امر تو، درد ناف پدر را                                    انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را

تقدير، به ميدان، تو، افگنده سپر را                                   و آهوى ختن نافه كند خون جگر را

                                   تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار

موسى، زظهور تو، خبر داده به يوشع                                 ادريس بيان كرده به اخنوح هميلع

شائول به يثرب شده از جانب تبع                                          تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع

اى از رخ دادار برانداخته برقع                                            بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع

                                      در دست تو بسپرد قضا صارم تبار

تا كاخ صمد ساختى، ايوان صنم را                               پرداختى از هر چه به جز دوست، حرم را

برداشتى، از روى زمين رسم ستم را                                  سهم تو دريده دل ديوان دژم را

كرده تهى از اهرمنان كشور جم را                                      تاييد تو بنشانده شهنشاه عجم را

                                    بر تخت چو بر چرخ برين ماه ده و چار

اى پاكتر ازدانش و پاكيزه‏تر از هوش                               ديديم ترا، كرديم اين هر دو فراموش

دانش، زغلاميت كشد حلقه فرا گوش هوش،                     از اثر راى تو، بنشيند خاموش

از آن لب پر لعل و از آن باده پرنوش                            جمعى شده مخمور و گروهى شده مدهوش

                                   خلقى شده ديوانه و شهرى شده هشيار

برخيز و صبوحى زن، بر زمره مستان                           كاينان ز تو مستند در اين نغز شبستان

بشتاب و تلافى كن تاراج زمستان                                     كو سوخته شرو چمن و لاله بستان

داد دل بستان، ز دى و بهمن، بستان                                    بين كودك گهواره جدا گشته ز پستان

                                   مادرش، به بستر، شده بيمار و نگونسار

ماهت به محاق اندر و شاهت به غرى شد                           وز باغ تو ريحان و سپرغم سپرى شد

انده، ز سفر آمد و شادى سفرى شد                                    ديوانه به ديوان تو گستاخ و جرى شد

و آن اهرمن شوم به خرگاه پرى شد                                  پيراهن نسرين تن گلبرگ طرى شد

                                   آلوده به خون دل و چاك از ستم خار

مرغان بساتين را، منقار بريدند                                       اوراق رياحين را، طومار دريدند

گاوان شكم خواره،به گلزار چريدند                                      گرگان، ز پى يوسف بسيار دويدند

تا عاقبت او را سوى بازار كشيدند                                     باران بفروختندش و اغيار خريدند

                                      آوخ ز فروشنده، دريغا ز خريدار!

ماييم كه از پادشهان باج گرفتيم                                   زآن پس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم

ديهيم و سرير از گهر و عاج گرفتيم                               اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم

وز پيكرشان ديبه و ديباج گرفتيم                                      ماييم كه از دريا امواج گرفتيم

                                  وانديشه نكرديم ز طوفان و ز تيار

در چين و ختن، ولوله از هيبت ما بود                          در مصر و عدن، غلغله از شوكت ما بود

در اندلس و روم، عيان قدرت ما بود                              غرناطه و اشبيليه، در طاعت ما بود

صقليه، نهان در كنف رايت ما بود                                 فرمان همايون قضا، آيت ما بود

                                  جارى به زمين و فلك و ثابت و سيار

خاك عرب از مشرق اقسى گذرانديم                               وز ناحيه غرب به افريقيه رانديم

درياى شمالى را بر شرق نشانديم                                  وز بحر جنوبى به فلك گرد فشانديم

هند از كف هندو، ختن از ترك ستانديم                              ماييم كه از خاك بر افلاك رسانديم

                                    نام هنر و رسم كرم را بسزاوار

امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم                               در داو، فره باخته اندر شش و پنجيم

با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم                           چون زلف عروسان همه در چين و شكنجيم

هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجيم                              ماييم كه در سوگ و طرب قافيه سنجيم

                                        جغديم به ويرانه، هزاريم به گلزار

اى مقصد ايجاد، سر از خاك بدر كن                           وز مزرع دين، اين خس و خاشاك بدر كن

زاين پاك زمين، مردم ناپاك بدر كن                                از كشور جم لشكر ضحاك بدر كن

از مغز خرد نشاه ترياك بدر كن                                       اين جوق شغالان را از تاك بدر كن

                                         وز گله اغنام، بران گرگ ستمكار

افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته                              دهقان مصيبت زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگ مى ناب گرفته                                    وز سوزش تب پيكرمان تاب گرفته

رخسار هنر گونه مهتاب گرفته                                       چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته

                                       ثروت شده بيمايه و صحت شده بيمار

ابرى شده بالا و گرفته است فضا را                              از دود و شرر تيره نموده است هوا را

آتش زده سكان زمين را و سما را                               سوزانده به چرخ اختر و در خاك گيا را

اى واسطه رحمت حق، بهر خدا را                                 ز اين خاك، بگردان ره طوفان بلا را

                                      بشكاف ز هم سينه اين ابر شرر بار

چون بره بيچاره به چوپانش نپيوست                             از بيم به صحرا در، نه خفت و نه بنشست

خرسى به شكار آمد و بازوش فروبست                          با ناخن و دندان، ستخوانش همه بشكست

شد بره ما طعمه آن خرس زبر دست                                 افسوس از آن بره نوزاده سرمست!

                                         فرياد از آن خرس كهن سال و شكم خوار!

چون خانه خدا خفت و عسس ماند ز رفتن                            خادم پى خوردن شد و بانو پى خفتن

جاسوس پس پرده، پى راز نهفتن                                       قاضى همه جا در طلب رشوه گرفتن

واعظ به فسون گفتن و افسانه شنفتن                                 نه وقت شنفتن ماند، نه موقع گفتن

                                          و آمد سر همسايه برون، از پس ديوار

 

+ نوشته شده توسط عاشق در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 12:15 |

بهار محمد(ص

شعر از :حسان

گل نكند جلوه در جوار محمد

 رونق گل مى‏برد، عذار محمد

گل شود افسرده از خزان ولیكن

 نیست ‏خزان از پى بهار محمد

سایه ندارد ولى تمام خلایق

 سایه نشینند در جوار محمد

سایه ندارد ولى به عالم امكان

 سایه فكنده است، اقتدار محمد

سایه نمى‏ماند از فروغ جمالش

 هاله نور است در كنار محمد

شمس رخش همجوار زلف سیه ‏فام

 آیت و اللیل و النهار محمد

تا كه بماند اثر ز نكهت مویش

خاك حسین است‏ یادگار محمد

تربت‏خوشبوى كربلاى معلاست

 یك اثر از موى مُشكبار محمد

رایت فتحش به اهتزاز درآمد

 دست ‏خدا بود چون كه یار محمد

من چه بگویم [حسان] به مدح و ثنایش

    بس بودش مدح كردگار محمد

 

+ نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 19:22 |

 

داروی درد دل من مهر توست

شعر از عطار نیشابوری

منبع:منطق الطیر

خواجگی هر دو عالم تا ابد

 كرده وقف احمد مرسل احد

یا رسول الله بس درمانده ام 

باد در كف، خاك بر سر مانده ام

بی كسان را كس تویی در هر نفس

من ندارم در دو عالم جز تو كس

یك نظر سوی من غمخواره كن

چاره ی كار من بیچاره كن

گرچه ضایع كرده‌ام عمر از گناه

 توبه كردم عذر من از حق بخواه

روز و شب بنشسته در صد ماتمم

تا شفاعت خواه باشی یك دمم

از درت گر یك شفاعت در رسد

معصیت را مهر طاعت در رسد

ای شفاعت خواه مشتی تیره روز

لطف كن شمع شفاعت بر فروز

دیده ی جان را بقای تو بس است

هر دو عالم را رضای تو بس است

داروی درد دل من مهر توست

نور جانم آفتاب چهر توست

هر گهر كان از زبان افشانده ام

 در رهت از قعر جان افشانده ام

زان شدم از بحر جان گوهر فشان

كز تو بحر جان من دارد نشان

حاجتم آن است ای عالی گهر 

كز سرفضلی كنی در من نظر

"

+ نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 19:52 |
 

از :مهدی الماسی

منبع: وبلاگ نویسنده شکفتن در برف

بخوان...

 

              طه/ ما انزلنا علیک القران لتشقی            

 

چه بی قرارند

الماس شبنم ها به پیشانی ات

این درد

چاک چاک کرده دلت را گل سرخ !

 

بخوان

بخوان محمد...

 

از خویشتن گرانبار

سنگین

سنگین

چه سرخ رسیده سیبت !

 

بخوان

بخوان محمد...

 

جبریل

می گشاید اکنون

نور کلام بر آیینه ات

 

 

بخوان

بخوان

بخوان محمد...

                                             رمضان المبارک29/6/1387  

+ نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 12:13 |
گفتگو با آقای مصطفی دلشاد تهرانی

در چند وچون کتابهای سیره نبوی

منبع : کتاب ماه

بمناسبت انتشار کتاب «سيره نبوي» تأليف آقاي مصطفي دلشاد تهراني، گفتگويي با ايشان بعمل آمد که از نظر خواننده محترم مي‌گذرد. محور اين گفتگو، آشنايي با چند و چون کتابهاي سيره، تفاوتهاي متون سيره با يکديگر، تحول سيره نويسي در طول زمان و بايدها و ضرورتهاي سيره نگاري امروز است.

1) مراد از «سيره» چيست؟

چنانکه اهل لغت تصريح کرده‌اند «سيره» به معناي سنّت، روش، هيأت، حالت، طريقه و راه و رسم است و با توجه به مفهوم و استعمال آن مي‌توان «سيره» را نوع رفتار و سبک رفتار و طريقه زندگي معنا کرد.

امّا در اصطلاح تاريخنگاري، «سيره» به معناي شرح زندگي پيامبر اکرم (ص) يا بزرگان دين و شخصيتهاي برجسته استه و به نظر مي‌رسد که مورّخان مسلمان در ابتدا بر آن بودند که طريقه زندگي و روش و راه و رسم پيامبر اکرم (ص) را به عنوان منبعي براي تأسّي و پيروي ارائه نمايند ولي به وقايع زندگي پيامبر بسنده کردند و غزوات و جنگهاي پيامبر (ص) را بخشي از سيره شمردند و حتي «سيره» را با «مغازي» در يک معنا استعمال نمودند. بنابراين، وقتي «سيره» به عنوان يک رشته از مباحث تاريخي، مورد توجه و موضوع بحث مورّخان قرار گرفت، آن چيزي که مي‌بايست مطرح مي‌شد و اصل بود، مغفول واقع شد. مورّخان نخستين که در احوال و زندگي پيامبر اسلام (ص) کتاب نوشتند، عنوان تاريخ خود را «سيرة النبي» گذاشتند و محتمل است که مي‌خواسته‌اند ضمن بيان تاريخ زندگي پيامبر اکرم (ص) سبک و روش خاص زندگي آن حضرت را که براي مسلمانان بهترين نمونه و سرمشق است بيان کنند، اما به همان تاريخ بسنده کرده‌اند، يا اين بخش يعني سبک و روش زندگي، در سايه مباحث ديگر قرار گرفت و به طور مستقل و مفصل و با ابوابي در جهت تبيين همه وجوه زندگي پيامبر (ص) مطرح نشد. بدين ترتيب از اواخر سده اوّل و اوايل سده دوم هجري اصطلاح «سيره» به معناي شرح وقايع دوران زندگي رسول خدا (ص) باب شد و منظور از آن: حوادث پيش از بعثت و حوادث پس از آن و جنگهاي پيامبر بود. مورّخان بعدي نيز همين راه را ادامه دادند و «سيره» به عنوان «رفتار شناسي» و «روش شناسي» مورد عنايت و توجّه جدّي واقع نشد.

نگارش سيره پيامبر از چه زماني آغاز شده است و مهمترين آثار در اين زمينه کدام است؟

با توجه به جايگاه ويژه رسول خدا (ص) نزد مسلمانان، بالطبع گفتار و رفتار و ره و رسم آن حضرت پيوسته از آغاز بعثت مورد توجّه و منبع اخلاق و راه و رسم اصحاب و ياران آن حضرت به شمار مي‌آمد و بسياري از اصحاب به نقل و روايت حديث و سيره و راه و رسم پيامبر اکرم (ص) مي‌پرداختند و با در نظر گرفتن اين امر که کتابت حديث مقدم بر کتابت تاريخ زندگي پيامبر (ص) است، مي‌توان گفت که پرداختن به نگارش سيره پيامبر (ص) به معناي اخلاق عملي و راه و رسم آن حضرت و نيز تاريخ زندگي و مغازي پيامبر (ص) ابتدا در تدوينهاي حديثي آمده است. البته پيش از آنکه نخستين سيره نسبتاً جامع در همان معناي اصطلاحي سيره و نه روش شناسي به دست «محمدبن اسحاق» ، در گذشته به سال 151 هجري، نگاشته شود، نام افرادي بسيار در تدوين سيره مطرح است که به نظر مي‌رسد آنان در داشتن اطلاعاتي در سيره مشهور بوده‌اند و نخستين گامها را در تدوين سيره برداشته‌اند که تقريبا همه آنها در اواخر قرن اوّل هجري و قرن دوم هجري درگذشته‌اند، از جمله:

«عروة بن زُبير بن عوّام» در گذشته به سال 94 هجري؛ «ابان بن عثمان» در گذشته به سال 105 هجري؛ «وَهَب بن منبّه» در گذشته به سال 110 هجري؛ «عاصم بن عُمربن فَتادة» در گذشته به سال 120 هجري؛ «شُرَحْبيل‌بن سعد خُطَمي» در گذشته به سال 123 هجري؛ «محمدبن مسلم‌بن شهاب زُهْري» در گذشته به سال 124 هجري؛ « عبد الله بن ابي بکر بن حزم» در گذشته به سال135 هجري؛ «موسي بن عُقْبه» در گذشته به سال 141 هجري؛ «معمربن ابي راشد» در گذشته به سال 150 هجري.

پس از سيره ابن اسحاق به عنوان نخستين نگارش نسبتاً جامع به سبک تاريخي، و نه روش شناسي، مي‌توان به «سيرة النبي» يا «السيرة النبويه» تأليف عبدالملک‌بن هشام در گذشته به سال 213 هجري اشاره کرد که اساسش همان سيره ابن اسحاق بوده است که «ابن هشام» آن را مورد پيرايش و افزايش قرار داده است. مهمترين آثار بر جاي مانده در سيره پيامبر (ص) به همان معناي مصطلح عبارت است از: «السيرة النبويّه و اخبار الخلفاء» تأليف «ابو حاتِم محمدبن احمدبن حيّان تميمي بُستي» در گذشته به سال 354 هجري؛ «کتاب الجامع في السنن و الآداب و المغازي و التاريخ» تأليف «ابو محمدبن ابي زيد قيرواني» در گذشته به سال 386 هجري، «جوامع السيرة النبويّه تأليف lass=Quote>«علي‌بن احمدبن سعيدبن حزم اندلسي» در گذشته به سال 456 هجري، «الوفاء باحوال المصطفي» تأليف «ابوالفرج عبدالرحمن‌بن علي‌بن جوزي» در گذشته به سال 597 هجري، «الرسالة الکاملية في السيرة النبوية» تأليف «علاء الدين علي ‌بن ابي حزم قَرْشي» ملقّب به «ابن نفيس» در گذشته به سال 687 هجري؛ «منهاج النسّة النبويّه» تأليف «تقي‌الدين أبو العباس احمدبن تيميّه» در گذشته به سال 728 هجري؛ «عيون الاثر في فنون المغازي و الشمائل و السِيَر» تأليف «محمدبن عبدالله‌بن يحيي‌بن سيّد الناس» در گذشته به سال 734 هجري، «الزهرا الباسِم في سيرة ابي القاسم» تأليف «علاء الدين مُغَلْطاي‌بن قليچ» در گذشته به سال 762 هجري؛ «السيرة النبويّة» تأليف «ابوالفداء اسماعيل‌بن عمر‌بن کثير دمشقي» در گذشته به سال 774 هجري؛ «المواهب اللّدنيّه بالمنح المحمديّه في السيرة النبويّه» تأليف «شهاب الدين احمدبن محمد قسطلاني» در گذشته به سال 923 هجري؛ و «انسان العيون في سيرة الامين المأمون» معروف به «السيرة الحلبيّه» تأليف «علي‌بن برهان الدين حلبي» در گذشته به سال 1044 هجري.


وضع تأليفات جديد در سيره پيامبر (ص) چگونه است؟

تأليفات جديد در سيره پيامبر (ص) به همان معناي مصطلح از سيره است، همراه با تغييراتي از نظر روش بحث و تحقيق و نقد و دقتهاي عقلي و گاهي سليقه‌اي. در برخي از اين تأليفات به ويژگيهاي اخلاقي و خصوصيات پيامبر (ص) نيز پرداخته شده است و در برخي صرفاً سيري در تاريخ زندگي پيامبر (ص) و مغازي آن حضرت صورت گرفته است. به عنوان نمونه مرحوم حاج شيخ عباس قمي درگذشته به 1359 هجري قمري کتابي مختصر و مفيد تأليف کرده است به نام «کُحْل البصر في سيرة سيّد البشر» که در آن به نسبت پيامبر و ميلاد آن حضرت و اجداد و اقوام و مسأله مبعث و معراج پيامبر (ص) پرداخته است و نيز اندکي درباره اخلاق کريمه و صفات بزرگوارانه آن حضرت سخن گفته و مقداري نيز غزوات پيامبر و حوادث ديگر تا رحلت آن حضرت بحث کرده است.

مرحوم علامه سيّد محمدحسين طباطبايي، صاحب تفسير گرانقدر الميزان، نيز کتابي تأليف کرده است با عنوان «سنن النبي» که مجموعه‌اي است از روايات سنن و آداب پيامبر (ص) و اعمالي که آن حضرت در زندگي خود به آنها مداومت مي‌فرموده است. در اين کتاب پس از مروري در احاديث شمايل پيامبر، احاديث مربوط به آداب معاشرت، امور نظافت و احکام زينت، آداب سفر، آداب لباس، آداب مسکن، آداب خواب، امور زناشوئي و تربيت فرزند، آداب خوردن و آشاميدن، آداب مسواک کردن، آداب وضو گرفتن، آداب غسل کردن، آداب عبادات و مانند اينها گردآوري شده است.

از ديگر تحقيقات جديد در سيره پيامبر که به سبک تاريخي نوشته شده است، مي‌توان از کتاب «الصحيح من سيرة النبي الاعظم» تأليف «سيّد جعفر مرتضي عاملي» نام برد که از دانشمندان و مورخان لبناني معاصر و در قيد حيات است. وي در اين اثر با ارزش به نقد تاريخ پرداخته و به پاره‌اي از تناقضات و جعليات مشهور و رايج در کتابهاي تاريخ دست يافته‌ است و در کار خود اصول و مباني قرآني و سنّت پيامبر (ص) و دقّتهاي سندي و متني را اساس ارزشيابي و داوري قرار داده است.

همچنين «هاشم معروف حسني» از دانشمندان و مورخان معاصر اثري تأليف کرده است با نام «سيرة المصطفي» که در آن تلاش کرده است نگرشي نوين به زندگي پيامبر اکرم (ص) را تدوين نمايد که به روش مصطلح سيره نويسي با تأملي در برخي مطالب و تحليل آنها عمل کرده است. اين کتاب به فارسي ترجمه و چاپ شده است.

دکتر احمد محمد حوفي از جمله کساني است که در اثر خود به نام «مِنْ اَخلاقِ النّبيِ» پس از مقدمه‌اي در معنا و مفهوم اخلاق و مذاهب اخلاقي و اخلاق اسلامي به ويژگيها و خصوصيات اخلاقي پيامبر اکرم (ص) پرداخته است، مانند: شجاعت، بزرگواري، عدالت، پاکدامني، راستي، امانتداري، صبر، بردباري، گذشت، رحمت، و مانند اين ويژگيهاي اخلاقي در پيامبر (ص).

دکتر احمد شلبي نيز در دائرة المعارف ده جلدي تاريخ اسلام خود جلد اوّل را با عنوان «السيرة النبويّة العطرة» به بحث در سيره پيامبر با روش تاريخ تحليلي و تاريخ سياسي اختصاص داده است.

تأليفات متعدد ديگري نيز در سيره پيامبر اکرم (ص) صورت گرفته است که همگي از همان روش مصطلح و مرسوم تاريخي يعني پرداختن به زندگي پيامبر قبل از بعثت و پس از بعثت هو مغازي آن حضرت پيروي کرده‌اند، با تفاوتهايي در نوع بيان مطالب و گاهي همراه با تحليل و نقد و بررسيهاي جديد، از اين شمار است فروغ ابديّت از حضرت آية الله سبحاني، تاريخ پيامبر اسلام مرحوم دکتر محمّد ابراهيم آيتي با تکميل و تنقيح استاد دکتر ابوالقاسم گرجي.

تنها اثري که با عنوان سيره نبوي به معناي درست آن يعني روش شناسي و سبک شناسي زندگي پيامبر منتشر شده است مجموعه مباحث استاد شهيد مرتضي مطهري رحمة الله عليه است که پس از شهادت ايشان تنظيم و چاپ شده است و استاد بزرگوار در اين مباحث خود، پس از مقدّماتي در سيره شناسي به معرفي و تبيين چند اصل عملي در سيره پيامبر پرداخته است.

روش شما در تأليف سيره پيامبر (ص) چه بوده است و چگونه اثر خود را تأليف کرده‌ايد؟

با توجّه به نکاتي که در اهداف مطالعه و بررسي و ارائه سيره پيامبر (ص) عرض کردم، سيره نبوي بهترين راهنماي زندگي در همه وجوه است و با همين انگيزه کار تحقيق در سيره به معناي يافتن راه و رسم و سبک زندگي رسول خدا (ص) در وجوه مختلف آن را آغاز کردم. کار اصلي را از اوايل انقلاب شروع کردم و تا سال 63 مقدمات يادداشت برداري و تنظيم يادداشتها طول کشيد و از سال 63 تا 67 مطالب تدريس شد و در طول اين مدت کار تدوين آن نيز انجام مي‌گرفت. پس از آن نيز به کار بازنويسي و کنترل ارجاعات و اصلاحات لازم پرداخته‌ام.

در اين کار با توجه به اينکه اساس سيره نبوي در قرآن کريم است، ابتدا قرآن کريم جستجو و يادداشت برداري شد و سپس کليه منابع شيعه و سني قابل دسترسي در زمينه‌هاي گوناگون مورد بررسي و جستجو و يادداشت برداري قرار گرفت، يعني: تفسير، حديث، تاريخ اعم از سيره، مغازي، انساب، تراجم، و رجال، تاريخ عمومي؛ ادب و نيز ساير علوم اسلامي.

سيره پيامبر (ص) را به هفت بخش تقسيم کردم: سيره فردي، سيره اجتماعي، سيره مديريتي، سيره خانوادگي، سيره سياسي، سيره نظامي و سيره اقتصادي. در هر بخش تعدادي اصل عملي يعني اصولي ثابت و استوار که پيامبر اکرم (ص) در زندگي خود پيوسته بدان اصول عمل کرده است، يافته شد و از مجموعه يادداشت شده، گوياترين و صحيح‌ترين مطالب از منابع شيعه و سني انتخاب گرديد و ذيل هر اصل قرار داده شد و تنظيم گرديد.

البته اعتقاد بنده بر اين است که راه و رسم اوصياي پيامبر (ص) امتداد سيره آن حضرت است و در واقع نمي‌توان سيره پيامبر (ص) و ائمه (عليهم السلام) را از هم جدا دانست، بلکه قرآن کريم و معصومين (عليهم السلام) يک حقيقت واحدند و آنچه در قرآن کريم يافتم، در زندگي پيامبر (ص) جلوه داشت و همان اصول در زندگي اوصياي پيامبر (ص) تفسير و تبيين مي‌گشت. بنابراين براي تبيين هر اصل در سيره پيامبر (ص) آياتي از قرآن کريم و احاديث پيامبر اکرم (ص) و اوصياي آن حضرت و نمونه‌هايي از عمل و رفتار آن بزرگواران گردآوري و تنظيم شد و قسمتي از آن به تناسب در کتاب آورده شده است. در ضمن تلاش شده است که هيچ مطلب غير مستندي در کتاب نيايد و نيز مصادر و منابع به اندازه‌اي باشد که راه تحقيقات بعدي هموار گردد و چنانچه اشخاصي بخواهند در هر مورد تحقيق کنند، منابع کافي ذکر شده باشد.

چاپ دوم کتاب از مزاياي چند برخوردار است: متن کتاب بازنگري و بازنويسي شده و در مواردي پيرايش شده و يا افزايش يافته است؛ کليه آيات و روايات اعراب‌گذاري شده است؛ کليه منابع در پي‌نوشتها به ترتيب سالهاي رحلت مؤلفان تنظيم شده است؛ همچنين مجموعه‌اي از فهرستهاي لازم (فهرست آيات، فهرست احاديث و آثار، فهرست اشعار فارسي، فهرست اشعار عربي، فهرست نام اشخاص، فهرست نام قبايل، گروهها، حکومتها، مليتها، مذاهب، فهرست جنگها، غزوه‌ها، سريّه‌ها، رويدادها، فهرست مکانها و زمانها، فهرست نام کتابها، فهرست منابع و مآخذ) در انتهاي کتاب آورده شده است. البته هنگام چاپ اوّل کتاب قرار بر اين شده بود که مجموعه ‌فهرستهاي هفت مجلّد در مجلّد هشتم کتاب به طور مجزّا بيايد ولي از آنجا که کار چاپ مجلدات چهارم به بعد دچار وقفه شده است، براي سهولت استفاده خوانندگان مقرر شد که در چاپ دوم، فهرستهاي هر مجلد در پايان همان مجلد بيايد و مجلدات چهارم به بعد نيز به همين صورت جديد منتشر شود، ان شاء الله

منبع: کتاب ماه

+ نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 14:16 |
 

فرشته بوسه زده...

سارا جلوداریان

منبع:از کتاب : هر جاده ای به منزل مجنون نمی رسد/ناشر هزاره ققنوس/۱۳۸۶

فرشته بوسه زده بارگاه ایزدی ات را

بهشت خیمه زده ، پرنیان سرمدی ات را

چقدر هودج سیمین،گسیل گشته به پایت

که سر به سجده گذارند،ملک امجدی ات را

تو کیستی که قلم با هزار جلوه نوشته

بر آیه های مقدس ،حروف ابجدی ات را

تو کیستی که زبان باز کرده ماهی دریا:

به حسن مرتبت و خلق خوش ، زبان زدی ات را

تو کیستی که قسم یاد کرده ریگ بیابان

که انعکاس دهد ساحت زبر جدی ات را

نشسته ماه شب چارده که سیر ببیند

حلول احمدی ات، حله ی محمدی ات را

خدا تمامیت قدر را فقط به تو بخشید

که آشکار کند خلقت مجردی ات را

 

+ نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 8:14 |